می خواهم یه نیمه خاطره !! براتون تعریف کنم . چند سال پیش ما یه معلم داشتیم که خیلی آدم باحالی بود . معلومات و اطلاعاتش حرف نداشت . روز آخر ؛ آخر کلاس که شد  گفت بچه ها بایستسد یه چیزی براتون بخونم بعد برید و شروع کرد :

.گر از ابر های تیره سفر کردید و
.              روز زوشن فردا را دیدید،
.                     از ما به مهربانی یاد آرید.
.از ما که در تمام عمر شب و جهل،
.               در جستجوی نور سحر،
.                     پرسه میزدیم.
.از ما که تمام عشقمان شما بودید

………………………………………………………….

تقریبا تو چشمهای همه بچه ها اونروز یه اشکی جمع شده بود که جرات بروزش رو نداشتن. معجزه اشک ! و معلم سرش رو زیر انداخت و از کلاس بیرون رفت . یادش بخیر .