وقتی وارد کوچه شد هوا دیگه تاریک شده بود ؛  سرش رو انداخته بود پایین و به پاهاش نگاه میکرد ، تو این فکر بود که آیا این پاها میتونن اون رو تا آخر این کوچه یاری کنن ؟ آنقدر توی افکار خودش غرق شده بود که متوجه نگاه های چپ چپ پیرمردی که جلوی یک فروشگاه نشسته بود نشد . همیشه فکر می کرد   “تا وقتی حس نکنی کسی هست که تو او رو دوست داری  یا کسی هست که دوستت داره ” مزه خوشبختی را نچشیده ای . و حالا فکر میکرد آیا انتخابش درست بوده یا  ….

کم کم داشت وارد قسمت تاریک کوچه میشد . هرچه در تاریکی بیشتر فرو میرفت صدای جیرجیرک ها بیشتر میشد و او را بیشتر عصبی میکرد . انگار صدای اون ها نمی گذاشت صدای قلبش رو واضح بشنو ِ !!

تا حالا به این اندازه سختی انتخاب کردن رو درک نکرده بود . وقتی پسر بچه ای بیشتر نبود هر وقت اشتباه میکرد یا وقتی توی خیابون جلوی مادرش حرکت میکرد و راه را اشتباه میرفت ، این صدای گرم مادرش بود که به کمکش می آمد . خاطرات چند شب پیش به سرعت از جلوی چشم هاش عبور میکرد . مادرش برای چند دقیقه توی چشم هاش نگاه کرده بود . انگار می دید که کسی که جلوش نشسته دیگه اون پسر بچه کوچولو نیست . حالا دیگه مردی شده واسه خودش . مادر چیزی برای بیان احساسش بجز اشک نیافته بود . نه این که فکر کنی مادرش هیچ کمکی بهش نکرده بود ؛ اما این او بود که باید در آخر تصمیم می گرفت .

حالا دیگه به انتهای کوچه نزدیک می شد . کوچه ای که بر خلاف ابتدایش که پر از خانه های ویلایی و رویایی بود با چند آسمان خراش به آخر میرسید . این کوچه  شاید برای همه رهگذر ها هیچ معنی خاصی نمی داد ولی برای او چیزی فرا تر از یه کوچه بود . این یه راه بود که هرچه جلو تر میرفتی پیچ و خم بیشتری پیدا میکرد . یه چیزی آزارش می داد ؛ آیا اون کسی  رو که باید او رو تو این مسیر یاری میکرد می تونست توی این کوچه پیدا کنه ؟  انتخاب کردن سخت تر از همیشه شده بود .