بدون مقدمه ؛ چند ماه قبل از کنکور بود ــ اگه اشتباه نکنم ــ با یکی از بر و بچ بلاگ شهر صحبت میکردم . ( امشب دلم می خواد این طوری بنویسم ! خدا رو چه دیدی ؟!! شاید تا آخر کار هوس غلط املایی هم زد به سرم ) یاد ایام پشت کنکورش افتاده بود این رفیق ما . (مونث یا مذکر بودنش مگه توفیری هم واسه تو داره ؟! ) می گفت روزهایی که آدم کاری جز درس خوندن نباید داشته باشه قاعدتا ، هوس میکنه بره کوه ، رمان بخونه ، بره زیر بارون بهاری وایسه عین دیوونه ها تا خیس خیس بشه یا چه میدونم ، بزنه از طالقان تا رشت رو پیاده با زبون روزه گز کنه . ( حالا گیرم همه اینها رو اون نگفته باشه ، من هم یه چیزهایی اضافه کرده باشم . شما علی الحساب گوشا تو وا کن ببین چی میگه این حقیر سراپا تقصیر . اونوقت بگو خب . آخرش کامنت ها رو گذاشتن واسه این جور خورده فرمایش ها . واسه این که بپرسی این دری وری ها چیه می بافی بهم ؟!! واسه اینکه غلط املایی بگیری . واسه این که بپرسی ” خوبی شما ؟ ” ، واسه اینکه هرچی تو دلته بریزی رو داریه ( همون دایره . اهل هنر و موسیقی بخصوص علی آقای گل واردن )یا اصلا واسه این که بزنی تو گوش من بلکه هوش و حواسم بیا سر جاش ( البته تو دنیای مجازی و اگرنه که… استغفر الله …) چی می گفتم ؟ … هان . مخلص کلوم . من هم زیر بارون رفتم و تا صبح زقل قورت ( همون چاییدن خودمون ) بیخ خرم رو ول نمی کرد . من هم صبح علی الطلوع جلو کتاب هام نشستم و رفتم تو نخ سمفونی گنجشک ها اون هم تو اردیبهشت وسط یه دنیا درخت . من هم زدم تو خط رمان . نوشته های بزرگی رو خوندم . کار های آدم های بزرگ . گنده لاتشون شاید همون “اشراق ” بود که شرحش تو دو – سه پست قبل رفت . یک سری از داستانک های “چخوف” رو هم داشتم تو برنامه . ( کاف داستانک رو نمی دونم کاف تحبیب بود یا تصغیر ـ داستان کوتاه دیگه !!!! ــ حالا کوتاه میایی یا نه شما ؟ ) “من او ” هم که دیگه لازم شده یه پست اختصاصی بزنم واسش . اینجا مجالش نیست .
هویجوری ! یه هویی . کنار “من او ” یه کتاب دیدم . اعتراف می کنم از عنوانش خوشم اومد که خریدمش . آره داداش . داشتم میگفتم . ( دوباره زدی تو نطقمون . حالا ما به آبجی هامون هم بگیم داداش چی میشه ؟ قرار شد این یه پست رو با ما بسازی ،با ما راه بیایی ، چی شد پس ؟ ) من هم خوندمش . “روی ماه خداوند را ببوس” رو میگم . . ( دیدی تصویر رو جلدشو ؟ ما که نفهمیدیم منظور و مفهومش چی بود !!! یعنی حقیقت امر اصلا نفهمیدم چی چی بود ؟ ) عوض عکس نا مفهوم روی جلد ، محتواش حسابی چسبید . ( عین یک دست نون و کباب داغ بازار با ریحون تازه و یه پیاله ماست . آره قربونت ! نونش سنگک بود . داغ داغ . قبول نداری ؟ ببین جای سوختگی کف دستمو ! کار یکی از سنگ های تنوره که با نون اومده بود ملاقات جناب ما ! ) کجا بودیم ؟ تو بازار ؟ نه . رو کاناپه . یه لیوان شیر قهوه مونده تو دستت که ساعت ها پیش می خواستی یک لب بزنی بهش . مگه آقای “مستور” گذاشت ؟!! یه نفس باید می خوندیش لا مروت رو .
می دونی ؟ یه جورایی همون دید “اشراق” ـــی رو داشت به “توحید” . دوباره شروع کردی ؟ مگه ۵ دقیقه سکوت چقدر خفه کننده است ؟ همه جوره پارازیت هات رو تحمل کردم از اول پست تا حالا ، اما اگه بخواهی بحث های فلسفی رو کلید بزنی ، دیگه آبمون تو یه جو نمی ره ها !! اخوی ، کی گفته همیشه به این برهان های عقلی فلسفی نیازه ؟ گاهی میشه با کمال سادگی ، پنجره دلت رو وا کنی به طرف ” او ” . اونوقت می بینی چه طوری میشه با قلبت کانکت بشی . بعید میدونم پسورد بخواد ها ! نهایتش چند تا قطره اشک ، از عمق وجودت البته ، ولو به اندازه یه ارزن ، کارت رو راه میندازه .سرعتش هم که دیگه نگو ! حرف نداره . به جون خودم . ( شما تو دلت بگو ایشا الله زنده باشی جوون ) آره داداش گلم ! با نهایت صدق قلب بیا این بار این نسخه رو امتحان کن . نترس . “روی ماه خداوند را ببوس” . باید دهن کسی که این کلمات رو گفته ….. آره ….. طلا گرفت . حیف که این بنده خدا از جماعت اوناث بود . تازه یکم هم از نظر اخلاقی مورد داشت بنده خدا و اگرنه … و گرنه طلاش که آماده است . ( بخیل نباشه ایشا الله رو این کره خاکی . بگو ایشا الله )
تموم شد . دیدی درد نداشت . بیا …… بیا این شکلات رو هم بگیر واسه اینکه بچه خوبی بودی . نه … نه .. برای دندونات خوب نیست . بده مامانت واست نگه داره بزرگ که شدی … اونوقت یاد من بیفتی . اگه خستت کردم به بزرگواریت می بخشی من رو . ( شما بگو : خواهش می کنم جناب ) خلاصه ، مونده بود تو دلم این حرف ها . بیخ خرم رو چسبیده بود لا مذهب . آقایی کردی شدی سنگ صبور ما . خدا عوضت کنه !!!!! … نه .. هان . .. ببخشید . خدا عوضت بده . اگه نا خواسته توهینی هم کردم به کسی ، بذاره به حساب ” شب است و سکوت است و ماه است و من …
فغان و غم و درد و آه است و من ……………….
شب و خلوت و بغض نشکفته ام ………………
شب و مثنوی های نا گفته ام …………………. ”
گرفتی چی شد ؟ !!! اومده بودم بگم ، از قید و بند محاسبات عقلت بیا بیرون . با این دل آتیشی ات میون بر میزنی . همچی تند و تیز میرسی که خودت هم می مونه حیرون ….. دمت گرم ! یعنی ما …. حالا از ما گفتن بود . این خط این هم نشون . ببین کی گفتم بهت . شنفتی چی گفتم که ؟!!! اگه ملتفت شدی بگو یا علی . تمت .















و به ساعت ۸:۴۸ ق.ظ
:) … مشعوف تر شدم