مادربزرگ خیلی مهربون بود | Pat.Riot | MohammadAli's Persian Weblog
 
مادربزرگ خیلی مهربون بود

همینطور که توی خیابون راه میرفت به یاد خانه قدیمی افتاد . توی ذهنش اونو مجسم کرد . خودش را وسط حیاط فرض کرد و به اطراف نگاه کرد .احساس کرد یه چیزی سر جاش نیست ؛ حوض آب درخت سیب همه رو میدید .خونه یه جور دیگه بود . یه سکوت سنگین همه جا رو پرکرده بود. فقط گلدون شمع دونی مادر بزرگ سر جاش نبود . یکهو تنش لرزید؛ نکنه مادر بزرگ ….. ضربان قلبش شدید شده بود . همه چیز دور سرش میچرخید . دستشو به دیوار گرفت کمی صبر کرد تا آروم بشه داشت به اطراف نگاه میکرد دنبال یه چیزی می گشت چشم هاش روی تابلوی تلفن همگانی میخکوب شدند .
می خواست شماره پدر رو بگیره اما دستهاش می لرزیدند . وقتی پدر گوشی رو برداشت اول از حال مادر بزرگ پرسید. می دونست که مادر بزرگ ناخوشه اما بازهم پرسید و پدر گفت که نگران نباشه گفت بهترین کاری که میتونی انجام بدی اینه کا براش دعا کنی که بهتر بشه .
بی اختیار راه میرفت از اون مسیری که تو اون چند روز بارها اونو طی کرده بود به طرف حرم میرفت . تو راه به آخرین باری که پیش مادر بزرگ بود فکر میکرد . قرار بود فردای اون روز به مشهد بره و میخواست یه عکس از مادر بزرگ بگیره اما مادر بزرگ گفت که حالا وقت مناسبی نیست و باشه برای یه وقت دیگه و او هم قبول کرده بود .
حالا دیگه مقابل ضریح ایستاده بود بعد از اینکه اذن دخول رو خوند وارد شد چند دقیقه ای محو ضریح شده بود احساس میکرد هیچکس اونجا نیست داشت درد دل میکرد که یکهو دردی در پهلوش احساس کرد بخاطر فشار جمعیت بود که مجبور شد از در دیگه خارج بشه رفت توی یکی از رواق ها گوشه دیوار نشست سرش رو بین زانو هاش گذاشته بود و آروم آروم گریه می کرد . معجزه اشک !
مادر بزرگ خیلی مهربون بود و اون نمی توانست نبودنش رو حتی تصور کنه . حالا دیگه اروم شده بود به طرف دفتر نذورات رفت یه قبض گرفت و اونو نذر مادر بزرگ کرد یکراست به طرف هتل حرکت کرد تو راه یاد خواهر کوچیکش افتاد و از یکی از فروشگاه ها یه هدیه کوچولو براش گرفت . ……
اصلا توجهی به به بچه هایی که توی لابی هتل با هم شوخی میکردند و مسئول اردو که داشت صداش میکرد نداشت رفت توی اتاق و خودش رو روی تخت ول کرد . کمی سبک شده بود اما یه درد کهنه مال اون قدیم قدیم ها رو دوباره توی سینه اش احساس میکرد . داشت فرار میکرد از واقعیتی تلخ آخه مادر بزرگ خیلی مهربون بود .صبح که بلند شد بره حرم یاد خوابی که دیشب دیده بود افتاد . خونه قدیمی رو دوباره دیده بود و این بارهم بجز گلدون شمع دونی مادر بزرگ همه چیز سر جاش بود قلبش تند تند میزد . رفت به طرف تلفن . شماره پدر رو گرفت اما اینبار مادرش بود که صحبت میکرد . صبر کرد تا احوالپرسی های مادر تموم بشه بعد پرسید : حال مادر بزرگ چطوره ؟ مادر گفت که دیشب سراغت رو می گرفت انگار یادش رفته بود که رفتی مشهد !

هواپیما می خواست فرود بیاد خیلی تکان می خورد اما در مقابل قلب علی که بالا و پایین می پرید محسوس نبود . مادر منتظرش ایستاده بود با اینکه اصلا حوصله نداشت به سمت مسئول اردو رفت با هاش دست داد و از زحماتش تشکر کرد . پدر توی ماشین مونده بود . توی راه کسی حرف نزده بود یعنی اگر هم کسی چیزی گفته بود اون نشنیده بود آخه نیاز به صحبت نبود و اون از پیراهن مشکی پدر همه چیز رو فهمیده بود اما داشت فرار میکرد از واقیتی تلخ آخه مادر بزرگ مهربون بود . خیلی مهربون بود .
پدر داشت ماشین رو پارک میکرد ولی اون حوصله نداشت مثل همیشه منتظر بمونه تا با هم برن . پارچه مشکی جلوی در اون رو به قبول واقعیت مجبور کرده بود ولی اون سرسخت تر از این ها بود با کلیدی که داشت در رو باز کرد آخه اون هفته ای چند بار به خونه قدیمی می رفت و به مادر بزرگ تو کارهاش کمک میکرد . پسر عموش وسط حیاط ایستاده بود هم سن بودن با هم . پلاکاردی که روش نوشته بودن …….. درگذشت مادر کرامیتان را به شما و خانواده ………. زانو هاشو سست کرد و روی زمین افتاد پدر زیر بفلشو گرفت و بلندش کرد پسر عموش جلو اومد و همدیگه رو بغل کردن پسر عموش گریه میکرد ولی اون ختی نمی تونست گریه کنه باورش نمی شد آخه مادر بزرگ خیلی مهربون بود .
رفت توی اتاق همونجا که تخت قدیمی مادربزرگ بود رفت پایین تخت زانو زد سرش رو گذاشت رو لبه تخت پس مادر بزرگ کجا بود؟ فردا صبح پدرش با عموش می خواستند برن برای سر مزار برای سنگ قبر و … و اون هم همراهشون رفت وقتی رسیدن یه قبر خاکی که چند تا دسته گل پژمرده کنارش بود رو بهش نشون دادن بالای قبر ایستاده بود اما انگار اروم نمی شد . روی خاکها نشست صورتش رو روی زمین گذاشت . دلش می خواست همونجا بمیره . بالاخره گریه اش گرفت . پدر دورتر ایستاده بود و دستشو روی صورتتش گرفته بو اما صدای گریه عمو رو می شد به راحتی شنید . دلش می خواست همونجا بمیره . آخه مادر بزرگ خیلی مهربون بود .
قبضی رو که برای مادر بزرگ گرفته بود رو روی قبر گذاشت و بلند شد و عقب عقب رفت . آخه مادر بزرگ حیلی مهربون بود .

 

یک پیام برای « مادربزرگ خیلی مهربون بود » ارسال شده است
نظرات اين پست را از طريق فيد ، دنبال کنيد :
RSS 2.0
نظرتان را بنویسید :

 

مطلب بعدی :
مطلب قبلی :

     
     
     
    شهید من

    _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _




    شهید مفقود الجسد، حجة الاسلام مصطفی ردانی پور
    فرمانده سپاه سوم صاحب الزمان (عج) و فرمانده قرارگاه فتح .
    روحانی عارف و فرمانده شجاع وادی جبهه ها ، حجت الاسلام « مصطفی ردانی پور» در پانزدهم مرداد 1362 در منطقه حاج عمران و در عملیات والفجر 2، ردای شهادت را به تن کرد (در حالی که تنها دو هفته از ازدواجش می گذشت). و جسم پاکش در حاج عمران مظلومانه برجای ماند و روح عاشورایی اش به معراج پر کشید. و تا این تاریخ نیز، ایشان در زمره شهدای مفقود الجسد است.

    _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

    نکته : شهيد من يک پروژه مقدس است.
    در اين وانفساي فراموشي، هر وبلاگ نويس يک شهيد مي شناسد که توسل به ذات احديت را ، از چنگ زدن به ريسمان مطمئن او، آغاز نموده است.
    گرایش ها

    _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


  • از نگاه لنز‌ها خوراک برای ‌همه‌ی نوشته‌های پیرامون از نگاه لنز‌ها (۲)
  • اشراق خوراک برای ‌همه‌ی نوشته‌های پیرامون اشراق (۶)
  • این روز‌های ناب خوراک برای ‌همه‌ی نوشته‌های پیرامون این روز‌های ناب (۸)
  • جهاد مقدس خوراک برای ‌همه‌ی نوشته‌های پیرامون جهاد مقدس (۱۲۰)
  • راهنما خوراک برای ‌همه‌ی نوشته‌های پیرامون راهنما (۱۱)
  • رایانه خوراک برای ‌همه‌ی نوشته‌های پیرامون رایانه (۲۹)
  • روزانه خوراک برای ‌همه‌ی نوشته‌های پیرامون روزانه (۶)
  • شرحانه خوراک برای ‌همه‌ی نوشته‌های پیرامون شرحانه (۴۳)
  • لبخند هایت خوراک برای ‌همه‌ی نوشته‌های پیرامون لبخند هایت (۱)
  • وقتی من گرسنه می‌شوم خوراک برای ‌همه‌ی نوشته‌های پیرامون وقتی من گرسنه می‌شوم (۱)
  • پیوند‌های روزانه خوراک برای ‌همه‌ی نوشته‌های پیرامون پیوند‌های روزانه (۰)

  • _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

    نکته مهم : آيکن نارنجي رنگ کنار نام هر گرايش، لينک فيد آن موضوع را نشان مي‌دهد.
    چند نکته

    _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


    کلیه حقوق محتوای این وبلاگ بر اساس توافق نامه Creative Commons 3.0 متعلق به نويسنده است. باز نشر الکترونیک این محتوا همراه لینک به منبع، بلامانع است. PatRiot از سکوی انتشار وردپرس 2.9.2 استفاده می کند.
    

    اينجـــــــا براي از تو نوشتن، هوا کـم‌است
    دنيا براي از تو نوشتن مــــــــــرا کـم‌است
    اکسير من! نه اينکــه مرا شعر تازه نيست
    مــن از تو مي‌نويسم و اين کيميا کـم‌است سرشــارم از خيال، ولي اين کفاف نيست
    در شعر من حقيقت يک ماجــرا کـم است
    تا اين غـــــزل، شبيه غزل‌هاي مـــن شود
    چيـــزي شبيه عطر حضور شما کـم است گاهی تو را کنـــــار خود احساس می کنم
    امـــا چقدر دل خوشی خواب ها کـم است خون هر آن غزل که نگفته‌ام به پاي توست
    آیا هنوز آمدنت را بها کم است ؟

     

    تماس با من

     

    عکاسخانه
    www.flickr.com
    This is a Flickr badge showing public photos and videos from Pat.Riot. Make your own badge here.

     

    زندگی اجتماعی

     

    آشنایان دیروز، دوستان امروز

     

    ديگر پايگاه ها

     

    آي. تي نويسان

     

    آرشیو ماهیانه


     

    حمایت
     

    بمب گوگلی

     

    طراحی و اجرا

     

    شمارش