<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>Pat.Riot &#124; MohammadAli's Persian Weblog &#187; هنر در قلمرو مکتب</title>
	<atom:link href="http://pat.riot.ir/blog/category/holy-jihad/honar/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://pat.riot.ir</link>
	<description>بی خوابی های یک برنامه نویس</description>
	<lastBuildDate>Mon, 21 May 2012 18:09:57 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.2</generator>
		<item>
		<title>یک گوشه‌ی دنج</title>
		<link>http://pat.riot.ir/blog/707</link>
		<comments>http://pat.riot.ir/blog/707#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 04 Aug 2009 07:07:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[بخوان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pat.riot.ir/?p=707</guid>
		<description><![CDATA[بین همه‌ی کتاب‌فروشی‌هایی که ازشان کتاب خریده‌ام یا فقط بین قفسه‌هایشان قدم زده‌ام و مثلاً دنبال آبدار‌خانه‌شان گشته‌ام (چون کتاب‌فروشی بدون آبدارخانه بیش‌تر شبیه یک انبار پر از کتاب است و من اغلب گیر عجیبی به این داشتن یا نداشتن آبدارخانه می‌دهم)، فرهنگ‌سرا با بقیه چند فرق اساسی دارد. اولینش همان است که هر تازه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بین همه‌ی کتاب‌فروشی‌هایی که ازشان کتاب خریده‌ام یا فقط بین قفسه‌هایشان قدم زده‌ام و مثلاً دنبال آبدار‌خانه‌شان گشته‌ام (چون کتاب‌فروشی بدون آبدارخانه بیش‌تر شبیه یک انبار پر از کتاب است و من اغلب گیر عجیبی به این داشتن یا نداشتن آبدارخانه می‌دهم)، فرهنگ‌سرا با بقیه چند فرق اساسی دارد.</p>
<p>اولینش همان است که هر تازه واردی را هم هیجان‌زده می‌کند. فرض کن روبروی قفسه‌ای که بالایش نوشته‌اند &#8220;فلسفه‌ی اسلامی&#8221; ایستاده‌ای سعی می‌کنی ببینی فلان کتاب درباره‌ی سیر فلسفه در اسلام را چه کسی نوشته‌است، بعد یک هو بوی توتون می‌دود زیر دماغت. زیر چشمی که  سمت راست &#8211; آن‌جایی که میز &#8220;حساب و کتاب&#8221; قرار دارد- را نگاه می‌کنی، می‌بینی مرد فروشنده -که آقای جا‌ افتاده‌ای است- یله کرده به پشتی صندلی و با دقت دارد پیپش را &#8211; که لابد بعد از 10-20 ثانیه خاموش شده‌است- باز روشن می‌کند.<br />
یعنی حرف ندارد؛ کیف مطلق است. یکی دو نفس عمیق هم فایده ندارد. اصلاً باید بروی بنشینی روی صندلی که معمولاً کنار میزش هست -تا مشتری آشنائی، دوست قدیمی، کسی که می‌آید، بنشیند و گپی بزنند- بعد با مهارت سر صحبت را باز کنی. موضوعش اهمیت ندارد. این‌جا اصل، هم‌صحبت شدن است.</p>
<div class="wp-caption alignleft" style="width: 200px"><a href="http://sharh.persiangig.com/patriot/42-16827725.jpg"><img class=" " title="خودت باید رویاها را در ذهنت قاب بگیری!" src="http://sharh.persiangig.com/patriot/42-16827725.jpg" alt="" width="190" /></a><p class="wp-caption-text">خودت باید رویاها را در ذهنت قاب بگیری!</p></div>
<p>تفاوت دیگر را آن چهار‌پایه‌های چوبی ایجاد می‌کند. همان‌ها که جا‌به‌جا، میان قفسه‌ها گذاشته‌اند تا اگر خواستی به ردیف‌های بالائی سرک بکشی تا مثلاً ادیسه‌ی جلد شومیز را ببینی و بعد ناگهان یک جلد &#8220;عقاید یک دلقک&#8221; قدیمی به چشمت بخورد که پشت کتاب‌ها گذاشته‌اند &#8211; شاید به پاس کنج‌کاوی یک مشتری سمج- اما این چهار‌پایه‌ها فقط برای این کار نستند. گذاشته‌اند تا اگر خواستی مقدمه‌ی کتابی را بخوانی یا یادداشت متجرم را مزمزه کنی تا دستت بیاید که این کتاب خریدنی‌است یا نه، خستگی پا‌ها و فشار کوله‌ی پر از خرت و پرت، منصرفت نکند.<br />
مخصوصاً آن یکی که با مهارت طوری کنج سمت راست فروشگاه گذاشته‌اند که وقتی رویش بنشینی، درست مقابل ردیف ادبیات نمایشی معاصر قرار می‌گیری. از آن‌جا البته متون تخصصی هنر را هم خوب می‌شود دید.</p>
<p>اصلی‌ترین تفاوت این کتاب‌فروشی را با دیگر فروش‌گاه‌ها همین چهارپایه‌ها  ایجاد کردده‌اند. بنده‌ی خدا خرمشاهی هم حسرت هم‌چین چهار‌پایه‌هایی را می‌خورد، آن شب که درباره‌ی اصول کتاب‌خواندن گپ می‌زدیم.<br />
یک چهار‌پایه‌ی چوبی کافی است، ما که انتظاری نداریم. کسی هم انتظار ندارد از آن چایی که پشت چند پک عمیق به پیپ برای خودت می‌ریزی، مهمانش کنی، آقای عزیز!</p>
<p>این‌جا، این‌گوشه‌ی دنج من، ویترین فوق‌العاده‌ای هم دارد. فرض کن یک ماه می‌شود که درآمدی نداشته‌ای و صورت‌حساب‌ها هم چیزی ته جیبت باقی نگذاشته‌اند. می‌شود وقتی داری خیابان‌ چهار‌باغ را پیاده گز می‌کنی، دقیقه‌ها پشت ویترین کتاب این‌جا بایستی و کتاب‌های تازه، یا کتاب‌هایی که باید خواند را تماشا کنی. حسنش این است که هاضمه‌ی کتاب‌خوانی آن آقای جا افتاده، چندان در انتخاب کتاب‌ها تاثیر نمی‌گذارد. بیش‌تر در نقش یک آگاه از تازه‌های نشر راهنمائی‌ات می‌کند تا در مقام یک توصیه کننده‌ی ارشاد‌گر!</p>
<div class="wp-caption alignleft" style="width: 200px"><a href="http://sharh.persiangig.com/patriot/42-18059144.jpg"><img class=" " title="یک چهار‌پایه‌ی چوبی کافی است، ما که انتظاری نداریم. " src="http://sharh.persiangig.com/patriot/42-18059144.jpg" alt="یک چهار‌پایه‌ی چوبی کافی است، ما که انتظاری نداریم. " width="190" /></a><p class="wp-caption-text">یک قفسه‌ی پر ِ کتاب، یک گوشه‌ی دنج و یک چهار‌پایه‌ی چوبی کافی است، ما که انتظاری نداریم. همچین کتابخانه‌ای هم باشد برای عکاسان دکراسیون داخلی!</p></div>
<div style="color:white">&#8230;</div>
<p>یک حسن دیگر این‌جا این است که موقع &#8220;حساب و کتاب&#8221; ،تا فروشنده &#8211; که فکر می‌کنم قبلاً گفته‌ام که مرد جا افتاده‌ای است- منتظر است تا دست‌گاه کارت‌خوان به مرکز سرویس متصل شود، می‌شود کلی آگهی دست‌نویس ِ مثلاً افتتاح یک گالری هنری یا فروش کتاب دست‌دوم قدیمی یا انتشار شماره‌ی جدید یک فصل‌نامه‌ی تخصصی را روی میز پیدا کرد. اگر خوش‌شانس باشید حتی ممکن است آگهی شروع به کار یک کافه‌ را هم که روی یک تکه مقوای سیاه دراز، شبیه نشانه‌هایی که میان کتاب می گذاریم ولی کمی پهن‌تر، به دستت برسد که برای روز افتتاح، از شما دعوت کرده‌است. خلاصه معرکه‌است!</p>
<div style="color:white; text-align: center;">&#8230;</div>
<p>این‌ها، همه‌ی آن‌چیزی نبود که از یک فروشگاه کتاب برای من یک گوشه‌ی دنج ساخته‌است، اما خلاصه‌شان همین می‌شد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pat.riot.ir/blog/707/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ما آدم‌های ساده</title>
		<link>http://pat.riot.ir/blog/644</link>
		<comments>http://pat.riot.ir/blog/644#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 06 Jul 2009 21:36:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[نمایش روی پرده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pat.riot.ir/?p=644</guid>
		<description><![CDATA[ولی نکته همین‌جاست. ما در گوشه هر خیابون یک گناه کشنده می‌بینیم؛ در هر خونه ای و فقط تحملش می‌کنیم. تحملش می‌کنیم چون عادی شده. چون به نظر جزئی می‌آد. ما صبح، ظهر و شب تحملش می‌کنیم &#8230; ولی دیگه نه. من یک الگو خواهم بود. و کاری که من کردم موشکافی می‌شود و مورد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote><p>ولی نکته همین‌جاست. ما در گوشه هر خیابون یک گناه کشنده می‌بینیم؛ در هر خونه ای و فقط تحملش می‌کنیم. تحملش می‌کنیم چون عادی شده. چون به نظر جزئی می‌آد. ما صبح، ظهر و شب تحملش می‌کنیم &#8230;  ولی دیگه نه.<br />
من یک الگو خواهم بود. و کاری که من کردم موشکافی می‌شود و مورد بررسی قرار می‌گیرد و دنبال خواهد شد؛ تا ابد. (قسمتی از دیالوگ جان دو (<a href="http://www.imdb.com/character/ch0026835/">John Doe</a>) در فیلم هفت)</p></blockquote>
<p style="text-align: center;">&#8230;</p>
<div id="attachment_17" class="wp-caption alignleft" style="width: 195px"><a href="http://sharh.persiangig.com/image/MV5BMTAxND.jpg"><img class="size-full wp-image-17" src="http://sharh.persiangig.com/image/MV5BMTAxND.jpg" alt="با شما هستم آقای اسپیسی! گوشت با من هست؟" width="185" height="240" /></a><p class="wp-caption-text">با شما هستم آقای اسپیسی! گوشت با من هست؟</p></div>
<p>آخر مگر چه می‌شد اگر شما بازیگر یکی از این دو فیلم نمی‌بودی؟ با شما هستم آقای اسپیسی (<a href="http://www.imdb.com/name/nm0000228/">Kevin Spacey</a>)! گوشت با من هست؟ می‌شود کمی با من رو راست باشید و بفرمائید شناخت حضرت عالی از این دنیای لعنتی چه تفاوتی با دیگر آدم‌های خاکی دارد که عدل شما باید همیشه برنده بشوید؟ فرقی هم نمی‌کند کارآگاه کارکشته‌ای مثل سامرست آن‌ طرف میز باز‌جوئی نشسته‌باشد یا سروان فلانی با تبختر جلوی حضرت عالی پایش را بیاندازد روی میز و لیوان قوه‌ی سردش را سر بکشد و از شما سوال بپرسد. آخر بازی، جوجه‌ی شما فقط زنده مانده‌است تا شمرده شود.</p>
<p>اما این بار شما یک مضنون ساده نبوده‌اید که بعد از &#8220;ادای پاره‌ای توضیحات&#8221; رهای‌تان کنند. شما من و همه‌ی آن‌هایی را که پیش و پس از من هفت (<a href="http://www.imdb.com/title/tt0114369/">Se7en</a>) را دیده‌اند در موضع گناه‌کار هفتم قرار داده‌اید. گناه‌کاری که به دست فرشته‌ی عذاب مجازات نمی‌شود؛ بلکه محکوم است تا آخر عمر وقتی به آئینه نگاه می‌کند، صورت نحس خودش را ببیند که به خاطر ترحم انسان &#8230; مثل شما هنوز از خشم  سرخ می‌شود و سرش داغ می‌کند و رگ‌های حاشیه‌ی قرنیه‌اش ورم می‌کند. بعد مجبور است برود بنشیند روی صندلی، که ممکن است چوبی باشد، دست‌هایش را ستون بدنش کند روی زانو‌ها و به خودش لعنت بفرستد که چرا آقایی که شما باشید باید همیشه جفت تاسش شش باشد.</p>
<p style="text-align: center;">&#8230;</p>
<p>حتی می‌ترسیده‌اند اسم شما را در تیتراژ آغاز فیلم بیاورند؛ نکند من ِ تماشاگر کم بیاورم و نتوانم تا دقیقه‌ی نود و چهارم فیلم آرام و کنجکاو داستان را دنبال کنم و از ابتدا شستم خبردار شود که اگر کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه نیست، این آدم حیله‌گر این وسط چه می‌کند؟<br />
حواست هست؟ اصلا گوش می‌کنی؟ دفعه‌ی بعد باید به خاطر کدام گناه به شما <a href="http://www.imdb.com/title/tt0114814/">مضنون</a> باشیم؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pat.riot.ir/blog/644/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شب دشوار</title>
		<link>http://pat.riot.ir/blog/618</link>
		<comments>http://pat.riot.ir/blog/618#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 26 Jun 2009 07:30:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[طنین صدا‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pat.riot.ir/?p=618</guid>
		<description><![CDATA[&#8230; بگذار تا از این شب دشوار، بگذریم آن‌گه چه مژده‌ها که به بام سحر بریم رود رونده، سینه و سر می‌زند به سنگ یعنی بیا که ره بگشائیم و بگذریم لعلی چکیده از دل ما بود و یاوه گشت خون می‌خوریم باز، که بازش بپروریم دریاب بال خسته‌ی جویندگان که ما در اوج آرزو، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class="wp-caption aligncenter" style="width: 410px"><a href="http://pat.riot.ir/wp-content/uploads/2009/06/42-20988822.jpg"><img title="شب دشوار" src="http://pat.riot.ir/wp-content/uploads/2009/06/42-20988822.jpg" alt="شب دشوار" width="400" /></a><p class="wp-caption-text">بگذار تا از این شب دشوار، بگذریم ــ آن‌گه چه مژده‌ها که به بام سحر بریم</p></div>
<div style="text-align: center; clear: both;">&#8230;</div>
<p>بگذار تا از این شب دشوار، بگذریم<br />
آن‌گه چه مژده‌ها که به بام سحر بریم</p>
<p>رود رونده، سینه و سر می‌زند به سنگ<br />
یعنی بیا که ره بگشائیم و بگذریم</p>
<p>لعلی چکیده از دل ما بود و یاوه گشت<br />
خون می‌خوریم باز، که بازش بپروریم</p>
<p>دریاب بال خسته‌ی جویندگان که ما<br />
در اوج آرزو، به هوای تو می‌پریم</p>
<p>«عالیجناب، هوشنگ ابتهاج . سایه»</p>
<div style="text-align: center; clear: both; ">&#8230;</div>
<div id="attachment_59" class="wp-caption alignleft" style="width: 161px"><a href="http://pat.riot.ir/wp-content/uploads/2009/06/69.jpg"><img class="size-full wp-image-59" title="سوگواران خموش" src="http://pat.riot.ir/wp-content/uploads/2009/06/69.jpg" alt="سوگواران خموش" width="151" height="138" /></a><p class="wp-caption-text">سوگواران خموش - گروه ایرانی</p></div>
<p>دیروز بالاخره آلبوم &#8220;سوگواران خموش&#8221; اثر گروه ایرانی به دستم رسید. آهنگساز و سرپرست گروه آقای پزمان طاهری است و خواننده هم <a href="http://www.alirezaghorbani.com/">علی‌رضا قربانی</a> عزیز است. به نظر من، که تا همین امروز هم بسیاری از آثار موسیقی کلاسیک را &#8220;غیر قابل تحمل&#8221; می‌دانم (و این یک نظر شخصی است و دلیلش فقط به خودم مربوط است) این آلبوم واقعاً همان‌‌چیزی است که ادعا می‌کند. برای آن‌که بدانید ادعای گروه ایرانی در خصوص این اثر چیست باید خودتان گوش کنید و در حین شنیدن هم یادداشت آقای عاطفی را بر این آلبوم بخوانید!</p>
<p>اشعار تصنیف‌ها از ملک‌الشعرای بهار، هوشنگ ابتهاج، شهریار و استاد کدکنی است.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pat.riot.ir/blog/618/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تکه فیلم‌نامه ۲</title>
		<link>http://pat.riot.ir/blog/570</link>
		<comments>http://pat.riot.ir/blog/570#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 15 Feb 2009 01:45:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[نمایش روی پرده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pat.riot.ir/?p=570</guid>
		<description><![CDATA[چاکرت، دو دو تاش اغلب میشه چهار‌تا، ولی به صفرش ده بر یک! [ چه کسی امیر را کشت؟ – مهدی کرم‌پور – 1384]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چاکرت، دو دو تاش اغلب میشه چهار‌تا، ولی به صفرش ده بر یک!</p>
<p>[ <a href="http://www.sourehcinema.com/Title/Title.aspx?id=138402280003" target="_blank">چه کسی امیر را کشت؟</a> – مهدی کرم‌پور – 1384]</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pat.riot.ir/blog/570/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>استتار</title>
		<link>http://pat.riot.ir/blog/224</link>
		<comments>http://pat.riot.ir/blog/224#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 13 Jun 2008 14:42:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[بخوان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pat.riot.ir/?p=224</guid>
		<description><![CDATA[تکه کتاب -2 ما هر چیز را که بیش از اندازه و با بد پیلگی می‌کاویم &#8211; به امید آن‌که به اعماقش برسیم &#8211; به یک گودال تهی تبدیل می‌کنیم. ما مفهوم استتار را مخدوش می‌کنیم. «تکثیر تاسف‌انگیز پدربزرگ» نادر ابراهیمی &#160;&#160;تکه‌های قبلی:&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;1&#160;&#160;]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تکه کتاب -2</p>
<p>ما هر چیز را که بیش از اندازه و با بد پیلگی می‌کاویم &#8211; به امید آن‌که به اعماقش برسیم &#8211; به یک گودال تهی تبدیل می‌کنیم. ما مفهوم استتار را مخدوش می‌کنیم.</p>
<p style="text-align: left;">«تکثیر تاسف‌انگیز پدربزرگ»<br />
نادر ابراهیمی</p>
<div class="wp-pagenavi" style="display:inline; direction:ltr;"><span class="pages">&nbsp;&nbsp;تکه‌های قبلی:&nbsp;&nbsp;</span>&nbsp;&nbsp;<a title="1" href="http://pat.riot.ir/1387/02/17/farib/">&nbsp;&nbsp;1&nbsp;&nbsp;</a></div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pat.riot.ir/blog/224/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مسکن</title>
		<link>http://pat.riot.ir/blog/220</link>
		<comments>http://pat.riot.ir/blog/220#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 10 Jun 2008 07:43:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[بخوان]]></category>
		<category><![CDATA[بی و تن]]></category>
		<category><![CDATA[رضا امیر خانی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pat.riot.ir/?p=220</guid>
		<description><![CDATA[دیشب توی اتوبوس، فصل «مسکن» را خواندم. خوبیش این بود که صندلی کناریم، خالی بود. بیسکوییت‌ها را گذاشتم آن‌جا و شروع کردم. آخر وقتی قرار است کاراکتر‌های داستان، چیزی بخورند، من که نمی‌توانم بیکار باشم!! حسن دیگر اتوبوس هم این است که تکان تکان‌هایش باعث می‌شود داستان درست جا بیافتد و گلاویز شود با روحت! [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دیشب توی اتوبوس، فصل «مسکن» را خواندم. خوبیش این بود که صندلی کناریم، خالی بود. بیسکوییت‌ها را گذاشتم آن‌جا و شروع کردم. آخر وقتی قرار است کاراکتر‌های داستان، چیزی بخورند، من که نمی‌توانم بیکار باشم!! حسن دیگر اتوبوس هم این است که تکان تکان‌هایش باعث می‌شود داستان درست جا بیافتد و گلاویز شود با روحت! حالا اگر این تاثیر را هم نداشته باشد،‌ اقلاً نمی‌گذارد بیسکوییت‌ها سر دلت بماند.</p>
<p>نقل چی بود؟ &#8230; آها! «مسکن» را می‌گفتم. اصلاً این فصل را حتماً باید در حرکت بخوانی؛ هرچند، من که بقیه‌ی کتاب را نخوانده‌ام. شاید لازم باشد همه‌اش را در حرکت خواند. و این بستگی مستقیم دارد به نویسنده. این‌که خودش هم در حرکت بوده‌است موقع نوشتن داستان یا &#8230;</p>
<p>گفتم نویسنده؛ این حواشی‌ای که جناب نویسنده وسط داستان درج کرده‌اند، گاهی نافرم می‌زند توی پرمان. از خدا که پنهان نیست، لااقل بگذارید از شما پنهان بماند&#8230; [بقیه‌اش پنهان شد]</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pat.riot.ir/blog/220/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بدون شک</title>
		<link>http://pat.riot.ir/blog/217</link>
		<comments>http://pat.riot.ir/blog/217#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 19 May 2008 10:54:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[بخوان]]></category>
		<category><![CDATA[هنگ فرهنگی]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات متعد]]></category>
		<category><![CDATA[بی و تن]]></category>
		<category><![CDATA[رضا امیر خانی]]></category>
		<category><![CDATA[من او]]></category>
		<category><![CDATA[نویسندگی]]></category>
		<category><![CDATA[هنر انقلابی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pat.riot.ir/?p=217</guid>
		<description><![CDATA[این حرف‌ها که خواهم گفت، مال امروز نیستند. مدتی است باید گفته شوند و من به خاطر ضعف قلم و هزار‌جور درد و مرض دیگر که یکیش درس‌خواندن است، صبر کردم تا کس دیگری این‌ها را بگوید. کسی که لااقل دید تمام فرهنگی به ماجرا داشته‌باشد. باید زود‌تر می‌گفتم اما حالا که امیر‌خانی، تلویحاً بر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>این حرف‌ها که خواهم گفت، مال امروز نیستند. مدتی است باید گفته شوند و من به خاطر ضعف قلم و هزار‌جور درد و مرض دیگر که یکیش درس‌خواندن است، صبر کردم تا کس دیگری این‌ها را بگوید. کسی که لااقل دید تمام فرهنگی به ماجرا داشته‌باشد.</p>
<p>باید زود‌تر می‌گفتم اما حالا که امیر‌خانی، تلویحاً بر این خبر صحه‌ گذاشته‌است، وجدان آدم از گفتنش درد نمی‌گیرد. این‌که اخد مجوز برای «بی‌و‌تن» در مدت‌ زمان بسیار کوتاهی و به مدد «لوطی‌گری آقای صفار‌هرندی» اتفاق افتاده‌است، حادثه‌ی! بسیار مبارکی‌است. اگر‌چه مصداق باشد و نه رویه.</p>
<p>یادتان هست که وحید جلیلی <a title="وحید جلیلی در مصاحبه با خبرگزاری جهان" href="http://jahannews.com/pages/view.php?id=21034" target="_blank">گفته</a> بود، در مقابل دولت خاتمی که می‌توانست ادعا کند، اگر نبود چیرگی‌شان بر ساختار مدیریتی کشور، فلان کتاب چاپ نمی‌شد و بهمان اثر منتشر؛ این دولت هیچ ادعایی نمی‌تواند بکند؟</p>
<p>چه خوشمان &#8211; خوششان &#8211; بیاید و چه ناراحت شویم،‌ این دولت و مخصوصاً دستگاه‌های فرهنگی‌اش، مطلقاً هیچ تعهدی نسبت به جریانی جز جریان فرهنگی انقلاب اسلامی &#8211; به آن معنی که تعهد به آراء خمینی کبیر (ره) را در بطن دارد &#8211; ندارد. از این رو عجیب نیست وقتی می‌خواهد از دستاورد‌هایش بگوید، <a href="http://pasokhgooee.persianblog.ir/post/361" target="_blank">در جای منتقد بنشیند</a> و از خطاهایی که بر خلاف اسلافش مرتکب نشده، حرف بزند. اما نکته این جاست که این گفتار زمانی بر دل آدم می‌نشیند که چیز‌هایی هم در «کیسه‌ی انجام» وجود داشته باشد! ما چه کرده‌ایم؟</p>
<p>از طرف دیگر باید دید نهاد‌های فرهنگی دولتی در بعد تشویقیشان با چه حجم از تولیدات متعد و قابل تقدیر موجه بوده‌اند، تا انتظار حمایت، معقول باشد؟ من بر خلاف خیلی‌ها فکر می‌کنم تولیدات جماعتی که قرار بود، پایه‌های فرهنگی انقلاب باشند، آن‌قدر‌ها هم وسیع و متعدد نیست که خروجی اندک یک ارگانِ مشوق را بشود ناظر بر ضعف عملکرد دانست.</p>
<p>بگذارید کمی مصداقی حرف بزنم. ابراهیم حاتمی‌کیا‌ی سال 84، حقیقتاً از آن هنرمندانی نیست که بشود تابلوی هنرمند متعد را صرفا با نگاه به حاتمی‌کیای 74 بر گرده‌اش نهاد؛ چرا که او اساساً <a href="http://pat.riot.ir/1387/01/26/hatami-kia-and-shahrvand-emrooz/" target="_blank">دچار تردید</a> است. تا آن‌جا که ترجیح می‌دهد درون‌گرا باشد تا شاید با در و دیوار فضای فرهنگی حال حاضر انقلاب اسلامی برخورد نکند.</p>
<p>بر‌عکس؛‌ رضا امیر‌خانی «بدون شک» هنرمندی است که نه‌تنها مصادیق هنر انقلابی در آثارش مشهود است که معیاری برای سنجش هنرمند متعهد نیز محسوب می‌شود. امیر خانی شک نکرده‌است و استوار و به‌دور از تردید سخن می‌گوید. همان‌گونه که استوار نیز می‌نویسد. او هم در موقعیتی، سرخورده از فضای فرهنگی عصر اصلاحات از کشور رفته‌است، اما بر خلاف ابراهیم، در ینگه‌ی دنیا هم از انقلاب اسلامی نوشته‌است. اصلا شاید رفته تا بتواند به دور از سموم فرهنگی آن دوره، سلامت بنویسد.</p>
<p>نگاه کنید:<br />
« &#8211; این را مشخص کنید که شما خودتان را جدا از روشنفکر‌ها می‌دانید و یا وابسته به جریان دیگری می‌دانید؟<br />
- بدون شک متعلق به جریان دیگری هستم؛ <strong>بدون شک</strong>. همان جریانی که همه چیزش را مدیون انقلاب اسلامی است.»</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pat.riot.ir/blog/217/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>17</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تکثیر تأسف‌انگیز یک نویسنده</title>
		<link>http://pat.riot.ir/blog/213</link>
		<comments>http://pat.riot.ir/blog/213#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 10 May 2008 07:13:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[بخوان]]></category>
		<category><![CDATA[تکثیر تاسف انگیز پدربزگ]]></category>
		<category><![CDATA[نادر ابراهیمی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pat.riot.ir/?p=213</guid>
		<description><![CDATA[نگاهی کوتاه به داستان بلند « تکثیر تأسف‌انگیز پدر بزرگ» اثر نادر ابراهیمی [بیوگرافی نویسنده] داستان بر محور یک اتفاق ساده شکل می‌گیزد. وقتی کلیه‌ی پدر بزرگ، به ناگاه، درد می‌گیرد و این یعنی آغاز تعلیق. اما حتماً تصدیق می‌کنید که این مسئله چیزی نیست که به خودی خود بتواند ما را همراهش به بطن [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class="box1">نگاهی کوتاه به داستان بلند « تکثیر تأسف‌انگیز پدر بزرگ» اثر نادر ابراهیمی <a href="http://naderebrahimi.info/bio.htm" target="_blank">[بیوگرافی نویسنده]</a></div>
<p>داستان بر محور یک اتفاق ساده شکل می‌گیزد. وقتی کلیه‌ی پدر بزرگ، به ناگاه، درد می‌گیرد و این یعنی آغاز تعلیق. اما حتماً تصدیق می‌کنید که این مسئله چیزی نیست که به خودی خود بتواند ما را همراهش به بطن ماجرا بکشاند. شاید به جرأت بتوان گفت در کل داستان هم تعلیقی قوی‌تر از آن یافت نمی‌شود. یا حتی می‌شود ادعا کرد، تنها حادثه‌ی قابل توجه در این کتاب‌ هم همین است.</p>
<p>فقدان کشش لازم در داستان تا آن‌جا پیش می‌رود که در میانه‌ی کار،‌ آن هم وقتی چندین بار مجبور می‌شویم برای جایگزینی اعضای پدربزرگ با نمونه‌های مصنوعی ساخت دست پزشکان، غصه بخوریم! &#8211; و این تعویض‌ها یکی یکی رخ می‌دهند و هر کدام مرثیه‌ی خاص خویش را دارند &#8211; دیگر هیچ علاقه‌ای برای ادامه‌ی داستان  نخواهیم داشت.</p>
<p>گذشته از این، داستان از نظام منطقی قابل قبولی پیروی نمی‌کند. یعنی حلقه‌های علت و معلول به صورتی کنار یکدیگر نشسته‌اند که در سیر حوادث داستان به راحتی نمی‌توانیم حقایق مورد ادعای نویسنده را باور کنیم. تا آن‌جا که نویسنده  هر از گاهی لاجرم به قسم و آیه متوسل می‌شود که « ایها الناس! به تمام مقدسات که این همان پدربزرگ است»</p>
<p>تکثر تاسف انگیز پدر بزرگ اگرچه قرار است یک داستان ضد « عصر دوم علم» باشد. اما از آن‌جا که شخص نویسنده گویی شیفتگی قابل ملاحظه‌ای نسبت به تکنولوژی و علم امروز دارد، نمی‌تواند چنین حس مبتنی بر نفرتی را نسبت به علوم مادی در نهاد خواننده بگذارد. چنان‌که برای رسیدن به این هدف، گاهی مجبور است دیگر جنبه‌های احساسی انسان را تحریک نماید.</p>
<div class="box2">اگر‌چه این داستان نسبت با ماشینی شدن معترض است، اما نمی‌تواند ذوق زدگی‌اش را نسبت به احیای مردگان &#8211; گیرم به وسیله‌ی علوم ممزوج با ذات طبیعت &#8211; پنهان کند.</div>
<p>قرار است داستان ما را &#8211;  و همه‌ی کسانی که به روحی که می‌بایست در کالبد علم باشد اعتقاد دارند &#8211; نسبت به حرکت خزنده‌ی هیولایی بیم دهد که از آن به عصر دوم علم یاد می‌کند. اما به نظر می‌رسد در انتخاب موقعیت‌های مناسب مکانی و زمانی دچار اشتباه شده‌است.<br />
چه آن‌جایی که مخاطب خویش را صغیر فرض کرده‌است و با تغییر واژه‌ی عراق به عاراقان به عنوان کشوری که یک تهدید برای وطن شخصیت داستان محسوب می‌شود و چندین بار به کشور حمله کرده‌است؛ و چه آن‌جایی که محور نابودی علم ممزوج با ایمان را ایران و به دست پزشکان یهود تصویر می‌کند.</p>
<p>نویسنده به جای آن‌که علیه ساخت جنگ‌افزار‌های مدرن و احتمال وقوع نسل‌کشی‌های مدرن‌تر اعلامیه صادر کند، نسبت به اعضای مصنوعی ساخته شده موضع گرفته‌است.</p>
<p><a href="http://taebi.ali.googlepages.com/naderebrahimi2b.jpg"><img class="post-pict" style="float: left; border: 1px solid black; margin-right: 5px; margin-left:5px; " title="نادر ابراهیمی" src="http://taebi.ali.googlepages.com/naderebrahimi2b.jpg" alt="" width="95" height="127" /></a>ابراهیمی تمام‌قد به میدان آمده‌است تا بگوید تعویض اعضای بدن انسان، دخالت در امر خلقت و تعویق زمان مرگ انسان است و به همین دلیل گناهی است نابخشودنی. او در لفافه می‌گوید بشر به این قدرت خواهد رسید که خود را در زمین جاودان گرداند و به این ترتیب دست اراده‌ی اللهی را به طور کامل از مرگ و حیات خویش کوتاه کند. و جناب ابراهیمی هم از سر غیرت دینی‌شان و برای هواداری از خداوند، آمده است تا مانع از کسر قدرت اللهی شود!!</p>
<p>به عبارت دیگر،‌داستان با یک اشکال معرفتی مواجه است؛ آیا مرگ انسان صرفاً در اثر استهلاک اعضای بدن او رخ می‌دهد و مشیت و خواست خداوند نمی‌تواند از طریق وسایط دیگری محقق شود؟</p>
<div class="box1">چنین نگاه مادی به حیات بشری را چگونه می‌توان با ادعا‌های ضد ماشینی شدن، تهی شدن علم از ایمان و ضد امانیستی نویسنده جمع کرد؟</div>
<p>در آخر باید گفت وقتی شعار‌های ضد امپریالیستی پدربزرگ را می‌شنویم &#8211; پدر بزرگی که انصافاً خوب پرداخته شده‌است و علاوه بر نوه‌هایش، ما را نیز شیفته می‌گرداند و از بد حادثه قربانی ساختار ضعیف و تهی داستان می‌شود -؛ یا وقتی رسم الخط و لغات ابداعی نویسنده را لا به لای سطور کتاب می‌بینیم؛ یا زمانی که جا به جای کتاب با دغدغه‌ی کاراکتر‌های داستان  نسبت به نماز خواندن یا نخواند یک ربات &#8211; که روزی پدربزرگ بوده است &#8211; موجه می‌شویم؛‌ یا وقتی میان یک دیالوگ عاشقانه، نویسنده سعی می‌کند انتحار و خودکشی را &#8211; طی یک عبارت منطقی &#8211; مذموم جلوه دهد؛</p>
<p>به این نتیجه می‌رسیم که نویسنده، شخصیت‌های جدیدی برای داستانش خلق نکرده‌است. او دست به تاکثیر تأسف انگیز خود در هیأت کاراکتر‌های داستانش زده‌است.</p>
<p><a href="http://taebi.ali.googlepages.com/taksir.jpg"><img class="post-pict" style="float: left; border: 1px solid black; margin: 5px;" title="taksir" src="http://taebi.ali.googlepages.com/taksir.jpg" alt="تکثیر تاسف انگیز پدربزرگ" width="100" height="151" /></a>«قهرمان این رمان تخیلی &#8211; علمی، پدربزرگ، قربانی یک اشتباه است؛ اشتباه دوستانی مصلحت‌اندیش که فقط خیر او را می‌خواهند. اما این خیر‌خواهی، در عصر رایانه‌ها و لبیزر‌ها و انرژی خورشیدی و اعضای مصنوعی و مهندسی ژنتیک به بهای گران تمام می‌شود، به از دست دادن پدربزرگ،‌با آن سبیل‌های سفیدش،‌حکایت نگاهش، با لبخند‌ها، خشم‌ها و مهربانی‌هایش، با فردیتش. فاجعه از اعتنا نکردن به حرف خود پدربزرگ آغاز می‌شود. که مرتب می‌گفت: شما به چه حقی فکر می‌کنید که مصلحت مرا بهتر از خودم می‌دانید؟ چرا خود را مجاز می‌دانید به جای دیگران درباره‌ی منافعشان تصمیم بگیرید؟ » پشت جلد کتاب. انتشارات : نشر مرکز</p>
<p>سخن طولانی شد و تنها توانستم لایه‌ی رویی داستان را بررسی کنم. شاید در فرصتی دیگر &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pat.riot.ir/blog/213/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>فریب</title>
		<link>http://pat.riot.ir/blog/211</link>
		<comments>http://pat.riot.ir/blog/211#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 06 May 2008 03:52:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[بخوان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان بلند]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pat.riot.ir/?p=211</guid>
		<description><![CDATA[تکه کتاب -1 - من و بورخس حاضر نیستیم صرفاً به این دلیل که بارها فریب خورده‌ایم، فریب خوردن را صفت ذاتی خود تلقی کنیم، یا یک محکومیت. «تکثیر تأسف انگیر پدربزرگ» نادر ابراهیمی پ.ن: مگر ما چیمان کمتر از دیرگان است که سنت کهن ابداع نکنیم؟!]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تکه کتاب -1</p>
<p>- من و بورخس حاضر نیستیم صرفاً به این دلیل که بارها فریب خورده‌ایم، فریب خوردن را صفت ذاتی خود تلقی کنیم، یا یک محکومیت.</p>
<p style="text-align: left;">«تکثیر تأسف انگیر پدربزرگ»<br />
نادر ابراهیمی</p>
<p style="text-align: right;">پ.ن: مگر ما چیمان کمتر از دیرگان است که سنت کهن ابداع نکنیم؟!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pat.riot.ir/blog/211/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تکه فیلم‌نامه &#8211; ۱</title>
		<link>http://pat.riot.ir/blog/208</link>
		<comments>http://pat.riot.ir/blog/208#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 03 May 2008 07:35:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[نمایش روی پرده]]></category>
		<category><![CDATA[سینما]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم نامه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pat.riot.ir/?p=208</guid>
		<description><![CDATA[بنا بر سنت کهن لانگ‌شات: - من توی مدرسه آخر کلاس می‌نشستم؛ همیشه اعصاب من رو خرد می‌کردی، چون تو کنار پنجره بودی و من نه. - می‌دونی زمستون‌ها کنار پنجره چقدر سرد بود؟ خیابان دهم ولف ( رابرت مورسکو )، 2006]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بنا بر سنت کهن <a title="تکه فیلم نامه‌های لانگ شات" href="http://pouraj.blogspot.com/2008/03/blog-post_25.html" target="_blank">لانگ‌شات</a>:</p>
<p>- من توی مدرسه آخر کلاس می‌نشستم؛ همیشه اعصاب من رو خرد می‌کردی، چون تو کنار پنجره بودی و من نه.</p>
<p>- می‌دونی زمستون‌ها کنار پنجره چقدر سرد بود؟</p>
<p><strong>خیابان دهم ولف</strong> ( رابرت مورسکو )، 2006</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pat.riot.ir/blog/208/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

