مکاتبات بهاریه -۱

[audio:13-Yanni-Adagio-in-c-minor.mp3]
همیشه خیلی زود‌تر از آمدن بهار، رسیدن عید را حس می‌کردم و آن روز‌ها، خیلی سن داشتم، 7 یا 8 ساله بودم. وقتی آقا‌جان، پی آقام می‌فرستاد که «تا دیر نشده و نوت‌نو کمیاب، بجنبید، آقا جان» بعد دسته‌ی اسکناس را از زیر تشک بیرون می‌آورد، می‌گذاشت کنار زانوی آقام. از آن روز کیف ما کوک می‌شد و فکر و ذکرمان، نوروز و زیر و رو شدن روزگار.
یادم هست خانم‌جان، نور به قبرش بباره، همیشه اول چله‌کوچک، سبزه می‌انداخت و همیشه هم نمی‌گرفت. غصه می‌خورد و اگر نبود عمه‌خانم که ظرب‌المثل بود در به موقع رسیدن و سبزه‌ی سبزش، غصه‌ی خانم جان تا خود موقع تحویل، زائل نمی‌شد. عوضش سمنویی که می‌پخت، تا نداشت. نذر داشت و یک چهارپری بلور، همه‌ی همسایه‌ها را مهمان می‌کرد.
شب عید و غیر عید نداشت؛ چای را خود آقا جان می‌سپرد به میرزا عبدالله که مخلوط عطر و عبیر بود،‌عوض چای. بعد که شاگرد میرزا می‌آمد توی هشتی خانه با آقا جان صحبت می‌کرد، من می‌فهمیدم که وقتش شده‌است. عشقم این بود که با آقا جان بروم دکان میرزا و مخلوط کردن صد جور چای را به پیمانه، ببینم. آن وقت باز پادوی دکان میرزا دنبالمان راه می‌افتاد و جعبه‌ی چوبی چای را تا در خانه می‌آورد. گز و سوهان شب عید را، عمو محمد، یک هفته مانده به سال تحویل، از در دکان می‌آورد. من هم ذوق می‌کردم که روی جعبه‌ها نوشته «گز وزیری» و کنارش یک بته جقه‌ی زر‌کوب حک شده و این یعنی نشان خانوادگی ما!!
بعد آقا جان، می‌آمد پاشنه‌ی پنج‌دری می‌ایستاد، صدا می‌زد «خانم‌جان». سفارش باغچه را می‌کرد و حوض آب. هیچ وقت کار‌های خانه را ،جز همان خرید اسکناس نوی عیدی که همیشه با آقام بود، به بچه‌هایش نمی‌گفت، به خانم‌جان می‌گفت. خانم‌جان هم مثل همیشه اول چشم‌هایش را می‌بست بعد می‌گفت روی چشمم آقا. من می‌مردم برای آن آقا گفتنش!
اخوی بزرگ‌ما، که آن روز‌ها سیکل اول بود، می‌رفت پی باغبون. آقا رضا را می‌آورد با یک فرغون پر نهال و بوته‌های نو‌نهال. صدای آب حوضی هم که از کوچه بلند می‌شد، خانم‌جان من را می‌فرستاد. بعد من می‌شدم مرد خانه! مخدرات که در اندرونی بودند و آقا جان هم که خیلی از آب حوض کش‌ها خوشش نمی‌آمد، بیرون نمی‌آمد.
اما باغچه‌ها با سلیقه‌ی خود آقا‌جان مرتب می‌شدند. همان یاس سفید کنار حیاط که شاخه‌هاش را داده بودند سمت ایوان، بس بود تا سلیقه‌ی آقا جان را شاهد باشد. زیر همین یاس سفید بود که من قبرستان درست کرده‌بودم برای دندان‌هایی که می‌افتاد یا ماهی عیدی که عمرش به تحویل سال قد نداد و مرد.
آقا رضا چند‌تا حسن یوسف و شمعدانی، یکی در میان، می‌گذاشت وسط باغچه‌ی مشرف به ایوان. شب‌بو‌ها را هم بدون فاصله، سر دیگر باغچه می‌کاشت که راست 5 دری، اتاق آقا‌جان، بود.

برای چیدن سفره‌ی هفت سین،‌ که معمولاً با سلیقه‌ی آبجی من و دختر‌عموهام بود، خانم‌جان یک کاسه سمنو که از قبل کنار گذاشته بود،‌با 3 تا سیب سرخ که پیش از چله، در صندوق‌خانه قایم کرده بود می‌آورد. تا پیش از آن سال که موقع گرفتن ماهی قرمز از توی حوض، پاهام لیز خورد و سرم خورد به فواره سنگی توی حوض و شکست، همیشه ماهی را من می‌گرفتم. آن سال، آقا جان اول که من را توی بغلم مادرم دید و رنگ قرمز آب حوض را، یله کرد به ستون پهن ایوان، بعد نشست کنار دیوار. عصری که من را از مریض خانه مرخص کردند، فهمیدم آقا جان همه‌ی اهالی خانه را دفعتاً توبیخ کرده و مطلقاً غدقن کرده بود که من لب حوض بازی کنم. خانم‌جان که تا همین اواخر، هر وقت گل‌پر‌های محمدی را روی آب حوض می‌دید، اشک در چشمش حلقه می‌زد .
شما که زیاد به خانه‌ی ما، یعنی همان خانه‌ی آقا‌جان، رفت و آمد نداشتید؛ آمدنتان منحصر بود به همان چند‌باری که عقب مادرتان برای ختم انعام خانم‌جان، تشریف آوردید. آن سال یادم نیست خانم‌جان دم عید آش نذری پخته بود برای سلامتی عمو اصغر که آن وقت سرباز بود یا چیز دیگری که شما هم آن‌جا بودید. راسش این را تا به حال برای کسی نقل نکرده‌ام. شیرجه رفتن من توی حوض سنگی، همچین بی‌ربط هم به بودن شما توی حیاط نبود، و اگرنه من آنقدر‌ها هم سر به هوا نبودم!
همیشه برایم عجیب بود که بعد آن حادثه، چرا آقا جان به شما هم التفات بیشتری می‌کرد. شاید چون حال همدیگر را خوب می‌فهمیدید. گمانم این چارقد سفید که این روز‌ها زیاد به سر می‌کنید، ‌همان است که همان روز آقا‌جان، پیش پیش عیدی داد بهتان! این را از بته سر کج‌های گوشه‌اش می‌گویم که حکماً هنر خانم جان است.
آن سال اول دلخور بودم که سورمان سوت شده‌بود و بازی تعطیل. اما نشستن کنار تشک آقا جان، بالای مجلس و ادای بزرگ‌تر ها را در آوردن،‌کم از گرگم‌به هوا بازی با اسد الله و عبداللهِ عمو اکبر و دختر عمو کوچیکه نبود. خلاصه از آن سال، من برایم مسجل شد که ته تاقاری آقا‌جان بودن چه مواهبی دارد که کمترین آن، عیدی بود که چند برابر نوبه‌های قبل آقا جان عنایت کردند.

پ. ن: ادامه دارد، بعون الله.

 
۱۱ پیام برای « مکاتبات بهاریه -۱ » ارسال شده است
  • سلام!روایت دیگری از جنگ در خاکریز:
    هشت سال جنگ ایران و عراق دروغی بیش نیست.

  • با قسمت “شهید من” خیلی حال کردم.
    چون با شهدا خیلی حال می کنم. مخصوصا با شهید ردانی پور.
    خدا اجرتون بده. طرح خیلی جالبی گذاشتید.
    اگه وقت کردی به وبلاگ منم یه سری بزن. امیدوارم خوشت بیاد.
    راستی. لینک شدید.
    یا حق…

  • با چه اسمی لینکت کنم؟

  • سلام برادر …
    راستش فعلا نظر شخصی خودم روی آقای اصلانی هستش …
    البته جبهه هم فعلا برنامه خاصی ارائه نکرده
    تو جلسه ۲۹ اسفند گفتن باید از تهران سیاست ها مشخص بشه
    اما هنوز خبری نیست

    یا علی …

  • بسم الله…
    احسنت…
    سلام
    احسنت رو اول گفتم چون یه دفعه رفتم تو حال و هوای “من او”!
    لذت بردیم…
    دام افاضاتک!!! ان شاالله…

  • عالی بود. چقدر ریز و جالب.

  • با نظر ح.صدیقی موافقم . واقعاَ تو حال و هوای من او بود .
    خیلی جالب بود
    هرچند موضوعی رو که برای انتقال این حس و حال انتخاب کردی رو خیلی جالب نمی دونم ! ولی همین که آدم رو به من او میبره کلی ارزش داره .

    یا علی مددی …

    راستی یه خبری به ما بده . پیدات نیست ؟
    پسر با دریم ویور به جاهای خیلی خوبی رسیدم احتمالاَ تا آخر عید اولین کار دریم ویوریم !!! رو برات سند می کنم تا نظر بدی .

  • مبارزه با وبلاگ های زرد وپhttp://key1one.wordpress.com/b/
    برای حمایت از طرح های مبارزه با نقض کنندگان حقوق کپی رایت اینجا رو مطالعه کنید.

  • سلام اخوی…
    می گم اگه از وبلاگم خوشت اومد لینکم کن.
    یا حق…

  • سلام خدمت آیت ا… طالبی(دام ظله العالی)
    دمتون گرم حالا دیگه قطار ما خالی میره
    به هم می رسیم
    یا حق

  • کلی نقد کردم نوشته ات را و کلی ازت تعریف کردم ولی وقتی خواستم ارسال کنم گفت اینولید ایمیل؛ همه اش پرید،حالم اساسی گرفته شد دیگه هم تکرارش نمی کنم؛ این آخرین کامنتیست که برای شما می گذارم در حالی که ایمیل و نام اشخاص در اینجا مورد نیاز!! است؛ ورش دار جون من حال نداری؛ اه … سیزده به درمون ضایع شد.

  • نظرات اين پست را از طريق فيد ، دنبال کنيد :
    RSS 2.0
    نظرتان را بنویسید :

     

    مطلب بعدی :
    مطلب قبلی :
       
       
        Wordpress.com stats not installed!
       
       
      شهید من

      _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _




      شهید مفقود الجسد، حجة الاسلام مصطفی ردانی پور
      فرمانده سپاه سوم صاحب الزمان (عج) و فرمانده قرارگاه فتح .
      روحانی عارف و فرمانده شجاع وادی جبهه ها ، حجت الاسلام « مصطفی ردانی پور» در پانزدهم مرداد 1362 در منطقه حاج عمران و در عملیات والفجر 2، ردای شهادت را به تن کرد (در حالی که تنها دو هفته از ازدواجش می گذشت). و جسم پاکش در حاج عمران مظلومانه برجای ماند و روح عاشورایی اش به معراج پر کشید. و تا این تاریخ نیز، ایشان در زمره شهدای مفقود الجسد است.

      _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

      نکته : شهيد من يک پروژه مقدس است.
      در اين وانفساي فراموشي، هر وبلاگ نويس يک شهيد مي شناسد که توسل به ذات احديت را ، از چنگ زدن به ريسمان مطمئن او، آغاز نموده است.
      گرایش ها

      _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


    • از نگاه لنز‌ها Feed for all posts filed under از نگاه لنز‌ها (۲)
    • اشراق Feed for all posts filed under اشراق (۶)
    • این روز‌های ناب Feed for all posts filed under این روز‌های ناب (۸)
    • جهاد مقدس Feed for all posts filed under جهاد مقدس (۱۲۹)
    • راهنما Feed for all posts filed under راهنما (۱۱)
    • رایانه Feed for all posts filed under رایانه (۳۱)
    • روزانه Feed for all posts filed under روزانه (۹)
    • شرحانه Feed for all posts filed under شرحانه (۴۵)
    • لبخند هایت Feed for all posts filed under لبخند هایت (۱)
    • وقتی من گرسنه می‌شوم Feed for all posts filed under وقتی من گرسنه می‌شوم (۱)
    • پیوند‌های روزانه Feed for all posts filed under پیوند‌های روزانه (۰)

    • _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

      نکته مهم : آيکن نارنجي رنگ کنار نام هر گرايش، لينک فيد آن موضوع را نشان مي‌دهد.
      چند نکته

      _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


      کلیه حقوق محتوای این وبلاگ بر اساس توافق نامه Creative Commons 3.0 متعلق به نويسنده است. باز نشر الکترونیک این محتوا همراه لینک به منبع، بلامانع است. PatRiot از سکوی انتشار وردپرس 3.3.1 استفاده می کند.

      اينجـــــــا براي از تو نوشتن، هوا کـم‌است
      دنيا براي از تو نوشتن مــــــــــرا کـم‌است
      اکسير من! نه اينکــه مرا شعر تازه نيست
      مــن از تو مي‌نويسم و اين کيميا کـم‌است سرشــارم از خيال، ولي اين کفاف نيست
      در شعر من حقيقت يک ماجــرا کـم است
      تا اين غـــــزل، شبيه غزل‌هاي مـــن شود
      چيـــزي شبيه عطر حضور شما کـم است گاهی تو را کنـــــار خود احساس می کنم
      امـــا چقدر دل خوشی خواب ها کـم است خون هر آن غزل که نگفته‌ام به پاي توست
      آیا هنوز آمدنت را بها کم است ؟

       

      تماس با من

       

      عکاسخانه
      www.flickr.com
      This is a Flickr badge showing public photos and videos from Pat.Riot. Make your own badge here.

       

      زندگی اجتماعی

       

      آشنایان دیروز، دوستان امروز

       

      ديگر پايگاه ها

       

      آي. تي نويسان

       

      آرشیو ماهیانه


       

      حمایت
       

      بمب گوگلی

       

      طراحی و اجرا

       

      شمارش