مصائب یک سردبیر!

از اون روز که سر‌بزنگاه صادق خان، دچار حمله‌ی تنفسی شد؛ تا اون روز که مترجم گرامی با کلی گزارش و مقاله‌ی ترجمه‌شده توی راه مشهد، گازوئیل کم آورد و دیر رسید؛‌ تا اون روز که لپ‌تاب ایشون دچار نقص فنی شد و … تا اون روز که دوستی که برای چاپ با‌هاش صحبت کرده بودیم، یک‌هو، ‌نا پدید شد! تا اون روز که گرافیست عزیزمون به جای یک طرح روی جلد، ‌یک چیز دیگر را کار کرد؛ تا اون روز که اسپانسر الترناتیو!! به خاطر برخی مسائل جزئی حاضر به چاپ آرمان‌شهر با یادداشت‌های مورد نظر ما نشد؛ بگیر، تا روزهایی که خیلی از بچه‌ها یادداشت‌هاشون رو نرسوندند، رفته رفته فشار روی «ما چند نفر» زیاد شد. با همه‌ی این اوصاف تونستیم صفحه رو سر وقت ببندیم. بسته شدن صفحه، فی‌نفسه، اگرچه خیلی از خستگی ها را مرهم شد، اما وقتی آرمان‌شهر منتشر نشد،‌ کلی خستگی مضاعف نشست روی تن و روح بچه‌ها. راستش را بخواهید احتمال می‌دادم به خاطر یادداشت‌هایی که از بعضی وبلاگ‌نویسان قشنگ!! داشتیم و همین طور مصاحبه‌ی جالبی که با یکی دیگه از وبلاگ‌نویس‌ها برای این شماره آماده کرده بودیم، برای چاپ با مشکل موجه بشیم. با این حال تلاشمون رو کردیم ولی نشد. اما دو نکته‌ی مهم؛‌ اول این‌که به همه‌ی دوستان گرامی و عزیزی که زحمت کشیدن و یادداشت‌هاشون رو برای ما ارسال کردند اطمینان می‌دهم طی چند هفته‌ی آینده انشاء الله آرمان‌شهر،‌ در سطحی بالاتر چاپ خواهد شد و امیدوارم وقتی نسخه‌ی چاپی رو به دستشون رسوندیم کمی از زحماتشون جبران شده‌باشه. دوم هم این‌که «از همه‌ی کسانی که مارا در تکمیل این شماره یاری کردند صمیمانه تشکر می‌کنیم.» از کسانی هم که نتونستند به موقع یادداشت‌هاشون رو برسونند دعوت می‌کنیم که تا آخر هفته‌ی آنیده نهایتاً این کار رو بکنند. سوم این‌که از طرف خودم از تلاش‌هایی که صادق و سروش و محمد‌مسیح و طه و نهایتاً ابوذر برای این شماره کشیدند تشکر می‌کنم.

 
۶ پیام برای « مصائب یک سردبیر! » ارسال شده است
  • حرفی برای گفتن ندارم فقط همانآخرین جملات مطلب اولم چنین کارهایی حتی اگر هزار بار هم شکست بخورند (و شاید برای امثال ما طبیعی هم باشد) باز ارزش دوباره شروع کردن را دارند…چرا که قرارست خشت هایی باشند برای برج هایی بلند ان شا الله…
    دم همتون گرم و خسته نباشید!

  • خسته نباشید. نمیدونستم قراره چاپ هم بشه.
    به همه بچه ها هم خسته نباشید میگم. شرمنده که کمکی از دستمون برنیومد.

  • آدمی که هر به ۲ هفته یا ۳ هفته یکبار میاد درخواست های دوستانش رو فقط یه نگاه میاندازه به هیچ درد نمی خوره…من ارزش برای تو گذاشتم که درخواست ازت میکنم و یا به وبلاگت سر میزنم…! ولی جنابعالی هیچ ارزشی برای دوستانت قائل نیستی… . متاسفم…. . فکر نمیکردی من اینا رو بگم…!؟

    …حضرت علی علیه السلام میفرمایند : از کسی که میدانی حاجت تو را دیر روا میکند هرگز طلب نکن که موجب دلخوری و زیان تو میشود… مگر خدا که او در آنچه که دیر اتفاق می افتد آگاه به سود و زیان آن حاجت است.

    مودندم به چه جرئتی دم از احمدی نژاد و اون بیت شعر بالای سر در وبلاگت و تفاسیر سیاسی میزنی؟! شعار با عملت فرق میکنه علی آقا…! ولمون کن…اگر خبر نداری وفای به عهدی که فکر میکنی خیلی ناچیزه و ارزش صحبت کردن نداره مادر تمام ارتباطات هستش…جنابعای اگر وفای به عهد نداشته باشی نه رفاقت داری…! نه احترام داری…! نه آبرو داری…! و نه وجود و مقامی…!

    پشت پرده هم از شما چیزهایی شنیدم…! و به اخلاق شما آشنا شدم. علی تو فقط تبل تو خالی هستی…افراطی سیاسی گرا…! برو که فقط دم از ولایت فقیه میزنی…! فقط…! فقط دم از شهدا میزنی…! آبروی شهدا رو بردی تو…! اخلاق شهدایی اینه؟!

    تو و امثال تو هستند که جوانان نا پخته نگاهتان میکنندو دیگر حاضر نیستند حرفی از سیاست بزنند و بدانند در جامعه خویش چه میگذرد.

    حالا فهمیدی حقیقت کدام ماجرا در شعرت کمه؟!

    من طرفدار هیچ حزبی نیستم…! و وابسته به حزبی صحبت نمیکنم…!

    ولی این رو بدون که علاقه مندی من به احمدی نژاد کم نشده به شهدا هم کم نشده ولی علی وقتی رفتار امثالی مثل تو رو میبینم می گم که بامبول بازای درجه یک هستند… .

    …. .

  • حالا دیگه کامنت هم حذف می کنی ؟!!!
    خیلی خوب …
    !!!!

  • وبلاگ نویس قشنگ! ایول! تا حالا اینقدر ازم تعریف نکرده بودند!

  • بسم الله …
    سلام

    نمی‌دونم چقدرِ این حرف‌ها جنبه‌ی عمومی داره و چقدرش رو باید خصوصی صحبت کنیم. حتی نمی‌دونم باید این‌ها رو اینجا بذارم یا با ایمیل برات بفرستم. به هر صورت؛
    اول اینکه حالا شما با من دعوا داری،‌آدرس وبلاگت رو چرا اشتباه میذاری؟ .کام نیست که ، .آی آره.
    ببین آقا امیر حسین، ما یک وقتی کمی در جریان طراحی وبلاگ شما بدقولی کردیم و یک مشکلاتی پیش آمد. اما بعد از اون با وجود شرایطی که دارم و شما هم خودت می‌دونی هر وقت سوالی پرسیدی یا حرفی بود سعی کردم جواب بدم. اون شب هم که گفتم ۳ ربع دیگه میام،‌به جون این پات. ریوتم اومدم. شما نبودی.

    ولی یک چیزی هست که خوب،‌باید عمومی گفت. در این دو هفته‌ی گذشته، من هیچ کامنتی رو جواب ندادم و هر اییملی هم که ارتباطی با نشریه نداشت اصلاً نخوندم. نه این‌که برای دوستان ارزش قائل نشم. اصلاً من کی هستم که جواب دادن یا ندادنم مهم باشه. من فقط بین امتحانات پایان ترم،‌ نشریه‌ای که باید در می‌آمد، و کارهای شخصی و ارتباطات رفاقتیم سعی کردم مهم‌تر رو انتخاب کنم. همین. حالا هم می‌گم که در خدمتم. از حضورتون هم عذر می‌خواهم. بچه که زدن نداره؟

    در ضمن، حرف هایی که پشت سر ما می‌شنوی رو به خودمون هم بگو رفیق!
    یه چیز دیگه،‌اون «شعار» ـی هم که بالای وبلاگ نوشتم اصلا ارتباطی به این مسائل نداره بیخود بزرگش نکن. می‌تونی فکر کنی اون چیزی که کمه مثلاً یک آبنبات قیچیه. نه بیشتر.
    یا حق.

  • نظرات اين پست را از طريق فيد ، دنبال کنيد :
    RSS 2.0
    نظرتان را بنویسید :

     

    مطلب بعدی :
    مطلب قبلی :
       
       
        Wordpress.com stats not installed!
       
       
      شهید من

      _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _




      شهید مفقود الجسد، حجة الاسلام مصطفی ردانی پور
      فرمانده سپاه سوم صاحب الزمان (عج) و فرمانده قرارگاه فتح .
      روحانی عارف و فرمانده شجاع وادی جبهه ها ، حجت الاسلام « مصطفی ردانی پور» در پانزدهم مرداد 1362 در منطقه حاج عمران و در عملیات والفجر 2، ردای شهادت را به تن کرد (در حالی که تنها دو هفته از ازدواجش می گذشت). و جسم پاکش در حاج عمران مظلومانه برجای ماند و روح عاشورایی اش به معراج پر کشید. و تا این تاریخ نیز، ایشان در زمره شهدای مفقود الجسد است.

      _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

      نکته : شهيد من يک پروژه مقدس است.
      در اين وانفساي فراموشي، هر وبلاگ نويس يک شهيد مي شناسد که توسل به ذات احديت را ، از چنگ زدن به ريسمان مطمئن او، آغاز نموده است.
      گرایش ها

      _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


    • از نگاه لنز‌ها Feed for all posts filed under از نگاه لنز‌ها (۲)
    • اشراق Feed for all posts filed under اشراق (۶)
    • این روز‌های ناب Feed for all posts filed under این روز‌های ناب (۸)
    • جهاد مقدس Feed for all posts filed under جهاد مقدس (۱۳۰)
    • راهنما Feed for all posts filed under راهنما (۱۱)
    • رایانه Feed for all posts filed under رایانه (۳۱)
    • روزانه Feed for all posts filed under روزانه (۱۰)
    • شرحانه Feed for all posts filed under شرحانه (۴۵)
    • لبخند هایت Feed for all posts filed under لبخند هایت (۱)
    • وقتی من گرسنه می‌شوم Feed for all posts filed under وقتی من گرسنه می‌شوم (۱)
    • پیوند‌های روزانه Feed for all posts filed under پیوند‌های روزانه (۰)

    • _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

      نکته مهم : آيکن نارنجي رنگ کنار نام هر گرايش، لينک فيد آن موضوع را نشان مي‌دهد.
      چند نکته

      _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


      کلیه حقوق محتوای این وبلاگ بر اساس توافق نامه Creative Commons 3.0 متعلق به نويسنده است. باز نشر الکترونیک این محتوا همراه لینک به منبع، بلامانع است. PatRiot از سکوی انتشار وردپرس 3.3.2 استفاده می کند.

      اينجـــــــا براي از تو نوشتن، هوا کـم‌است
      دنيا براي از تو نوشتن مــــــــــرا کـم‌است
      اکسير من! نه اينکــه مرا شعر تازه نيست
      مــن از تو مي‌نويسم و اين کيميا کـم‌است سرشــارم از خيال، ولي اين کفاف نيست
      در شعر من حقيقت يک ماجــرا کـم است
      تا اين غـــــزل، شبيه غزل‌هاي مـــن شود
      چيـــزي شبيه عطر حضور شما کـم است گاهی تو را کنـــــار خود احساس می کنم
      امـــا چقدر دل خوشی خواب ها کـم است خون هر آن غزل که نگفته‌ام به پاي توست
      آیا هنوز آمدنت را بها کم است ؟

       

      تماس با من

       

      عکاسخانه
      www.flickr.com
      This is a Flickr badge showing public photos and videos from Pat.Riot. Make your own badge here.

       

      زندگی اجتماعی

       

      آشنایان دیروز، دوستان امروز

       

      ديگر پايگاه ها

       

      آي. تي نويسان

       

      آرشیو ماهیانه


       

      حمایت
       

      بمب گوگلی

       

      طراحی و اجرا

       

      شمارش