….. دانیال نشست روی صندلی . شقیقه هایش را با دست فشار داد و زل زد به جمعیت اشیای خاموش مقابلش . گفت : « بروس شوارتز [1] . فکر نمی کنم اسمش تا حالا به گوش هیچ کدوم از شما بی شعورها خورده باشه . ولی این اصلا مهم نیست . اون یکی از بهترین عروسک گردان های دنیاست . عروسک گردان ها معمولا وقت نمایش دست هاشون رو توی دستکش مخفی می کنند تا تماشاچی اون ها رو نبینه و حواسش به نمایش باشه . بیش تر اون ها از نخ و عصا و این جور چیزها استفاده می کنند ، اما بروس شوارتز از این کارها نمی کنه . بروس دست هاش رو به شما نشون می ده ؛ برای این که نمایش هاش اون قدر محشره که بعد از یکی دو ثانیه تماشاچی دست ها رو فراموش می کنه و محو بازی می شه . دست ها رو می بینه اما در واقع نمی بینه . می فهمید چی دارم می گم کله پوک ها ؟
در واقع شما فقط رقص عروسک ها رو می بینید . بس که عالی می رقصند . اما نکته ی مهم ، نکته خیلی مهم ماجرا اینه ، یعنی من فکر می کنم اینه که اگه اون عروسک های شوارتز عقل و شعور داشتند ، اگه می تونستند حرف بزنند ، خیال می کردند نخی در کار نیست . این همون چیزی یه که شما کله پوک ها ی عوضی تا دم مرگ هم متوجه ش نمی شید . » [2]

….. « … با شما هستم ! با شما عوضی ها که عینهو کرم دارید تو هم می لولید . چی خیال کرده ید ؟ همه تون ، از وزیر و وکیل گرفته تا سپور و آشپز و پرفسور ، آخرش می شید دو عدد . خیلی که هنر کنید ، خیلی که خبر مرگتون به خودتون برسید فاصله دو عددتون می شه صد . صدام رو می شنفید ؟ می شید یه پیر مرد آب زیپوی عوضی بو گندو . کافیه دور تند نیگاش کنید . همین که دور تند نیگاش کردید می فهمید چه گندی زده ید . می فهمید چه چیز هجو و مزخرفی درست کرده ید . حالا با این عجله کدوم جهنمی قراره برید ؟ قراره چه غلطی بکنید که دیگرون نکرده ند ؟ ….. از یه طرف تا چشاتون به هم افتاد اولین کاری که می کنید ، یعنی آسون ترین کاری که می کنید ، اینه که عاشق همدیگه می شید . لعنت به شما و کاراتون که هیشکی ازش سر در نمی آره . عاشق می شید و بعد عروسی می کنید و بعد بچه دار می شید و بعد حال تون از هم به هم می خوره و طلاق می گیرید . گاهی هم طلاق نگرفته باز عاشق یکی دیگه می شید. لعنت به همه تون . لعنت به همه تون که حتی مث مرغابی ها هم نمی تونید فقط با یکی باشید ….. دنبال چی می گردید ؟ آهای عوضی ها ! آهای با شما هستم ! صدام رو می شنفید ؟ » [3]

پاورقی :
1 ) Bruce Schwartz – عروسک گردان برجسته آمریکائی .
2 و 3 ) از متن کتاب استخوان خوک و دست های جذامی : مصطفی مستور

ب . ن :
1) خدایش بیامرزد . رفت پیش خدا . آخرین پستش به یادگار موند تا دیگه هیچ وقت از نور به روز نشه . اعترافات یلدایش بود . بسم الله …. الحمد و لله …. بسم الله … قل هوا الله احد …. ( مراسمش اینجاست … )
2 ) کتاب « استخوان خوک و دست های جذامی » رو خوندم . حقیقتا ماه بود . عالی … یک …. ! توصیه می کنم مطالعش کنید .
3 ) حتما تا بحال خبر « ثبت سایت ها و وبلاگ های فارسی » رو شنیدید . من خیلی با این طرح موافق نیستم . یعنی لزوم این چنین رفتار هائی رو نمی فهمم . اینجا هم بحث مفصلی داره در این باره (17 خطای امنیتی و حرفه ای در این طرح ) هنوز اطلاعات زیادی ندارم در باره ش . به زودی نظرم رو در پیرامون این موضوع می نویسم . اگه عمری بود … !!! (ویرایش اول شهریور 1386 : با حذف شدن وبلاگ ‌ها از جامعه هدف این طرح به نظر می رسد می شود به آن به عنوان یک برنامه به دردبخور حساب کرد ! )
4 ) این مطلب رو هم با عنوان « در آئینه بی غبار یاد » که مربوط به مناظره اخوان و گرمارودی است توی سحرخیز نوشتم .