یک گوشه‌ی دنج | Pat.Riot | MohammadAli's Persian Weblog
 
یک گوشه‌ی دنج

بین همه‌ی کتاب‌فروشی‌هایی که ازشان کتاب خریده‌ام یا فقط بین قفسه‌هایشان قدم زده‌ام و مثلاً دنبال آبدار‌خانه‌شان گشته‌ام (چون کتاب‌فروشی بدون آبدارخانه بیش‌تر شبیه یک انبار پر از کتاب است و من اغلب گیر عجیبی به این داشتن یا نداشتن آبدارخانه می‌دهم)، فرهنگ‌سرا با بقیه چند فرق اساسی دارد.

اولینش همان است که هر تازه واردی را هم هیجان‌زده می‌کند. فرض کن روبروی قفسه‌ای که بالایش نوشته‌اند “فلسفه‌ی اسلامی” ایستاده‌ای سعی می‌کنی ببینی فلان کتاب درباره‌ی سیر فلسفه در اسلام را چه کسی نوشته‌است، بعد یک هو بوی توتون می‌دود زیر دماغت. زیر چشمی که  سمت راست – آن‌جایی که میز “حساب و کتاب” قرار دارد- را نگاه می‌کنی، می‌بینی مرد فروشنده -که آقای جا‌ افتاده‌ای است- یله کرده به پشتی صندلی و با دقت دارد پیپش را – که لابد بعد از 10-20 ثانیه خاموش شده‌است- باز روشن می‌کند.
یعنی حرف ندارد؛ کیف مطلق است. یکی دو نفس عمیق هم فایده ندارد. اصلاً باید بروی بنشینی روی صندلی که معمولاً کنار میزش هست -تا مشتری آشنائی، دوست قدیمی، کسی که می‌آید، بنشیند و گپی بزنند- بعد با مهارت سر صحبت را باز کنی. موضوعش اهمیت ندارد. این‌جا اصل، هم‌صحبت شدن است.

خودت باید رویاها را در ذهنت قاب بگیری!

تفاوت دیگر را آن چهار‌پایه‌های چوبی ایجاد می‌کند. همان‌ها که جا‌به‌جا، میان قفسه‌ها گذاشته‌اند تا اگر خواستی به ردیف‌های بالائی سرک بکشی تا مثلاً ادیسه‌ی جلد شومیز را ببینی و بعد ناگهان یک جلد “عقاید یک دلقک” قدیمی به چشمت بخورد که پشت کتاب‌ها گذاشته‌اند – شاید به پاس کنج‌کاوی یک مشتری سمج- اما این چهار‌پایه‌ها فقط برای این کار نستند. گذاشته‌اند تا اگر خواستی مقدمه‌ی کتابی را بخوانی یا یادداشت متجرم را مزمزه کنی تا دستت بیاید که این کتاب خریدنی‌است یا نه، خستگی پا‌ها و فشار کوله‌ی پر از خرت و پرت، منصرفت نکند.
مخصوصاً آن یکی که با مهارت طوری کنج سمت راست فروشگاه گذاشته‌اند که وقتی رویش بنشینی، درست مقابل ردیف ادبیات نمایشی معاصر قرار می‌گیری. از آن‌جا البته متون تخصصی هنر را هم خوب می‌شود دید.

اصلی‌ترین تفاوت این کتاب‌فروشی را با دیگر فروش‌گاه‌ها همین چهارپایه‌ها  ایجاد کردده‌اند. بنده‌ی خدا خرمشاهی هم حسرت هم‌چین چهار‌پایه‌هایی را می‌خورد، آن شب که درباره‌ی اصول کتاب‌خواندن گپ می‌زدیم.
یک چهار‌پایه‌ی چوبی کافی است، ما که انتظاری نداریم. کسی هم انتظار ندارد از آن چایی که پشت چند پک عمیق به پیپ برای خودت می‌ریزی، مهمانش کنی، آقای عزیز!

این‌جا، این‌گوشه‌ی دنج من، ویترین فوق‌العاده‌ای هم دارد. فرض کن یک ماه می‌شود که درآمدی نداشته‌ای و صورت‌حساب‌ها هم چیزی ته جیبت باقی نگذاشته‌اند. می‌شود وقتی داری خیابان‌ چهار‌باغ را پیاده گز می‌کنی، دقیقه‌ها پشت ویترین کتاب این‌جا بایستی و کتاب‌های تازه، یا کتاب‌هایی که باید خواند را تماشا کنی. حسنش این است که هاضمه‌ی کتاب‌خوانی آن آقای جا افتاده، چندان در انتخاب کتاب‌ها تاثیر نمی‌گذارد. بیش‌تر در نقش یک آگاه از تازه‌های نشر راهنمائی‌ات می‌کند تا در مقام یک توصیه کننده‌ی ارشاد‌گر!

یک چهار‌پایه‌ی چوبی کافی است، ما که انتظاری نداریم.

یک قفسه‌ی پر ِ کتاب، یک گوشه‌ی دنج و یک چهار‌پایه‌ی چوبی کافی است، ما که انتظاری نداریم. همچین کتابخانه‌ای هم باشد برای عکاسان دکراسیون داخلی!

یک حسن دیگر این‌جا این است که موقع “حساب و کتاب” ،تا فروشنده – که فکر می‌کنم قبلاً گفته‌ام که مرد جا افتاده‌ای است- منتظر است تا دست‌گاه کارت‌خوان به مرکز سرویس متصل شود، می‌شود کلی آگهی دست‌نویس ِ مثلاً افتتاح یک گالری هنری یا فروش کتاب دست‌دوم قدیمی یا انتشار شماره‌ی جدید یک فصل‌نامه‌ی تخصصی را روی میز پیدا کرد. اگر خوش‌شانس باشید حتی ممکن است آگهی شروع به کار یک کافه‌ را هم که روی یک تکه مقوای سیاه دراز، شبیه نشانه‌هایی که میان کتاب می گذاریم ولی کمی پهن‌تر، به دستت برسد که برای روز افتتاح، از شما دعوت کرده‌است. خلاصه معرکه‌است!

این‌ها، همه‌ی آن‌چیزی نبود که از یک فروشگاه کتاب برای من یک گوشه‌ی دنج ساخته‌است، اما خلاصه‌شان همین می‌شد.

 

یک پیام برای « یک گوشه‌ی دنج » ارسال شده است
  • برای من فرهنگ سرا فقط یک مخزن کتاب نیست، وقتی وارد اونجا می شم جداً آرامش خاصی در خودم احساس می کنم.شاید جزء معدود جاهایی باشه که حاضرم چند ساعت به طور مستمر وقتم رو در اون بگذرونم.
    به نظرم این به خاطر اینه که اداره کنندگان اون با فرهنگ غریبه نیستند، خودشون با حال و هوای کتاب و فرهنگ مأنوسند و کارشون صرفاً به عنوان یک منبع درآمد نگاه نمی کنند.
    در ضمن هرچند منم زیاد اونجا می رم ولی تاحالا به بعضی نکاتی که اشاره کردی دقت نکرده بودم و از جمله ی اونا بحث چارپایه ها!

    پاسخ

  • نظرات اين پست را از طريق فيد ، دنبال کنيد :
    RSS 2.0
    نظرتان را بنویسید :

     

    مطلب بعدی : اوج می‌گیرد
    مطلب قبلی : انتظار بی‌جای رئیس‌جمهور و چیز‌های دیگر
    
       
       
       
      شهید من

      _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _




      شهید مفقود الجسد، حجة الاسلام مصطفی ردانی پور
      فرمانده سپاه سوم صاحب الزمان (عج) و فرمانده قرارگاه فتح .
      روحانی عارف و فرمانده شجاع وادی جبهه ها ، حجت الاسلام « مصطفی ردانی پور» در پانزدهم مرداد 1362 در منطقه حاج عمران و در عملیات والفجر 2، ردای شهادت را به تن کرد (در حالی که تنها دو هفته از ازدواجش می گذشت). و جسم پاکش در حاج عمران مظلومانه برجای ماند و روح عاشورایی اش به معراج پر کشید. و تا این تاریخ نیز، ایشان در زمره شهدای مفقود الجسد است.

      _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

      نکته : شهيد من يک پروژه مقدس است.
      در اين وانفساي فراموشي، هر وبلاگ نويس يک شهيد مي شناسد که توسل به ذات احديت را ، از چنگ زدن به ريسمان مطمئن او، آغاز نموده است.
      گرایش ها

      _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


    • از نگاه لنز‌ها خوراک برای ‌همه‌ی نوشته‌های پیرامون از نگاه لنز‌ها (۲)
    • اشراق خوراک برای ‌همه‌ی نوشته‌های پیرامون اشراق (۶)
    • این روز‌های ناب خوراک برای ‌همه‌ی نوشته‌های پیرامون این روز‌های ناب (۸)
    • جهاد مقدس خوراک برای ‌همه‌ی نوشته‌های پیرامون جهاد مقدس (۱۱۵)
    • راهنما خوراک برای ‌همه‌ی نوشته‌های پیرامون راهنما (۱۱)
    • رایانه خوراک برای ‌همه‌ی نوشته‌های پیرامون رایانه (۲۹)
    • روزانه خوراک برای ‌همه‌ی نوشته‌های پیرامون روزانه (۶)
    • شرحانه خوراک برای ‌همه‌ی نوشته‌های پیرامون شرحانه (۴۲)
    • لبخند هایت خوراک برای ‌همه‌ی نوشته‌های پیرامون لبخند هایت (۱)
    • وقتی من گرسنه می‌شوم خوراک برای ‌همه‌ی نوشته‌های پیرامون وقتی من گرسنه می‌شوم (۱)
    • پیوند‌های روزانه خوراک برای ‌همه‌ی نوشته‌های پیرامون پیوند‌های روزانه (۰)

    • _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

      نکته مهم : آيکن نارنجي رنگ کنار نام هر گرايش، لينک فيد آن موضوع را نشان مي‌دهد.
      چند نکته

      _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


      کلیه حقوق محتوای این وبلاگ بر اساس توافق نامه Creative Commons 3.0 متعلق به نويسنده است. باز نشر الکترونیک این محتوا همراه لینک به منبع، بلامانع است. PatRiot از سکوی انتشار وردپرس 2.8.4 استفاده می کند.
      

      اينجـــــــا براي از تو نوشتن، هوا کـم‌است
      دنيا براي از تو نوشتن مــــــــــرا کـم‌است
      اکسير من! نه اينکــه مرا شعر تازه نيست
      مــن از تو مي‌نويسم و اين کيميا کـم‌است سرشــارم از خيال، ولي اين کفاف نيست
      در شعر من حقيقت يک ماجــرا کـم است
      تا اين غـــــزل، شبيه غزل‌هاي مـــن شود
      چيـــزي شبيه عطر حضور شما کـم است گاهی تو را کنـــــار خود احساس می کنم
      امـــا چقدر دل خوشی خواب ها کـم است خون هر آن غزل که نگفته‌ام به پاي توست
      آیا هنوز آمدنت را بها کم است ؟

       

      تماس با من

       

      عکاسخانه
      www.flickr.com
      This is a Flickr badge showing public photos and videos from Pat.Riot. Make your own badge here.

       

      زندگی اجتماعی

       

      آشنایان دیروز، دوستان امروز

       

      ديگر پايگاه ها

       

      آي. تي نويسان

       

      آرشیو ماهیانه


       

      حمایت
       

      بمب گوگلی

       

      طراحی و اجرا

       

      شمارش