تفاهمی از جنس میثاق امیرفجر ، اشراق و شهاب الدین سهروردی

مدتی بود در بین مشاء و اشراق سر درگم بودم . نوریه قب تو را هدف قرار می دهد و مشاء خرد تو را . عجب غوغایی می کنند در جولانگاه وجود تو این ” دو پادشاه در یک اقلیم ” . قلب و عقل را می گفتم ! اما پیروزی گویا با شهاب الدین سهروردی بوده است . نه به دلیل برتری و استواری استدلالش ــ که قلب را به استدلال کاری نیست ــ بلکه به یاری ابزاری که ابن سینا از آن کم بهره مانده است . (حد اقل تا امروز ) قلب بشر زودتر از عقل او به بلوغ می رسد . اما شاید دلیل مهمتری که باعث شد من به اشراق متمایل شوم ، پیش از آنکه بر آن اشراف یابم ، اولین جلد اشراق بود . ( اصلا خنده دار نبود این حرف من اما شما مجازی که بخندی ! )

صحیفه عشق
زبور عشق و عقل
سفر عشق و عقل و اشراق

اینها الفبای آغازین من در پای نهادن به گفتگو های اشراق و مشاء بوده است . اشراق اگر چه آن دروازه ای نبود که من در پی اش بودم اما عجیب راه سهل و همواری بود . میثاق امیر فجر توانایی خود را در نگارش رمان در صحیفه عشق به رخ تو می کشد آنجا که روزگار همراه با ” آیدا ” را به تصویر می کشد و با لحنی مسحور کننده به تو می فهماند که عشق را آن چنان فهمیده است که می تواند آن را در قالب کلمات بر قلب تو نازل کند . هنگامی که دل تو آماده شد و زیر سنگ های آسیا نرم و انعطاف پذیر شد ، ذره ذره فلسفه ی اشراق را به تو می چشاند . ” زبور عشق و عقل ” را می گویم .
و بعد ؛ در ” سفر عشق و عقل و اشراق ” همه مفاهیمی را که رایگان ( یا به نقد سوی چشم هایت ) به تو بخشیده ، یکی یکی باز پس می گیرد که در رسیدن به نور مقدس – محبوب ازلی – به هیچ چیز نیاز نداری جز همان دلی که در این چند صباح پروانده ای . ( آنجا که شهاب ها !! زندگی نامه شهاب الدین را در خاک مدفون می کنند ) داشتم می گفتم ؛ شاید اگر کسی توانسته بود رمانی از این دست در معرفی مشاء بپردازد ، مقابله برابر تر می شد . اما اینک ؛ این تو هستی که با قلبی بالغ شده به نور عشق و اشراق ، به یاری اندیشه برخیزی و مشاء را اندک اندک درک کنی . شاید هدف امیر فجر نیز جز این نبوده باشد .

« …… و اشراق باز لبخند زد ؛
چه می گویی ؟ … این طامس نور احدی و اقیانوس نور سرمدی است … بنگر و به شادمانی نگاهش کن … در همه عمر جز یکبار و یک نظر نمی توانش دید و تاب آورد . آنجاست … کوکب دری اوست … همه هستی اوست … هوست … آنک نور الانوار … ناگاه نسیمی بر خواست … و نغمه ای آسمانی طنین افکن شد … که گویی سی مقام بدیع را در یک لحن بدیع می نواخت . نغماتی روحانی و آسمانی و قدسی چونان ” صفیر سیمرغ ” نغمه های هماهنگ و اجلالی سی ساز ، همراه با ” آواز پر جبرئیل ” و آوای قلب آدمی …
و در این لحظه هر دو که جز یک تن نبودند ، در برابر آن نور ، به خاک افتادند … و گونه بر خاک نهادند ، نه آندو ، که همه ارواح ، که جز یک روح بیش نیستند . روح تمامی عاشقان ، ساجدان و شیفتگان ، متحد گشته با جان ایشان … چنین می دیدند و چنین می سرودند :

(بر درخت متبارک و خجسته ی زیتونه ای که نه شرقی و نه غربی است ، نوری می درخشد … نوری که نوربخش آسمانها و زمین است . داستان نور او به مشکاتی ماند که در آن چراغی تابناک بر می فروزد و آن چراغ در میان آبگینه و زجاجه ای پرتو افشان ، چونان ستاره ای درخشان و کوکب دری تابان است .
شرق و غرب وجود روشن به نور اوست و بی آن که آتشی روغن آن را بر افروزد ، خود به خود همه هستی و کائنات را روشنایی می بخشد .
پرتو بر پرتو ، نور بر نور ……
و او هر که را بخواهد به ” اشراق ” نور خویش به سر منزل نور می رساند …. ) »

«سوره مبارکه نور آیه 35 »

چند سالی بود که کتاب منتشر شده بود و پدرم از همان ایام که خود شیفته نثر این کتاب شده بود – و شاید محتوایش را تحسین می نمود !- مرا به خواندنش ترغیب می کرد اما از طرفی مرا برای ” عشق ” آماده نمی دید . تا سال پیش ، خود او قدم پیش گذاشت و مرا بجای خواندن – عادت می کنیم – ” پیرزاد ” به مطالعه اشراق توصیه کرد . ( البته من هنگامی که عادت می کنیم را تمام کردم دست به کار آقا شهاب شدم !! ) بار ها دلم می خواست علی رغم توصیه پدر ( نه ممانعت او ) صحیفه عشق را ابتدا کنم . اما همیشه به پیشنهاد هایش ایمان داشته و دارم .
و چه خوب شد که سه جلد ارزشمند در دوران خامی ! حیف و میل نشد !!!! شاید بتوان گفت بهترین گزینه برای امروز علی آقای جوان ! ” اشراق ” بود . این کتاب هم در نگرش من به عشق ( مجازی و حقیقی اش را رها کن ، به قول امیر خانی تا کی در بند الفاظی ؛ عزیزم ؟؟! ) تاثیر شگرف گذاشت و هم در نثر و شیوه نگارش و هم در روش توصیف گری . ( نثری که هنوز نمی تواند شکسته و مستقیم نوشتن را در تمام متن حفظ کند !!)
نمی دانم توصیه کنم حتما آن را بخوانی یا نه . ولی این را به تحقیق می دانم که کتاب سودمندی بود برای من .
کلام اخر ؛
اگر عشق را طریقت خود قرار دهی در سیر الی الله ، بس هموار تر و شیواتر کمال نهایی ات را در آغوش خواهی کشید . و در این سیر ، بسیار به جا خواهد بود اگر عقل را نیز عماد استوار خیمه گاه “اوشناسی” ات قرار دهی . (1) یعنی کنکاش و تحقیق پیرامون ” حکمت متعالیه ” را از همین ” لحظه اکنون ” شروع کن ، که پیوندگاه عشق و عقل ؛
اشراق و مشاء ؛
سهروردی و بو علی همان است که صدرای شیرازی بیان داشت .

(1) در این صورت عقل را به حراست دژ بی حصار قلب گماشته ای و دل را قلندر بیشه اندیشه .

 
۲ پیام برای « تفاهمی از جنس میثاق امیرفجر ، اشراق و شهاب الدین سهروردی » ارسال شده است
  • من نیز مدتهاست به اشراقیون گرایش یافته ام … هر چند بایستی زمانی بگذارم برای شناخت حکمت صدرا به امید دیدن در هم آمیختگی اشراق و مشا… خیلی لذت بردیم از این مطلبت …

  • البته روند رسیدن من به اشراقیون کمی متفاوت بود … یه سری افکار داشتم بعدها فهمیدم که شیخ و دیگران شبیه آن را مطرح کرده و بسط داده اند … کتاب را کامل آدرس میدادی …

  • نظرات اين پست را از طريق فيد ، دنبال کنيد :
    RSS 2.0
    نظرتان را بنویسید :

     

    مطلب بعدی :
    مطلب قبلی :
       
       
        Wordpress.com stats not installed!
       
       
      شهید من

      _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _




      شهید مفقود الجسد، حجة الاسلام مصطفی ردانی پور
      فرمانده سپاه سوم صاحب الزمان (عج) و فرمانده قرارگاه فتح .
      روحانی عارف و فرمانده شجاع وادی جبهه ها ، حجت الاسلام « مصطفی ردانی پور» در پانزدهم مرداد 1362 در منطقه حاج عمران و در عملیات والفجر 2، ردای شهادت را به تن کرد (در حالی که تنها دو هفته از ازدواجش می گذشت). و جسم پاکش در حاج عمران مظلومانه برجای ماند و روح عاشورایی اش به معراج پر کشید. و تا این تاریخ نیز، ایشان در زمره شهدای مفقود الجسد است.

      _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

      نکته : شهيد من يک پروژه مقدس است.
      در اين وانفساي فراموشي، هر وبلاگ نويس يک شهيد مي شناسد که توسل به ذات احديت را ، از چنگ زدن به ريسمان مطمئن او، آغاز نموده است.
      گرایش ها

      _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


    • از نگاه لنز‌ها Feed for all posts filed under از نگاه لنز‌ها (۲)
    • اشراق Feed for all posts filed under اشراق (۶)
    • این روز‌های ناب Feed for all posts filed under این روز‌های ناب (۸)
    • جهاد مقدس Feed for all posts filed under جهاد مقدس (۱۳۰)
    • راهنما Feed for all posts filed under راهنما (۱۱)
    • رایانه Feed for all posts filed under رایانه (۳۱)
    • روزانه Feed for all posts filed under روزانه (۱۰)
    • شرحانه Feed for all posts filed under شرحانه (۴۵)
    • لبخند هایت Feed for all posts filed under لبخند هایت (۱)
    • وقتی من گرسنه می‌شوم Feed for all posts filed under وقتی من گرسنه می‌شوم (۱)
    • پیوند‌های روزانه Feed for all posts filed under پیوند‌های روزانه (۰)

    • _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

      نکته مهم : آيکن نارنجي رنگ کنار نام هر گرايش، لينک فيد آن موضوع را نشان مي‌دهد.
      چند نکته

      _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


      کلیه حقوق محتوای این وبلاگ بر اساس توافق نامه Creative Commons 3.0 متعلق به نويسنده است. باز نشر الکترونیک این محتوا همراه لینک به منبع، بلامانع است. PatRiot از سکوی انتشار وردپرس 3.3.2 استفاده می کند.

      اينجـــــــا براي از تو نوشتن، هوا کـم‌است
      دنيا براي از تو نوشتن مــــــــــرا کـم‌است
      اکسير من! نه اينکــه مرا شعر تازه نيست
      مــن از تو مي‌نويسم و اين کيميا کـم‌است سرشــارم از خيال، ولي اين کفاف نيست
      در شعر من حقيقت يک ماجــرا کـم است
      تا اين غـــــزل، شبيه غزل‌هاي مـــن شود
      چيـــزي شبيه عطر حضور شما کـم است گاهی تو را کنـــــار خود احساس می کنم
      امـــا چقدر دل خوشی خواب ها کـم است خون هر آن غزل که نگفته‌ام به پاي توست
      آیا هنوز آمدنت را بها کم است ؟

       

      تماس با من

       

      عکاسخانه
      www.flickr.com
      This is a Flickr badge showing public photos and videos from Pat.Riot. Make your own badge here.

       

      زندگی اجتماعی

       

      آشنایان دیروز، دوستان امروز

       

      ديگر پايگاه ها

       

      آي. تي نويسان

       

      آرشیو ماهیانه


       

      حمایت
       

      بمب گوگلی

       

      طراحی و اجرا

       

      شمارش