توی صف اتوبوس ایستادی و سعی میکنی فکرت رو روی مقاله ای که قراره بنویسی متمرکز کنی اما ، با وجود آدم هی مختلفی که از جلوت رد می شوند و صداها و بوهای مختلی که از اطراف میاید کار دشواری است این تفکر روی موضوع خاص باز اما ، تو با خودت میگی اِ این که نشد ، اگه قرار باشه این موضوعات جزئی مانع تمرکز حواس من بشه که نمی شه! !! پس اراده آدمی کجا رفته توی این عرصات ؟!!
چشم ها تو محکم بهم فشار میدی تا بتونی به افکارت مسلط بشی . کم کم توی فکر کردن به جاهای جالبی رسیدی که از فشار جمعیت متوجه میشی اتوبوس اومده و باید سوار بشی . میری بالا و بعد از اینکه با مکافات توی اتوبوس جات شده ، دوباره تو افکارت غرق میشی حالا مشکل قبلی یعنی شلوغی محیط کمی بر طرف شده اما ، یه مسئله تازه گریبان گیرت شده ، توی فکر کردن هی از شاخه ای به شاخه دیگری می پری . آخه این که نشد !! __این چه بساط َبه قول آقای کتل __
دوباره این اراده آدمی به کمکت میاد و سعی میکنی فقط روی موضوع اصلی فکر کنی و از حاشیه نگری و جنبی پردازی های نا خواسته بپرهیزی بحث بین تو و افکارت تازه داره به جاهای جالب میرسه و تو سعی می کنی از میون سیاهی های مبهم مغزت دنبال نکته ای بگردی که انگار خیلی وقته گمش کردی ، به قول بعضی ها ، در آن هنگامه شور و نوا اتوبوس بخاطر جهش ناگهانی یه پسر بچه که مطمئنا مطالعات وسیع و همه جانبه ای روی رفتار کانگوروی افریقایی داشته به وسط خیابون ، تر مز شددید و در عین حال غیر مترقبه ای میکنه و بر اساس قانون اینرسی و نیروی درونی و … _ میخواهم بگویم که من بچه درس خوانی هستم _بنده و به تبع همه مسافر های اون طیاره عتیقه به جلو پریدن کردیم !! انقدر که سر اینجانب با کله مسافر جلویی اصابت کرده و ایشان ، یعنی همان فرد مصدوم از ناحیه پس کله ، برای بررسی حادثه تصادف سر به سر ,گردن مبارک را کمی چرخانده و من هم برای فرونشاندن آتش عصبانیت ایشان , ببخشید _ خیلی متاسفم ای حواله اش میکنم و یارو هم با دیدن چهره ملتمس بنده رویش را بر می گرداند .
کمی با ورم کله اش کلنجار میرود و فکر کنم یه سرس کلمات رکیک هم _ که بنده از تکرار آن ها به دلیل باز کردن چشم و گوش بعضی ها خودداری میکنتم _نثار اون بچه جهنده و کارشناس پرش بی نیزه میکنه . القصه تازه متوجه میشی که خیلی وقت پیش از جلوی کوچه منزل رد شدی : حالا توی پیاده روی خیابون واستادی . در این حال چند گزینه در مقابل روت قرار داره :
الف ) به اون طرف خیابون رفته سوار تاکسی بشی و به خونه بزی
ب) به اون طرف خیابون رفته منتظر آمدن اتوبوس بشی و با اون بری
ج ) همین مسیر رو پیاده برگردی
د) هیچ کدام یا همه موارد
حالا با توجه به نکته هایی که تو کلاس کنکور یاد گرفتی ، وقتی جواب قطعی یه تست رو نمی دونی باید سعی کنی با حذف پاسخ های غلط به جواب برسی ، شروع می کنی:
پاسخ (الف) که با جیب جنابعالی جور در نمی آد ! چون بعد از خرید اکانت جدید و چند جلد کتاب ، فقط توانستی با پول خرد های ته کیفت چند تا بلیط بخری .
مورد (ب) هم با وقتی که داری نمی خونه یعنی شب برای ناهار میرسی خونه! .
پاسخ (د) هم که از همه بی ربط تره چون نه میشه توی پیاده رو خوابید و ناهار خورد و نه اینکه هر سه را ه رو ….
پس به ناچار مجبوری از راه سوم با خط 11 شرکت اتوبوسرانی چیز و حومه به طرف خونه بری . در بین راه هم دوباره سرگرم مقاله و تفکر و اینجور چیزها میشی با حفظ مسائل ایمنی یعنی دوری از تمرکز حواس زیادی . وقتی می رسی دم در خونه که دیگه پایان خوبی هم برای مقالت انتخاب کردی و داری اونو صفحه بندی میکنی و داره میره برای مراحل تائید و چاپ و … زنگ میزنی ولی کسی جواب نمی ده به زحمت کلید رو از ته جیبت از بین اون همه خرت و پرت که معلوم نیست چه جوری اون تو جا گرفته پیدا میکنی و میری بالا . در حالی که داری آب سرد رو سر میکشی شماره بابا رو میگیری . قبل از اینکه اون گوشی رو برداره یادت می افته که امروز ناهار خونه خالت اینا دعوت بودید ! و ….. دیگه هیچ
یکشنبه، ۲۱ تیر ۱۳۸۳
هنوز هیچ پیامی ارسال نشده است.
نظرات اين پست را از طريق فيد ، دنبال کنيد :
RSS 2.0
نظرتان را بنویسید :
مطلب بعدی : آموزگارِ من
مطلب قبلی : تبریک به سبک سید مهدی شجاعی
زندگی در 140 کاراکتر
آبونمان
یادداشتهای برتر
- Wordpress.com stats not installed!
لینکدونی
شهید من
شهید مفقود الجسد، حجة الاسلام مصطفی ردانی پور
فرمانده
سپاه سوم صاحب الزمان (عج)
و
فرمانده قرارگاه فتح .
روحانی عارف و فرمانده شجاع وادی جبهه ها ، حجت الاسلام « مصطفی ردانی پور» در پانزدهم مرداد 1362 در منطقه حاج عمران و در عملیات والفجر 2، ردای شهادت را به تن کرد (در حالی که تنها دو هفته از ازدواجش می گذشت). و جسم پاکش در حاج عمران مظلومانه برجای ماند و روح عاشورایی اش به معراج پر کشید. و تا این تاریخ نیز، ایشان در زمره شهدای مفقود الجسد است.
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
نکته : شهيد من يک پروژه مقدس است.
در اين وانفساي فراموشي، هر وبلاگ نويس يک شهيد مي شناسد که توسل به ذات احديت را ، از چنگ زدن به ريسمان مطمئن او، آغاز نموده است.
روحانی عارف و فرمانده شجاع وادی جبهه ها ، حجت الاسلام « مصطفی ردانی پور» در پانزدهم مرداد 1362 در منطقه حاج عمران و در عملیات والفجر 2، ردای شهادت را به تن کرد (در حالی که تنها دو هفته از ازدواجش می گذشت). و جسم پاکش در حاج عمران مظلومانه برجای ماند و روح عاشورایی اش به معراج پر کشید. و تا این تاریخ نیز، ایشان در زمره شهدای مفقود الجسد است.
نکته : شهيد من يک پروژه مقدس است.
در اين وانفساي فراموشي، هر وبلاگ نويس يک شهيد مي شناسد که توسل به ذات احديت را ، از چنگ زدن به ريسمان مطمئن او، آغاز نموده است.
گرایش ها
- دیدمان اشراقی به وجود
(۲)
- شهید من
(۴)
- امروز ، دیروز ، فردا
(۶)
- آقای مافیا
(۴)
- آقای مافیا
- جامعه
(۳۱)
- جمهوری اسلامی
(۵)
- حکومت اسلامی
(۵)
- زندگی
(۳)
- مصلح سخن میگوید
(۶)
- جمهوری اسلامی
- جهاد مجازی
(۱۳)
- زندگی در رویا
(۹)
- وبلاگ شهر
(۸)
- وبلاگ شهر
- وبلاگ نویسان مسلمان
(۳)
- زندگی در رویا
- عین دیانت
(۳۸)
- آن سوی مرزها
(۱۰)
- ریسک سیاسی
(۱۶)
- سیاست داخلی
(۱۷)
- آن سوی مرزها
- نبرد با خویشتن
(۶)
- نبرد در گرای ۹۰ درجه
(۹)
- هنر در قلمرو مکتب
(۲۵)
- بخوان
(۱۱)
- تلویزیون
(۴)
- شاعری در شعر
(۳)
- طنین صداها
(۱)
- نمایش روی پرده
(۶)
- بخوان
- هنگ فرهنگی
(۱۰)
- کاریزمای ذهن
(۲)
- کاریزمای ذهن
- IOS
(1)
- آی . تی
(۰)
- ایده های نو
(۱)
- نرم افزار
(۵)
- وب ۲٫۰
(۱۱)
- وبلاگ
(۲۰)
- وبلاگ نویسی مدرن
(۱۷)
- ابزار های وبلاگ نویسی
(۱۰)
- لایو رایتر
(۳)
- وردپرس
(۵)
- افزونهها
(۱)
- افزونهها
- لایو رایتر
- ابزار های وبلاگ نویسی
- وبلاگ نویسی مدرن
- غرغر
(۱)
- تنهاییهای یک من
(۱۲)
- حرم امن الهی
(۲)
- رسائل
(۱)
- سرایش
(۲)
- سرشارم از خیال
(۶)
- ماجرای دل
(۷)
- چشم به راه
(۰)
- گفتار دل
(۱۰)
- یادوارههای نوستالژیک
(۷)
نکته مهم : آيکن نارنجي رنگ کنار نام هر گرايش، لينک فيد آن موضوع را نشان ميدهد.
چند نکته
کلیه حقوق محتوای این وبلاگ
بر اساس توافق نامه
Creative Commons 3.0
متعلق به
نويسنده
است. باز نشر الکترونیک این محتوا همراه لینک به منبع، بلامانع است.
PatRiot از سکوی انتشار
وردپرس 3.3.1
استفاده می کند.
دنيا براي از تو نوشتن مــــــــــرا کـماست
اکسير من! نه اينکــه مرا شعر تازه نيست
مــن از تو مينويسم و اين کيميا کـماست سرشــارم از خيال، ولي اين کفاف نيست
در شعر من حقيقت يک ماجــرا کـم است
تا اين غـــــزل، شبيه غزلهاي مـــن شود
چيـــزي شبيه عطر حضور شما کـم است گاهی تو را کنـــــار خود احساس می کنم
امـــا چقدر دل خوشی خواب ها کـم است خون هر آن غزل که نگفتهام به پاي توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است ؟
تماس با من

عکاسخانه
زندگی اجتماعی
آشنایان دیروز، دوستان امروز
The Ronin
جنگی که بود؛ جنگی که هست
ميرزا قلي خان راپورتچی
پاسداران
افاضات
دودینگ هاوس
چرا من نه!
یادداشتهای یک دیوانه
وبلاگ شخصی دکتر احمدی نژاد
تاربلاگ ایلیا
نفسانیات یک من
اتاق شیشه ای یک خبرنگار
احسان و هزاره سوم
تاملات
مونولوگهای من
دنیای سه خواهر
پیچک سر به هوا
شاه راه عدالت
نسل خمینی
آذرباد
پلخمون
بزمانه
ترنم فکر
گام آخر
مریم
آهستان
پاکتها
تردید، راهی به دانایی
خدای من
دست نوشته ها
وبلاگ شخصی دکتر مصطفی معین
زهرا
پسر ایرانی
آغاز در نهایت
آب و آتش
یک فنجان فکر
گلایه ها
واژگون
ديگر پايگاه ها
پایگاه انجمن قلم ایران
پایگاه لوح
پایگاه شهید من
رضا امیرخانی
ریاست جمهوری – دکتر احمدی نژاد
پایگاه اطلاع رسانی رجا
مجمع وبلاگ نویسان مسلمان
مرکز اطلاع رسانی شهید آوینی
ساجد – پایگاه جامع دفاع مقدس
لیست وبلاگهای به روز شده
لیست وبلاگ ها
آي. تي نويسان
آرشیو ماهیانه
حمایت
بمب گوگلی
طراحی و اجرا
شمارش













