بین همهی کتابفروشیهایی که ازشان کتاب خریدهام یا فقط بین قفسههایشان قدم زدهام و مثلاً دنبال آبدارخانهشان گشتهام (چون کتابفروشی بدون آبدارخانه بیشتر شبیه یک انبار پر از کتاب است و من اغلب گیر عجیبی به این داشتن یا نداشتن آبدارخانه میدهم)، فرهنگسرا با بقیه چند فرق اساسی دارد.
اولینش همان است که هر تازه واردی را هم هیجانزده میکند. فرض کن روبروی قفسهای که بالایش نوشتهاند “فلسفهی اسلامی” ایستادهای سعی میکنی ببینی فلان کتاب دربارهی سیر فلسفه در اسلام را چه کسی نوشتهاست، بعد یک هو بوی توتون میدود زیر دماغت. زیر چشمی که سمت راست – آنجایی که میز “حساب و کتاب” قرار دارد- را نگاه میکنی، میبینی مرد فروشنده -که آقای جا افتادهای است- یله کرده به پشتی صندلی و با دقت دارد پیپش را – که لابد بعد از 10-20 ثانیه خاموش شدهاست- باز روشن میکند.
یعنی حرف ندارد؛ کیف مطلق است. یکی دو نفس عمیق هم فایده ندارد. اصلاً باید بروی بنشینی روی صندلی که معمولاً کنار میزش هست -تا مشتری آشنائی، دوست قدیمی، کسی که میآید، بنشیند و گپی بزنند- بعد با مهارت سر صحبت را باز کنی. موضوعش اهمیت ندارد. اینجا اصل، همصحبت شدن است.
تفاوت دیگر را آن چهارپایههای چوبی ایجاد میکند. همانها که جابهجا، میان قفسهها گذاشتهاند تا اگر خواستی به ردیفهای بالائی سرک بکشی تا مثلاً ادیسهی جلد شومیز را ببینی و بعد ناگهان یک جلد “عقاید یک دلقک” قدیمی به چشمت بخورد که پشت کتابها گذاشتهاند – شاید به پاس کنجکاوی یک مشتری سمج- اما این چهارپایهها فقط برای این کار نستند. گذاشتهاند تا اگر خواستی مقدمهی کتابی را بخوانی یا یادداشت متجرم را مزمزه کنی تا دستت بیاید که این کتاب خریدنیاست یا نه، خستگی پاها و فشار کولهی پر از خرت و پرت، منصرفت نکند.
مخصوصاً آن یکی که با مهارت طوری کنج سمت راست فروشگاه گذاشتهاند که وقتی رویش بنشینی، درست مقابل ردیف ادبیات نمایشی معاصر قرار میگیری. از آنجا البته متون تخصصی هنر را هم خوب میشود دید.
اصلیترین تفاوت این کتابفروشی را با دیگر فروشگاهها همین چهارپایهها ایجاد کرددهاند. بندهی خدا خرمشاهی هم حسرت همچین چهارپایههایی را میخورد، آن شب که دربارهی اصول کتابخواندن گپ میزدیم.
یک چهارپایهی چوبی کافی است، ما که انتظاری نداریم. کسی هم انتظار ندارد از آن چایی که پشت چند پک عمیق به پیپ برای خودت میریزی، مهمانش کنی، آقای عزیز!
اینجا، اینگوشهی دنج من، ویترین فوقالعادهای هم دارد. فرض کن یک ماه میشود که درآمدی نداشتهای و صورتحسابها هم چیزی ته جیبت باقی نگذاشتهاند. میشود وقتی داری خیابان چهارباغ را پیاده گز میکنی، دقیقهها پشت ویترین کتاب اینجا بایستی و کتابهای تازه، یا کتابهایی که باید خواند را تماشا کنی. حسنش این است که هاضمهی کتابخوانی آن آقای جا افتاده، چندان در انتخاب کتابها تاثیر نمیگذارد. بیشتر در نقش یک آگاه از تازههای نشر راهنمائیات میکند تا در مقام یک توصیه کنندهی ارشادگر!

یک قفسهی پر ِ کتاب، یک گوشهی دنج و یک چهارپایهی چوبی کافی است، ما که انتظاری نداریم. همچین کتابخانهای هم باشد برای عکاسان دکراسیون داخلی!
یک حسن دیگر اینجا این است که موقع “حساب و کتاب” ،تا فروشنده – که فکر میکنم قبلاً گفتهام که مرد جا افتادهای است- منتظر است تا دستگاه کارتخوان به مرکز سرویس متصل شود، میشود کلی آگهی دستنویس ِ مثلاً افتتاح یک گالری هنری یا فروش کتاب دستدوم قدیمی یا انتشار شمارهی جدید یک فصلنامهی تخصصی را روی میز پیدا کرد. اگر خوششانس باشید حتی ممکن است آگهی شروع به کار یک کافه را هم که روی یک تکه مقوای سیاه دراز، شبیه نشانههایی که میان کتاب می گذاریم ولی کمی پهنتر، به دستت برسد که برای روز افتتاح، از شما دعوت کردهاست. خلاصه معرکهاست!
اینها، همهی آنچیزی نبود که از یک فروشگاه کتاب برای من یک گوشهی دنج ساختهاست، اما خلاصهشان همین میشد.
















و به ساعت ۸:۵۵ ب.ظ
برای من فرهنگ سرا فقط یک مخزن کتاب نیست، وقتی وارد اونجا می شم جداً آرامش خاصی در خودم احساس می کنم.شاید جزء معدود جاهایی باشه که حاضرم چند ساعت به طور مستمر وقتم رو در اون بگذرونم.
به نظرم این به خاطر اینه که اداره کنندگان اون با فرهنگ غریبه نیستند، خودشون با حال و هوای کتاب و فرهنگ مأنوسند و کارشون صرفاً به عنوان یک منبع درآمد نگاه نمی کنند.
در ضمن هرچند منم زیاد اونجا می رم ولی تاحالا به بعضی نکاتی که اشاره کردی دقت نکرده بودم و از جمله ی اونا بحث چارپایه ها!