یک کار بزرگ؛ یک انقلاب

یک کار بزرگ؛ یک انقلاب

همین چند دقیقه قبل به این فکر می‌کردم که احتمالاً حسرت 10 – 15 سالی که دیر به دنیا آمده‌ام، هیچ‌وقت رهایم نمی‌کند. در اطرافم آدم‌هایی زندگی می‌کنند که یک کار بزرگ در سابقه‌شان دارند. یک انقلاب. و ما احتمالاً باید به حضور حماسی پای صندوق‌های رای یا پست‌های آتشین وبلاگ‌هایمان افتخار کنیم.

راستش بعضی از این خاطرات نوستالژیک انقلابی(!) من، قابل انتشار نیستند. یعنی باید تا آخر بین «ما چند نفر» بمانند. اگر بمانند، شاید چند دهه‌ی دیگر بازگویی‌شان حکم افشاگری پیدا کند. خوب است دیگر؛ نه؟

یادم هست مثل همین الان که تا دری به تخته می‌خورد و مناسبتی، رخداد حماسی‌ای، چیزی می‌شود، دو تا میز فلزی می‌گذارند و یا علی، نمایشگاه عرضه‌ی محصولات فرهنگی با تخفیف ویژه!، آن سال هم دهه‌ی فجر در مدرسه‌ی ما، نمایشگاه عکس و روزنامه‌های سال 57 بود. در بخش چند‌رسانه‌ای(!) نمایشگاه هم نوار و CD های مذهبی عرضه می‌شد.

بعد از این‌که با بچه‌ها یک چرخی در نمایشگاه زدیم، به عقل ناقص کودکیمان رسید که عجب نمایشگاه چرت و مزخرفی است اصولاً. یعنی فوران آن‌همه محصولات فرهنگی مستوجب رودل کردن بود. (مجموعه‌ی عکسشان که به پای آلبوم‌های شخصی ابوی نمی‌رسید و روزنامه‌ها را هم سال قبل، خریده‌بودیم. یک مجموعه از آرشیو کیهان که برای امروز من خیلی راه‌گشا است) تنها واژه‌ی راست عبارت «نمایشگاه عرضه‌ی محصولات فرهنگی با تخفیف ویژه» همان تخفیفش بود. مثلاً یادم هست قیمت CD تصویری محرم آن سال با قیمت یک بستنی یکی بود!

همین شد که ناگهان ای‌کیو‌سان گونه به مخیله‌ی مان رسید که عجب استفاده‌ی مفیدی می‌شود از این CD‌ها کرد. مطمئن هستم حتی فکرش را هم نمی‌توانید بکنید که چه ایده‌ی معرکه‌ای داشتم. به بچه‌ها گفتم بهترین کار این است که چند‌تا از این CD‌ها را بگیریم و رویش اطلاعات به درد بخور دیگری ذخیره‌کنیم!

فکرش را بکنید! بچه‌ ها هم اول کمی به فکر فرو رفتند، بعد یکی‌شان گفت مگر این CD‌ها rewritable هستند؟ تازه شستمان خبر‌دار شد که «عجب خبط بزرگی صورت گرفته‌است.» البته من هم کم نیاوردم و گفتم: مگر نیستند؟ خوب اگر نیستند که به درد همین‌کار هم نمی‌خورند!

خوب، در عهد شباب، من هنوز تفاوت بشقاب پیرکس را با لوح‌فشرده نمی‌دانستم.(الان می‌دانم)  یعنی استفاده‌ام از کامپیوتر محدود بود به یک بازی 1 بعدی در محیط MS-DOS 6.0 و یادم نمی‌آید تا آن زمان از CD استفاده کرده‌باشم.

...و ما احتمالاً باید به حضور حماسی پای صندوق‌های رای افتخار کنیم!

...و ما احتمالاً باید به حضور حماسی پای صندوق‌های رای افتخار کنیم!

خلاصه از معرکه با آبرو خارج شدم، ولی تا دو روز توی دلم به ایده‌ی پروفشنالی که داده‌بودم می‌خندیدم. امروز هم دعوت دودینگ‌هاوس باعث شد به یاد آن روز کلی بخندم. (البته بیشتر به یاد آن خاطره‌های مگو!)

فکر می‌کنم خیلی خوب می‌شود حسن آقا‌ی جهان‌گیری، ایلیا، پسر ایرانی، بچه‌های سحر‌خیز و البته دانشطلب و برادر الیاس هم از کودکی انقلابی‌شان بنویسند!