یا گفتگویی که با طلوع آفتاب آغاز شد.
چند روزی هست که می خواهم بنویسم . بنویسم از چیزهایی که گفتیم و شنیدیم . از چیزهایی که ناگفته و نا شنیده ماند . از نگاه هایی که پایه قضاوت شد . از فاصله ای که میان شنیدن و دیدن وجود داره یا نداره ! از کسانی که همان طور هستند که هستند !
وعده ما ساعت ۶ صبح شنبه بود . بعد از یک پیک نیک آبدار !! (۱) در حومه شهر ، سخت ترین کار ممکن بیدار شدن اون موقع صبح بود . بچه ها این بار کم و بیش سر موقع آمده بودند . ولی خوب با چند دقیقه تاخیر زنگ منزل خواهر دکتر را زدیم . حیف که اون ساعت روز تو خیابون ها پرنده پر نمی زد که حد اقل بشه تاخیر رو به گردن ترافیک انداخت . (۲)
دکتر کنار در آپارتمان ایستاده بود و به یکی یکی بچه ها خوش آمد گفت ! بعضی ها هنوز چشم هاشون رو می مالیدن تا آثار خواب آلودگی از صورتشون محو بشه . چند نفری هم از اینکه مصطفی معین همان مصطفی معین بود ( یا نبود ) متعجب بودن . یکی از دوستان هم داشت دوربینشون رو آماده میکرد برای ثبت لحظه به لحظه دیدار !! اما من ، مثل همه و بدون شباهت به هیچ کدام . همه هوش و حواسم رفته بود سراغ مرتب کردن پرسش ها !! کدام را بپرسم و کدام را نه .
به درخواست ما صحبت را خود معین شروع کرد . از ارزش دانستن گفت و علم اندوزی . از دانشگاه گفت و پژوهش . بعد هم باز به درخواست یکی از دوستان به طور اجمالی از اقداماتش در سالهای وزارت گفت .
و من شاید دومین نفر بودم که سوالم سیاسی بود . پرسیدم به نظر شما ( با توجه یه این که اساسنامه جبهه دموکراسی خواهی را تدوین کرده اید ) می شه بین « دموکراسی » و « آزادی » فلش دو جهته گذاشت ! دموکراسی <=> آزادی ؟؟؟
پاسخ دکتر مثبت بود . کمی از ملزومات استقرار دموکراسی گفت که آزادی ، برابری و نظر اکثریت اساس ایجاد چنین نظامی است .
بیش از ۱۵ دقیقه از وقت ما گذشته بود و هنوز حرفها داشتیم برای گفتن ( یا نگفتن ) و شاید او هم . معین ما را دعوت کرد که صبحانه ای کاری ! را با هم صرف کنیم . آش داغ و تند ــ صحبت های سیاسی و تند ــ پاسخ های بعضا غیر سیاسی و باز هم تند و سوزان . جو دوستانه تر شده بود و بچه ها راحت تر صحبت می کردند شاید او هم . کم کم ساعت به ۹ نزدیک می شد . صحبت ها داغ تر شده بود . حتی از چای یک رنگی که با هم نوشیدیم ! و بعد هم طبق معمول چنین لحظه هایی عکس یادگاری ( که به قول دکتر نه به درد دنیایمان می خورد نه به درد آخرتمان !! ) و چند خطی که دکتر خطاب به جمع دوستیمان نوشت .
در بازگشت ، با خیلی از دوستان صحبت کردم . خیلی ها نظرشان نسبت به او تغییر کرده بود . برخی بی تفاوت بودند . بعضی ها هنوز ولع پرسش و پاسخ داشتند . و من در این میان با خودم می فکریدم که آیا آنچه امروز دیدم همه مصطفی معین بود و مصطفی معین همه آن چیزی بود که مشاهده کردم .
و آیا مصطفی معین همان مصطفی معین بود یا ….
۱ ) آخه تو این پیک نیک کذایی ، دوستان بنده رو با لباس انداختن تو استخر . البته مرحمت کردن گوشیمو از تو جیبم در آوردن . !!!! ۲) حالا من میگم اصفهان با تهران فرق میکنه یکیش همینه














