قرار بود امشب، تلخی عبور از پائیز را با یک گل هندوانه‌ شیرین کنیم و با یک استکان چای برویم به استقبال سرمای بی‌پیر زمستان. حکایت آخرین شب آذر، حکایت ماه منیر است که یک عمر غصه‌دار واسطه‌ی فصل بودن بین پدرو مادر بود؛ و فردا، شروع روزگار بدون آذر است.

یلدای امسال را کنار «مادر» بودیم. گذر از پائیز هزار رنگ را فراموش کردیم به حرمت یک دقیقه بیشتر کنار هم بودن. جمع شدیم کنار بخاری که گرمایش به زور تنه می‌زد به هرم نفس‌های جمع. سیب سرخ بود عوض انار و گفت شنود بود جای پسته و بادام. چای را روی بخاری عمل آوردند. انگار کن همه‌ی روشنایی خانه جمع شده بود یک گوشه. حتی بخاری هم آماده بود گرما بگیرد از صفای جمع.

آذر رفت؛ از بس که جان ندارد.