<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>Pat.Riot &#124; MohammadAli's Persian Weblog &#187; حرم امن الهی</title>
	<atom:link href="http://pat.riot.ir/blog/category/sharhane/haram/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://pat.riot.ir</link>
	<description>بی خوابی های یک برنامه نویس</description>
	<lastBuildDate>Mon, 21 May 2012 18:09:57 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.2</generator>
		<item>
		<title>خبرت هست؟</title>
		<link>http://pat.riot.ir/blog/184</link>
		<comments>http://pat.riot.ir/blog/184#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 23 Jan 2008 20:49:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[حرم امن الهی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pat.riot.ir/1386/11/03/khabar/</guid>
		<description><![CDATA[خبرت هست؟! آتشی در نهاد من افروخته‌ای که گدازه‌های بلورینش اول بار، تصویر خود تو را در چشمان من سوزاند! و آن‌گاه رطوبت نگاه من بر جذبه‌ی حضور تو غالب‌شد.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خبرت هست؟!<br />
آتشی در نهاد من افروخته‌ای که گدازه‌های بلورینش اول بار، تصویر خود تو را در چشمان من سوزاند! و آن‌گاه رطوبت نگاه من بر جذبه‌ی حضور تو  غالب‌شد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pat.riot.ir/blog/184/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پائیز جنون‌انگیز</title>
		<link>http://pat.riot.ir/blog/173</link>
		<comments>http://pat.riot.ir/blog/173#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 02 Dec 2007 07:35:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[حرم امن الهی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pat.riot.ir/1386/09/11/paeez/</guid>
		<description><![CDATA[‌یادت هست هنوز، آن 4شنبه شب بارانی را؟ وقتی وسوسه‌ی عطر زمین باران‌زده‌، سکون لحظه‌های مرا، به دویدن کودکانه بدل کرد، من بودم و همه‌ی تنهایی‌هایم. &#8230; «انسان موجود قابل ترحمی است!» این نظر شخصی من است. وقتی آدم می‌ایسته زیر هجوم خنک قطره‌ها و دست‌هاش رو باز می‌کنه، یک لرزش خفیف می‌دود توی وجودش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>‌یادت هست هنوز، آن 4شنبه شب بارانی را؟ وقتی وسوسه‌ی عطر زمین باران‌زده‌، سکون لحظه‌های مرا، به دویدن کودکانه بدل کرد، من بودم و همه‌ی تنهایی‌هایم.</p>
<p align="center">&#8230;</p>
<p>«انسان موجود قابل ترحمی است!» این نظر شخصی من است. وقتی آدم می‌ایسته زیر هجوم خنک قطره‌ها و دست‌هاش رو باز می‌کنه، یک لرزش خفیف می‌دود توی وجودش و بعد احساس می‌کند خوش‌بخت‌ترین آدم روی این کره‌ی خاکی شده. حتی ممکن است وقتی سرش رو بالا می‌گیرد، پرس‌پکتیو طبیعت اون رو به این توهم نزدیک کند که «این من هستم! مرکز ثقل دنیا!»</p>
<p>«انسان موجود قانعی هم هست» کافی است حرارتی باشد تا کانون روح یخی‌اش را گرم کند. «ریاضت کش، به بادامی بسازد!»</p>
<p>«انسان‌ها در لحظه‌ی اکنون زندگی می‌کنند» وقتی «آسمان مال من است» ، پردیس رویایی را هم می‌شود فراموش کرد. اما ریاضت کشیدن هم قانون خودش را دارد. گاهی هم عجیب دل‌تنگ می‌شود برای رهایی از قفس و پرکشیدن. عجب رویایی! «در آغوش کشیدن آسمان!»</p>
<p>«انسان موجود درد‌مندی است» کسی نیست داستان شب‌های تاریک‌ &#8211; و بدون مهتاب &#8211; ـش را بشنود؟ دردهای آدم ها ساده‌اند ولی استخوان شکن! «درد حرف نیست؛ درد نام دیگر من است؛ من چگونه خویش را صدا کنم؟» صدایم را می‌شنوی اصلاً؟</p>
<p>«انسان موجود درد‌مندی است». موجود درد‌مندی است. موجود دردمند. دردمند و درد‌آشنا است. بشر سزاوار درد‌کشیدن است. از روزی که قرب اللهی را فدای قناعت معصومانه‌اش کرد، شایسته‌ی این غم و اندوه بی‌پایان شد. سزاوار درد کشیدن. از همان روز که آن امانت دوست‌داشتنی را به دوش گرفت، خلایق جملگی برایش دل سوزاندند. و جز انسان، چه کسی می‌توانست؟</p>
<p align="center">&#8230;</p>
<p>شب از نیمه گذشته‌است. برزخ کبود من، ساکت است و بغض‌آلود. در انتظارم تا نیشتر کدام ستاره، بغض اساطیری‌ام را خواهد شکست. پاییز جنون‌انگیز است و شبنم صبح‌گاهی‌اش آتش درونم را شعله‌ور می‌کند. پیراهن سفید من خیس خیس شده‌است.</p>
<p>شب من، تاریک است و خاموش. «امید هیچ معجزی ز مرده نیست» ماه‌تاب شب‌های من پس چرا طلوع نمی‌کند؟!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pat.riot.ir/blog/173/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

