<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>Pat.Riot &#124; MohammadAli's Persian Weblog &#187; سرشارم از خیال</title>
	<atom:link href="http://pat.riot.ir/blog/category/sharhane/full-of-vision/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://pat.riot.ir</link>
	<description>بی خوابی های یک برنامه نویس</description>
	<lastBuildDate>Mon, 21 May 2012 18:09:57 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.2</generator>
		<item>
		<title>زندگی دیگران</title>
		<link>http://pat.riot.ir/blog/793</link>
		<comments>http://pat.riot.ir/blog/793#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 17 Jun 2010 00:44:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[سرشارم از خیال]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pat.riot.ir/1389/03/27/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1%d8%a7%d9%86-2/</guid>
		<description><![CDATA[تصور کنید یک زندگی معمولی دارید. دانشجو‌اید و برای گذران زندگی دانشجویی کار‌های کوچکی انجام می‌دهید که کفاف کتاب و لباس و کرایه و کافه و اینترنت و این قبیل مخارج را می‌دهد. دوستانی دارید، نه آن‌طور که سهراب توصیف می‌کند، ولی قابل اعتماد. نمی‌شود گفت مستقل از والدین‌تان زندگی می‌کنید، با این حال در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تصور کنید یک زندگی معمولی دارید. دانشجو‌اید و برای گذران زندگی دانشجویی کار‌های کوچکی انجام می‌دهید که کفاف کتاب و لباس و کرایه و کافه و اینترنت و این قبیل مخارج را می‌دهد.<br />
دوستانی دارید، نه آن‌طور که سهراب توصیف می‌کند، ولی قابل اعتماد. نمی‌شود گفت مستقل از والدین‌تان زندگی می‌کنید، با این حال در خوابگاه یا آپارتمان دانشجویی هستید.</p>
<p>در ۱۰ سال گذشته چند مرتبه به طور جدی دعوا کرده‌اید. خورده‌اید اما به همه گفته‌اید که زده‌اید. فحش نمی‌دهید مگر این‌که لازم باشد و تصور می‌کنید باید از چند سال قبل، یک رشته‌ی رزمی را پی می‌گرفتید.<br />
از سینما بیشتر از کتاب خوش‌تان می‌آید ولی دو سه باری که صحبت‌ش بوده است گفته‌اید که تئاتر را جدی‌تر دنبال می‌کنید. سیگار نمی‌کشید ولی در لیست &#8220;هرگز نباید‌&#8221; های‌تان هم نیست. صورت‌تان را با تیغ یک‌بار مصرف اصلاح می‌کنید، از دختر‌های هم‌کلاسی‌تان دلِ خوشی ندارید، درباره‌ی عشق کم و بیش صحبت می‌کنید ولی هنوز برای‌تان اتفاقی نیافتاده‌است.</p>
<p>به صورت جدی برای مهاجرت -حتی- تحصیلی برنامه دارید، اگر‌چه اقدام اساسی در این زمینه صورت‌ نداده‌اید. از نظر سیاسی &#8220;همراه اکثریت فعال&#8221; محسوب می‌شوید و از ماهی هم خوش‌تان نمی‌آید.<br />
رنگ سفید، زرشک‌پلو با مرغ، مهران مدیری و گل کوچیک جزء علاقه‌مندی‌های عمومی‌تان هستند و با وزن ۵۲ کیلو‌گرم، دارید شکم می‌آورید.</p>
<p>با این توصیفات و به طور خلاصه بگوئید چه اتفاقی می‌تواند زندگی معمولی شما را مثل مال دیگران، پر هیجان کند؟ واقع بین باشید و از توجه به جزئیات ذکر شده غافل نشوید. قبلا ۵ امتیاز به خاطر -حتی- فکر کردن به پاسخی چون گرفتن زن از شما کسر گردیده‌است.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pat.riot.ir/blog/793/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>راز هبوط</title>
		<link>http://pat.riot.ir/blog/664</link>
		<comments>http://pat.riot.ir/blog/664#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 13 Jul 2009 23:28:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[سرایش]]></category>
		<category><![CDATA[سرشارم از خیال]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pat.riot.ir/?p=664</guid>
		<description><![CDATA[«بیا دوباره برایم، بیا ترانه بخوان» ز روز ترک دیار و ز آشیانه بخوان از آن زمان قشنگی که مادر و پدرم کنار هم زبهشت آمدند خانه بخوان خلاف قول خلائق هبوط آدم را به جای کیفر و تاوان، تو عاشقانه بخوان بخوان برای پدر یک دو بیتی از طاهر ز بار کوه‌های امانت به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="float:left; margin-top:-10px;">
<div id="attachment_107" class="wp-caption alignleft" style="width: 200px"><a href="http://sharh.persiangig.com/patriot/42-19763522.jpg"><img class="size-full wp-image-107" title="سِر ِ هبوط" src="http://sharh.persiangig.com/patriot/42-19763522.jpg" alt="42-19763522" width="190" height="283" /></a><p class="wp-caption-text">خلاف قول خلائق، هبوط آدم را  <br />به جای کیفر و تاوان، تو عاشقانه بخوان</p></div>
</div>
<p>«بیا دوباره برایم، بیا ترانه بخوان»<br />
ز روز ترک دیار و ز آشیانه بخوان</p>
<p>از آن زمان قشنگی که مادر و پدرم<br />
کنار هم زبهشت آمدند خانه بخوان</p>
<p>خلاف قول خلائق هبوط آدم را<br />
به جای کیفر و تاوان، تو عاشقانه بخوان</p>
<p>بخوان برای پدر یک دو بیتی از طاهر<br />
ز بار کوه‌های امانت به روی شانه بخوان</p>
<p>یکی دو بیت هم از مولوی و از حافظ<br />
برای گفتن یک راز جاودانه بخوان</p>
<p>برای گفتن این راز دست‌کم یک‌بار<br />
مراد خلقتمان را، نه فسانه بخوان</p>
<p>حقیقتی که سر‌آغاز سیر آدم شد<br />
به شوق کشف همین راز، کودکانه بخوان</p>
<p>برای آمدن ما درون بازی خاک<br />
تو فجر سبز همین جمعه را بهانه بخوان</p>
<p>غزل تمام شد و راز، سر به مهر بماند<br />
&#8220;تلاش بی‌ثمر شعر را نشانه بخوان</p>
<p>که راز‌های جهان را نهفته باید داشت<br />
و جای شعر، دو رکعت غم شبانه بخوان!&#8221;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pat.riot.ir/blog/664/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آئینه‌ی صبحگاهی</title>
		<link>http://pat.riot.ir/blog/485</link>
		<comments>http://pat.riot.ir/blog/485#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 23 Dec 2008 21:33:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[سرشارم از خیال]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pat.riot.ir/1388/03/27/%d8%a2%d8%a6%db%8c%d9%86%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%b5%d8%a8%d8%ad%da%af%d8%a7%d9%87%db%8c/</guid>
		<description><![CDATA[آئینه‌ی صبحگاهی برای آدمی که چیزی را درون خود پنهان کرده‌است، چیزی شبیه یک راز، حکم افشاگری دارد.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آئینه‌ی صبحگاهی برای آدمی که چیزی را درون خود پنهان کرده‌است، چیزی شبیه یک راز، حکم افشاگری دارد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pat.riot.ir/blog/485/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>حادثه‌ی نگاه</title>
		<link>http://pat.riot.ir/blog/480</link>
		<comments>http://pat.riot.ir/blog/480#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 18 Dec 2008 04:28:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[سرشارم از خیال]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pat.riot.ir/1388/03/27/%d8%ad%d8%a7%d8%af%d8%ab%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87/</guid>
		<description><![CDATA[وقتی من و تو، از دو سوی یک حادثه به آن نگاه می‌کنم، هیچ بعید نیست تلاقی نگاه‌هایمان ما را به نتیجه‌ی مشترک برساند!]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی من و تو، از دو سوی یک حادثه به آن نگاه می‌کنم، هیچ بعید نیست تلاقی نگاه‌هایمان ما را به نتیجه‌ی مشترک برساند!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pat.riot.ir/blog/480/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گلوله‌ی برفی</title>
		<link>http://pat.riot.ir/blog/214</link>
		<comments>http://pat.riot.ir/blog/214#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 12 May 2008 11:48:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[سرشارم از خیال]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pat.riot.ir/?p=214</guid>
		<description><![CDATA[&#160; آن روز‌ که سرمای هوای پردیس قابل اغماض بود، می‌شد دستکش‌ها را در آورد و خم شد روی برف‌ها. گلوله‌ی برفی که پرتاب کردم و پالتوی سیاهت را، سفید کرد؛ تقصیر همان سرمای قابل اغماض بود! &#160; &#160;]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://pat.riot.ir/wp-content/uploads/2008/05/42-19438905.jpg"><img class="post-pict" style="float: left;" title="42-19438905" src="http://pat.riot.ir/wp-content/uploads/2008/05/42-19438905.jpg" alt="" width="209" height="137" /></a>
<p>&nbsp;</p>
<p>آن روز‌ که سرمای هوای پردیس قابل اغماض بود، می‌شد دستکش‌ها را در آورد و خم شد روی برف‌ها. گلوله‌ی برفی که پرتاب کردم و پالتوی سیاهت را، سفید کرد؛ تقصیر همان سرمای قابل اغماض بود!</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pat.riot.ir/blog/214/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کوچه بی انتها</title>
		<link>http://pat.riot.ir/blog/14</link>
		<comments>http://pat.riot.ir/blog/14#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 29 Aug 2005 14:16:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[سرشارم از خیال]]></category>
		<category><![CDATA[ماجرای دل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sharh.ir/wp/?p=14</guid>
		<description><![CDATA[وقتی وارد کوچه شد هوا دیگه تاریک شده بود ؛  سرش رو انداخته بود پایین و به پاهاش نگاه میکرد ، تو این فکر بود که آیا این پاها میتونن اون رو تا آخر این کوچه یاری کنن ؟ آنقدر توی افکار خودش غرق شده بود که متوجه نگاه های چپ چپ پیرمردی که جلوی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی وارد کوچه شد هوا دیگه تاریک شده بود ؛  سرش رو انداخته بود پایین و به پاهاش نگاه میکرد ، تو این فکر بود که آیا این پاها میتونن اون رو تا آخر این کوچه یاری کنن ؟ آنقدر توی افکار خودش غرق شده بود که متوجه نگاه های چپ چپ پیرمردی که جلوی یک فروشگاه نشسته بود نشد . همیشه فکر می کرد   &#8220;تا وقتی حس نکنی کسی هست که تو او رو دوست داری  یا کسی هست که دوستت داره &#8221; مزه خوشبختی را نچشیده ای . و حالا فکر میکرد آیا انتخابش درست بوده یا  &#8230;.</p>
<p>کم کم داشت وارد قسمت تاریک کوچه میشد . هرچه در تاریکی بیشتر فرو میرفت صدای جیرجیرک ها بیشتر میشد و او را بیشتر عصبی میکرد . انگار صدای اون ها نمی گذاشت صدای قلبش رو واضح بشنو ِ !!</p>
<p>تا حالا به این اندازه سختی انتخاب کردن رو درک نکرده بود . وقتی پسر بچه ای بیشتر نبود هر وقت اشتباه میکرد یا وقتی توی خیابون جلوی مادرش حرکت میکرد و راه را اشتباه میرفت ، این صدای گرم مادرش بود که به کمکش می آمد . خاطرات چند شب پیش به سرعت از جلوی چشم هاش عبور میکرد . مادرش برای چند دقیقه توی چشم هاش نگاه کرده بود . انگار می دید که کسی که جلوش نشسته دیگه اون پسر بچه کوچولو نیست . حالا دیگه مردی شده واسه خودش . مادر چیزی برای بیان احساسش بجز اشک نیافته بود . نه این که فکر کنی مادرش هیچ کمکی بهش نکرده بود ؛ اما این او بود که باید در آخر تصمیم می گرفت .</p>
<p>حالا دیگه به انتهای کوچه نزدیک می شد . کوچه ای که بر خلاف ابتدایش که پر از خانه های ویلایی و رویایی بود با چند آسمان خراش به آخر میرسید . این کوچه  شاید برای همه رهگذر ها هیچ معنی خاصی نمی داد ولی برای او چیزی فرا تر از یه کوچه بود . این یه راه بود که هرچه جلو تر میرفتی پیچ و خم بیشتری پیدا میکرد . یه چیزی آزارش می داد ؛ آیا اون کسی  رو که باید او رو تو این مسیر یاری میکرد می تونست توی این کوچه پیدا کنه ؟  انتخاب کردن سخت تر از همیشه شده بود .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pat.riot.ir/blog/14/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

