وقتی وارد کوچه شد هوا دیگه تاریک شده بود ؛  سرش رو انداخته بود پایین و به پاهاش نگاه میکرد ، تو این فکر بود که آیا این پاها میتونن اون رو تا آخر این کوچه یاری کنن ؟ آنقدر توی افکار خودش غرق شده بود که متوجه نگاه های چپ چپ پیرمردی که جلوی [...]