زانو هاشو تو بغلش گرفته بود و یه گوشه نشسته بود . دونه های شفاف و زلال اشک از گوشه چشم های سرخش آروم روی لباسش می ریخت . همون لباس آبی رنگ که باباش براش خریده بود .

همیشه از دست عقربه های ساعت حرص می خورم ؛
اصلا وقتی قراره هر شب دیر به خونه بیایی , ساعت به چه درد می خوره ؟
چه فرق میکنه من مشق هام رو زود بنویسم یا دیر ؟
وقتی نقاشی هام رو  ورق نمی زنی ٬  دوستی با مداد رنگی ها را می خواهم چه کنم ؟
چند وقته میخواهم به تو بگویم که دیگه میتونم دکمه های پیراهنم رو خودم ببندم و  اسم درس هام رو یاد گرفتم .
چند وقته میخواهم دفتر چهل برگ کاهی ام رو به تو نشون بدم تا ببینی چه طوری نوشتم آب  اما ٬همیشه زودتر از تو خواب میاد و من رو با خودش میبره .
دیشب  به بالشم گفتم وقتی تو اومدی مرا بیدار کنه اما ٬ صبح دیدم پرنده ها آمدن و تو  باز رفته ای . کاش من و تو درخت بودیم و هیچ وقت از هم دور نمی شدیم .

مادر میگه تو بعضی وقتها _از خستگی حتما  _ لبخندت رو تو اتوبوس جا میذاری . مادر میگه اگه تو شب و روز کار نکنی  چرخ زندگی ما نمی گرده . من میگم خوبه یه کم پیاده بریم تا تو کمتر  کار کنی من دیروز به دوچرخه دوستم سنگ زدم بعد از مادر پرسیدم چرا پدر دوستم هیچ وقت سوار اتوبوس نمیشه ؟ چرا کفشه های پدر مثه کفش های اون نیست ؟
امشب بادکنک های دعا رو روی پشت بام  هوا میکنم تا خدا اون ها رو ببینه . دعا میکنم اونقدر بیدار بمونم تا تو بیایی . اون وقت من از شوق مثه انار های باغ پدر بزرگ سرخ میشم . سرخ سرخ . بعد هم خودم تو آغوشت میندازم . به مادر گفتم وقتی تو رو دیدم با قاشق و بشقابم آشتی میکنم و برای لیوانم ترانه می خونم  .

  با اندکی تصرف نوشته آقای مهدیزاده