وقتی عزت را تنها در صفیر داغ گلوله می بینیم ؛ وقتی بر خلاف فرامین اسلام به جنگ معتقد هستیم نه دفاع ؛ وقتی منطقی جز منطق گلوله و خون برای خودمان متصور نیستیم ؛
وقتی بعد از ۱۴۰۰ سال ، هنوز از ته قلب صلح امام حسن (ع) را درک نکرده ایم و او را ( العیاذ بالله ) مذل المومنین می خوانیم ( عرق بر پیشانیم نشسته ولی گاهی بی شرمی در مقابل بعضی ها لازم است ) ؛ وقتی بر روی صلح نامه های رسول خدا با یهودیان خیبر نشین مهر « بایگانی شود » می زنیم ؛ وقتی اخم حیدری را در کنار ذولفقار آغشته به خون بیشتر می پسندیم تا لبخند های مهربانی را که نثار فرزندان « آشنایان ذولفقارش » می کرد ؛ وقتی مهربانی رسول رحمت را در عف قاتل حمزه سید الشهداء تنها برای داستان ها مناسب می دانیم ؛ وقتی دافعه حد اکثری و جاذبه در حد صفر (۱) را برای زندگی خلاء گونه مان ! مناسب تر می بینیم ؛ وقتی رفتار امیر مومنان را با قاتلش تنها مناسب مدح های شاعران می دانیم ؛
وقتی عمیقا معتقدیم رفتار رسول خدا و ائمه هدی تنها برای زمان خودشان موضوعیت دارد ؛ وقتی هر گونه تکیه بر « فعل و قول و سکوت » ـشان را « قیاس مع الفارق » می دانیم ! ؛ وقتی از خدایمان است که سیره و سنت تنها در طبقه های خاک گرفته کتابخانه هایمان حیات داشته باشند ؛
وقتی نمی توانیم ببینیم فریاد های مقتدرانه سید حسن با تکیه بر ثبات حیات سیاسی کشور ماست که از حنجره خارج می شود ؛ وقتی بیشتر دلمان می خواهد زبونی اسرائیل را در مقابل حزب الله تنها به حساب سید حسن بگذاریم ؛ وقتی اصرار داریم ثابت کنیم همیشه حزب الله بوده است که نبر را کلید زده است ؛ وقتی همسایه پرستی را برایمان تئوریزه کرده اند ؛
وقتی در کنار عمال بیگانه ، که تفکر طالبانی را اسلام اصیل معرفی می کنند ، ما هم در لباس درس خوانده در مکتب اسلام ، هر گونه عطوفت اسلامی را « بزدلی » می خوانیم ؛ وقتی سنگ پرانی به سفارت یک کشور خارجی را با اتکا به اشغال لانه جاسوسی مقبولیت می دهیم ؛
وقتی مغز های محدودمان از دغدغه قیمت نان و گوشت فراتر نمی رود ؛ وقتی هجمه همه کفر را علیه اسلام نمی خواهیم ببینیم ( یا لا اقل نمی بینیم ) ؛ وقتی دغدغه رهبر را برای همه مسلمانان به استهزاء می گیریم ؛ وقتی از شنیدن عنوان « رهبر شیعیان جهان » چشمه حسادتمان فوران می کند ؛
وقتی از استعمار « سوپر نو » !! تعبیر می شود به ربودن دلهای افراد برجسته در کشور هدف – آن هائی که اتفاقا خیلی هم ادعای مخالفت با استعمارگری دارند – ؛
وقتی از شدت تشرعمان !! ، « ابن ملجم » می شویم یا در بهترین شرایط « ابوموسی اشعری » ( اگر « عمرو عاص » نباشیم ! )
وقتی چند کلاس درسی که خوانده ایم مانع می شود تا چیزی جز تراوشات ذهن کوچک خودمان را بپذیریم ( یا لا اقل راجع به آن ها فکر کنیم ) ؛ وقتی کسر شان خودمان می دانیم خمینی کبیر را « امام » خطاب کنیم و ترجیح می دهیم مانند « خانم » گوینده بی بی سی فارسی از لفظ « آیه الله خمینی » استفاده کنیم : وقتی آن قدر جرات نداریم که بگوئیم ما با رهبر ایران مخالفیم و تنها به لفظ « مسئولین ایرانی » اکتفا می کنیم ( و انصافا جگر می خواهد اظهار مخالفت با آقا که هنوز این یک مورد را ندیده ام در وجود این کوتوله های بلندگو به دست ) ؛ وقتی حمله به منتسبین به نظام را با هدف سست کردن ریشه ها تئوریزه می کنیم ؛
وقتی استفاده از هر ابزاری برای کوبیدن رقیبمان مشروعیت می یابد ؛ وقتی از همه آنچه آموخته ایم استفاده می کنیم تا رفتار توپخانه لوس دشمن را در لباس تشرع تکرار کنیم ؛ وقتی حیات و زندگی انگلیمان را جز در مخالفت با نظام نمی توانیم تصور کنیم ؛
وقتی ترجیح می دهیم عیب های خودمان را ببینیم و محاسن دشمن را ، چون منور فکری را در تخریب خانه و تلاش در راه آبادانی دشمن می بینیم ؛ وقتی زندگیمان را با به رخ کشیدن معایب خودی ها بنا می کنیم آنگاه دعا می کنیم مردم اشتباه کنند تا ما از نان خوردن نیافتیم ؛ وقتی با تمام توان تلاش می کنیم تا نه تنها نیروی خودمان را در جهت ضربه زدن به خودمان ! به کار بگیریم ! که از تصریف نیروی مدافعان وطن هم ابائی نداریم ؛ وقتی از دریچه تنگ چشم هایمان تنها معایب اجازه عبور دارند تا مبادا موفقیتی برای نظام متصور شویم ؛ وقتی با شنیدن گفته روح خدا ، آن زمان که تصریح کرد « حفظ نظام از اوجب واجبات است » تنها می توانیم بخندیم ؛
وقتی از والیانمان توقع « اشداء علی الکفار » داریم ولی خودمان در بهترین شرایط فقط به «رحماء بینهم » ـش می خندیم ؛
آن هنگام در بیان قرآنی به ما منافق می گویند ؛
وقتی سرم درد می گیرد از دیدن این همه « نا مردمی » ؛ وقتی شب ها نمی توانم بخوابم تا روزها چشم هایم را بر رذالت برخی ببندم ؛ وقتی برای عقیم بودن ابرها روز و شب تاسف خوردن کار همیشگیم شده است ؛ و وقتی نمونه هائی از همه این ها را در خودم هم می بینم ، آن وقت است که روز هایم سیاه می شود چنانکه روی شب ها را هم سفید می کند .
پاورقی :
۱ ) طبق فرمایش حضرت امیر ، جاذبه حد اکثر و دافعه در حد لزوم مناسب است .
پی نوشت :
مطالب بالا صرفا مجموعه ای از درد دل های شخصی من بود از ناجوان مردی های دوستانم در این مدت . به شخص خاصی بر نمی گردد . بلکه نشان از نوعی تفکر است که هر کس گوشه ای از آن را دامن زده است . بیشتر از همه خود من اسیر چنین خصلت هائی هستم . پس لطفا دلگیر نشوید . اگر بشوید برای من بهتر است چون امید به بهبودی پیدا می کنم لکن ، ناراحتی و اخم های برخی رفقا سوزاننده تر است !!!!
بعد نوشت :
۱) نمی دانم چرا در این مدت هیچ رقم دست و دلم قبول نمی کرد که درباره مسائل اخیر ( نظامیان بازداشت شده ) مطلب بنویسم ، چنانکه باید شرحی بر رویدادها بدهم !! فعلا هم به همین چند پبعد نوشت اکتفا می کنم .
۲) به نظر من اصل ماجرا در دستگیری ایشان بود آن هم در شرایطی که برخی تصور می کردند ایران به دلیل فشارهای غرب بر فعالیت های هسته ای اش نسبت به چنین تحرکاتی عکس العمل نشان نمی دهد . بعد هم شخصا معتقدم با کش دادن ماجرا نه تنها سودی عاید کشور نمی شد که ماجرا از حالت برد – باخت به باخت – برد تغییر حالت می داد .
۳) بر خلاف ادعای بعضی ها !!!!! شب گذشته ( ۱۹/۱/۱۳۸۵) در برنامه گفتگوی ویژه خبری شبکه دو ، نمایینده دستگاه دیپلماسی کشور متن تعهدنامه دولت بریتانیا را همراه با دیگر اظهارات مقامات انگلیسی مبنی بر درست نبودن تعبیر رسانه ها از اظهارات نخست وزیر به اولتیماتوم ۴۸ ساعته همراه داشت .














