روایت همسر :
چند ماهی زندگی مشترک کرده‌بودم. شش ماه هم هر چه خواست‌گار آمده‌بود، رد کرده‌بودم. نمی‌خواستم قبول کنم. مصطفی را هم اول رد کردم. پیغام داده‌بود که «امام گفته‌ن با همسر‌های شهدا ازدواج کنید» قبول نکردم. گفتم «تا مراسم سال باید صبر کرد» گفته بود « شما سید اید. می‌خواهم داماد حضرت زهرا بشم» دیگر حرفی نزدم.1

روایت شارح :
هر مردی که سید نیست، هرچند ته دلش، مادر را مادر می‌داند. اما … اما سایه غریبه بودن همیشه بر زندگیش چیره است. تنها راه چاره، تنها مسیر خورشید این است که مادر قبولت کند و بشوی داماد او. اینجوری یک پایان خوش در انتظارت خواهد بود. آن روز که هر بیگانه‌ای سر به زیر خواهد بود تو می توانی با افتخار، از خورشید مادر، نور بگیری و …

[1] ماخذ : یادگاران » کتاب ردانی پور . روایت 80. نویسنده : نفیسه ثبات. انتشارات روایت فتح.