استاد درس و عشق و زندگی میگفت ،
اما حواس من بیشتر پیش شاخههای لخت درختان بود.
لخت از برف، از پرنده، از باران.
و آسمان آرام و بی جنب و جوش بود.
استاد که کیف و کتابش را جمع میکرد،
من حس کردم آزادی حسرت همیشگی بشریت است.
استاد درس و عشق و زندگی میگفت ،
اما حواس من بیشتر پیش شاخههای لخت درختان بود.
لخت از برف، از پرنده، از باران.
و آسمان آرام و بی جنب و جوش بود.
استاد که کیف و کتابش را جمع میکرد،
من حس کردم آزادی حسرت همیشگی بشریت است.
