دیشب توی اتوبوس، فصل «مسکن» را خواندم. خوبیش این بود که صندلی کناریم، خالی بود. بیسکوییتها را گذاشتم آنجا و شروع کردم. آخر وقتی قرار است کاراکترهای داستان، چیزی بخورند، من که نمیتوانم بیکار باشم!! حسن دیگر اتوبوس هم این است که تکان تکانهایش باعث میشود داستان درست جا بیافتد و گلاویز شود با روحت! حالا اگر این تاثیر را هم نداشته باشد، اقلاً نمیگذارد بیسکوییتها سر دلت بماند.
نقل چی بود؟ … آها! «مسکن» را میگفتم. اصلاً این فصل را حتماً باید در حرکت بخوانی؛ هرچند، من که بقیهی کتاب را نخواندهام. شاید لازم باشد همهاش را در حرکت خواند. و این بستگی مستقیم دارد به نویسنده. اینکه خودش هم در حرکت بودهاست موقع نوشتن داستان یا …
گفتم نویسنده؛ این حواشیای که جناب نویسنده وسط داستان درج کردهاند، گاهی نافرم میزند توی پرمان. از خدا که پنهان نیست، لااقل بگذارید از شما پنهان بماند… [بقیهاش پنهان شد]















و به ساعت ۱۱:۵۱ ق.ظ
سلام !
پسر پس چرا دیگر ما را در نمی یابی ؟ بابا من که گفتم من اشتباه کردم !! حالا به کدامین سرای رهین بودی که از آن ابزار دست انسان منظورم همان اتوبوس است استفاده نمودی ؟ ما را بی خبر نگذار ای حضرت طائبی !
یا علی …
و به ساعت ۱۲:۱۳ ب.ظ
سلام
اولا که این همه از اتوبوس گفتی، اگه با قطار بری دیگه چی می گی؟
ثالثا که خالی بودن صندلی بقلی در اتوبوس همیشه توفیقه!
و البته خوردن بسیکویت هم توفیقه مضاعفه!
و اما آخرا هم شعر:
در نسیم لغزشی رفتم به راه
راه نقش پای من از یاد برد
سرگذشت من به لب ها ره نیافت
ریگ باد اورده ای را باد برد
و به ساعت ۱۰:۱۰ ب.ظ
سلام
ان شالله دفعه بعدی با هواپیما بری که ما را گذاشتی تو خماری