<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>Pat.Riot &#124; MohammadAli's Persian Weblog &#187; ماجرای دل</title>
	<atom:link href="http://pat.riot.ir/blog/category/sharhane/hearts-adventure/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://pat.riot.ir</link>
	<description>بی خوابی های یک برنامه نویس</description>
	<lastBuildDate>Mon, 21 May 2012 18:09:57 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.2</generator>
		<item>
		<title>صدایی از دور دست</title>
		<link>http://pat.riot.ir/blog/525</link>
		<comments>http://pat.riot.ir/blog/525#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 29 Jan 2009 00:05:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[ماجرای دل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pat.riot.ir/?p=525</guid>
		<description><![CDATA[حرکت بین مار‌پیچ‌های ساخت دست بشر، معادلات بین‌المللی، پدیده‌های اجتماعی، تاثیرات متقابل دولت‌ها و باز‌خورد عمل خارج از قائده، اخلاقیات و نظام‌های دیپلماتیک، اصول بهداشتی و تقابل میان منابع یا منافع و مسائلی از این قبیل، گاهی آن‌قدر سخت و جان‌فرسا می‌شود که آدم هوس می‌کند زندگی‌ش -زندگی آکنده از اندوه پاک یا نا‌پاک- فقط [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>حرکت بین مار‌پیچ‌های ساخت دست بشر، معادلات بین‌المللی، پدیده‌های اجتماعی، تاثیرات متقابل دولت‌ها و باز‌خورد عمل خارج از قائده، اخلاقیات و نظام‌های دیپلماتیک، اصول بهداشتی و تقابل میان منابع یا منافع و مسائلی از این قبیل، گاهی آن‌قدر سخت و جان‌فرسا می‌شود که آدم هوس می‌کند زندگی‌ش -زندگی آکنده از اندوه پاک یا نا‌پاک- فقط به اندازه‌ای ادامه می‌یافت که قادر باشد صدای آواز پرنده‌ی «صبح» را در لابلای صدا‌های نامفهومی از «دور‌دست» تشخیص دهد؛</p>
<p>یا به اندازه‌ای که لازم‌است تا یک خط گفت‌و‌گوی میان دو شخصیت داستان را بخواند؛ یا آن‌قدر که کافی است تا یک آیه‌ی کوتاه از قرآن را بخواند و فکر کند که این حرف‌ها را «خداوند» زده‌است؛ یا فقط به کوتاهی زمانی که لازم‌است تا بودن خدا را حس، یا اثبات کند.</p>
<p>و بعد از آن، آدم می‌توانست سرش را بگذارد زمین و غزل آخر را بخواند!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pat.riot.ir/blog/525/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آذر من؛ من آذر</title>
		<link>http://pat.riot.ir/blog/477</link>
		<comments>http://pat.riot.ir/blog/477#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 15 Dec 2008 21:55:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[ماجرای دل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pat.riot.ir/1388/03/27/%d8%a2%d8%b0%d8%b1-%d9%85%d9%86%d8%9b-%d9%85%d9%86-%d8%a2%d8%b0%d8%b1/</guid>
		<description><![CDATA[از اول پائیز که اله‌ی آسمان دستمان را می‌گذارد توی حنای هزار رنگ، تا شب‌های تک‌رنگ برفی که تا خود صبح طول می‌کشند، زندگی من خلاصه می‌شود در خیابان‌گردی و خیال‌پردازی و خیالِ پروازی شبانه. پائیز را برای آسمانش و زمین‌ش را برای حنابندان دوست دارم.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>از اول پائیز که اله‌ی آسمان دستمان را می‌گذارد توی حنای هزار رنگ، تا شب‌های تک‌رنگ برفی که تا خود صبح طول می‌کشند، زندگی من خلاصه می‌شود در خیابان‌گردی و خیال‌پردازی و خیالِ پروازی شبانه.</p>
<p>پائیز را برای آسمانش و زمین‌ش را برای حنابندان دوست دارم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pat.riot.ir/blog/477/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده ‌بود</title>
		<link>http://pat.riot.ir/blog/219</link>
		<comments>http://pat.riot.ir/blog/219#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 02 Jun 2008 01:19:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[ماجرای دل]]></category>
		<category><![CDATA[امام خمینی (ره)]]></category>
		<category><![CDATA[حافظ]]></category>
		<category><![CDATA[حضرت روح الله]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pat.riot.ir/?p=219</guid>
		<description><![CDATA[شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود بار بر‌بست و به گردش نرسیدیم و برفت بس که ما فاتحه و حرز یمانی خواندیم در پیش سوره‌ی اخلاص دمیدیم و برفت عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://pat.riot.ir/posters/Rouhollah.jpg"><img class="post-pict" style="float: left; margin-top:0px; " title="حضرت روح الله" src="http://taebi.ali.googlepages.com/Rouhollah-min.jpg" alt="حضرت روح‌الله (ره)" /></a>شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت<br />
روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت</p>
<p>گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود<br />
بار بر‌بست و به گردش نرسیدیم و برفت</p>
<p>بس که ما فاتحه و حرز یمانی خواندیم<br />
در پیش سوره‌ی اخلاص دمیدیم و برفت</p>
<p>عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد<br />
دیدی آخر که چنین عشوه خریدیم و برفت</p>
<p>شد چمان در چمن حسن و لطافت، لیکن<br />
در گلستان وصالش نچمیدیم و برفت</p>
<p>همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم<br />
کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>از پس قرن‌‌ها سکوت، مردی آمده بود و بوی خدا را داشت تا روز‌های خدا را به یاد مردم بیاورد. حالا شما بگو؛ این مردم،‌ چگونه می‌توانستند تاب بیاورند شنیدن «روح بلند و ملکوتی امام امت، به ملکوت اعلی پیوست» و بی شک، آن روز تنها برای خدا بود.</p>
<p>::<br />
پ.ن: <a href="http://pro.corbis.com/popup/Enlargement.aspx?mediauids={ac7df531-acab-4e52-874f-ef27b71209ba}|{ffffffff-ffff-ffff-ffff-ffffffffffff}&amp;qsPageNo=4&amp;fdid=&amp;Area=Search&amp;TotalCount=680&amp;CurrentPos=29&amp;WinID={ac7df531-acab-4e52-874f-ef27b71209ba}#" target="_blank">آخه دلم خیلی تنگ شده، آقا.</a><br />
<a href="http://pat.riot.ir/posters/Rouhollah.jpg" target="_blank"><span style="font-size: xx-small;">دریافت پوستر در اندازه‌ی 720*450 پیکسل</span></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pat.riot.ir/blog/219/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مرد راهی اگر &#8230;</title>
		<link>http://pat.riot.ir/blog/180</link>
		<comments>http://pat.riot.ir/blog/180#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 07 Jan 2008 01:14:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[ماجرای دل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pat.riot.ir/1386/10/17/mard-e-rah/</guid>
		<description><![CDATA[مرد می‌خواهد امشب خیابان‌های خالی و برف زده را گز کردن. و عجب سرمایی! «سوز سرمای دی» میانه‌ام با «چتر» خیلی خوب نیست، اما آن شال‌گردن «هزار رنگ» و دست‌کش‌های سیاهِ چرمیت را حتماً بیاور. امشب فقط برای خاطر آن لیوان چای داغ کنار خیابان که برای سلامتیت می‌نوشم! تا صبح حاضرم مثل صدای قرچ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify"><a href="http://taebi.ali.googlepages.com/4826809-lg.jpg" title="برای خاطر دلتنگی که تابستان ها برای ابر و باران دارم ..." target="_blank"><img src="http://taebi.ali.googlepages.com/4826809-lg.jpg" style="border: 0px none " title="برای خاطر دلتنگی که تابستان برای ابر و باران دارم ..." alt="برای خاطر دلتنگی که تابستان برای ابر و باران دارم ..." align="left" height="300" hspace="5" vspace="5" width="208" /></a>مرد می‌خواهد امشب خیابان‌های خالی و برف زده را گز کردن. و عجب سرمایی! «سوز سرمای دی»  میانه‌ام با «چتر» خیلی خوب نیست، اما آن شال‌گردن «هزار رنگ» و دست‌کش‌های سیاهِ چرمیت را حتماً بیاور.<br class="DS_newline" /> امشب فقط برای خاطر آن لیوان چای داغ کنار خیابان که برای سلامتیت می‌نوشم! تا صبح  حاضرم مثل صدای قرچ قرچ برف‌های زیر پات،  همسفرت باشم. « برای خاطر عطر گسترده‌ی بیکران و برای خاطر عطر نان گرم ؛ برای خاطر برفی که آب می شود،برای خاطر نخستین گل»*<br />
برای خاطر لحظه‌هایی که  همین الان در گذر‌اند و برای خاطر سرمایی که تا مغز استخوان نفوذ می‌کند. برای خاطر دلتنگی که تابستان‌ها برای ابر و باران دارم و برای خاطر سرخوشی که فصل سرد همراه می‌آورد.  راستی،‌ هنوز بر سر پیمان گذشته هستم؛  آفتاب را نمی‌پسندم و آسمان گرفته ، و هوای ابری تا سر حد جنون می‌کشاندم.</p>
<p>* پل الوار ( اوژن گرندل ) شاعر فرانسوی. بیشتر <a href="http://www.1pezeshk.com/archives/2007/07/post_528.html">+</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pat.riot.ir/blog/180/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یک ماهی بیرون آب رقصش نمی گیرد !</title>
		<link>http://pat.riot.ir/blog/62</link>
		<comments>http://pat.riot.ir/blog/62#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 04 Jun 2007 16:38:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[ماجرای دل]]></category>
		<category><![CDATA[یادواره‌های نوستالژیک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sharh.ir/wp/?p=62</guid>
		<description><![CDATA[عجب حال مزخرفی دارم ؛ امسال چرا 14 خرداد این طوری است ؟ می دونی ؟ یه جوری شدم . تلویزیون داره مراسم ارتحال امام رو نشون میده . یعنی شاید هم مراحل ارتحال باشه . مرد روی تخت خوابیده و حاج احمد صورت پدر را می بوسد . دیده ای که لابد ؟ می [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>عجب حال مزخرفی دارم ؛ امسال چرا 14 خرداد این طوری است ؟<br />
می دونی ؟ یه جوری شدم . تلویزیون داره مراسم ارتحال امام رو نشون میده . یعنی شاید هم مراحل ارتحال باشه . مرد روی تخت خوابیده و حاج احمد صورت پدر را می بوسد . دیده ای که لابد ؟ می دونی چه حسی دارم ؟ من ۲ سالم بود اون وقت احتمالا ! ولی بعد از ۱۸ سال حال و روزم مثل سعید شده . سعید توی از کرخه تا راین ؛ سعید بود توی تهران ولی ندیده بود . یعنی این چشم ها اینقدر نقش مهم دارن توی انتقال مفهوم ؟<br />
واسه سعید روز ارتحال امام همان وقت بود که در استودیوی خانگی منزل خواهرش فیلم های آرشیوی را نگاه می کرد . من از سینما چیزی نمی فهمم . برداشتم را ولی می گویم . حال امشب من مثل آن روز سعید است . دلم می خواهید دستم را از همین جا بگیرم زیر تابوت امام دلم می خواهد من هم خم شوم و روی روح خدا را ببوسم آن وقت که روی تخت آرام و مطمئن آرمیده است . داشتم فکر می کردم حاتمی کیا چه گونه توانسته بفهمد آدمی مثل سعید چه حسی داشته آن روزها ؟<br />
من اما ، امشب حالم خوب نیست . اگر چه هیچ وقت آن کسانی رو نمی بخشم که نشسته اند تا باز روح خدائی پر بکشد تا برایش مرثیه سرائی کنند . اگر چه ته دلم می گوید پهلوان زنده را عشق است .( پهلوانی که رفت که جایش روی چشم هایمان هست و خواهد بود ، البته ) الان دارد آقای افشار خبر می گوید . اما جوان تر است . از ملت می خواهد برای امام دعا کنند . از همه این ها که بگذریم من هیچ وقت خودم رو نمی بخشم برای آن ۲۰ سالی که معلوم نبود مشغول کدام بازی بچه گانه بودم که دیر آمدم . من برای خودم متاسفم و البته شما هم می توانی باشی .<br />
و حالا آقای حیاتی نمی تواند بغضش را پنهان کند وقتی می خواهد عروج مرد را به اطلاع مردم برساند . جالب بود که بعد از ۱۸ سال با آنکه کلی پیر تر شده است ، امشب حالش خوب نبود انگار . این رو از تپق هائی که در خبر ۲۱ می زد فهمیدم . حتما یاد آن روزها افتاده بود و مگر می تواند یاد آن روزها نیافتد ؟ داشتم می گفتم . من چرا دیر آمدم ؟<br />
شما حالا حق نداری برایم روضه بخوانی که عصر ما هم کم از آن دوران نیست و تو هم فلانی و احتمالا بهمان . من بدون شک حالم از خودم بهم می خورد در این شب اندوهناک . دل است دیگر . بعضی وقت ها حالش بد می شود . بعضی وقت ها می گرید . چرا بعضی ها وقتی آدم اشکش می گیرد می خندند ؟ کجایش خنده دارد ؟ امیرخانی می فهمد درد مرا (و شاید من تازه می فهمم درد او را ) که می گفت ماهی قرمز وقتی از آب بیرون می افتد بالا و پائین می پرد . همین دیگر . این کجایش خنده دارد . بیرون ایستاده ای و فکر می کنی ماهی دارد می رقصد ، که می خندی ؟ نمی فهمی بیرون از آب ماهی رقصش نمی گیرد ؟ من هم یکی از این همه آدم که دلشون گرفته امشب . شاید با این تفاوت که من می توانم اینجا بنویسم و آن یکی می رود حرف می زند و آن یکی رفته امشب کنار مزار آن مرد بزرگ نشسته و سفره دلش را وا کرده که ما بی آب نمی توانیم . خلاصه اینکه امشب است که روح خدا به خدا می پیوندد و مردانگیش بیش از آن است که ما را فراموش کند ، وقتی به خدا پیوسته است .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pat.riot.ir/blog/62/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مـــــــــرگ !</title>
		<link>http://pat.riot.ir/blog/26</link>
		<comments>http://pat.riot.ir/blog/26#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 21 Sep 2006 14:31:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[ماجرای دل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sharh.ir/wp/?p=26</guid>
		<description><![CDATA[ای من ، من از آینه دلگیر                                           ای آدم از جان خودت سیر ای سایه در آب فتاده                                                      سر در ره امواج نهاده ای خویشتن از خویش فراری                                  جر دلهره در خویش چه داری؟ ای مات ، کدر ، آینه دق                                             لبخند پر از لهجه هق هق ای پنجره بسته بی نور                        [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="center">ای من ، من از آینه دلگیر                                           ای آدم از جان خودت سیر<br />
ای سایه در آب فتاده                                                      سر در ره امواج نهاده<br />
ای خویشتن از خویش فراری                                  جر دلهره در خویش چه داری؟<br />
ای مات ، کدر ، آینه دق                                             لبخند پر از لهجه هق هق<br />
ای پنجره بسته بی نور                                                ای کوچه بی عابر مهجور<br />
ای گریه در بغض نشسته                                             ای خنده از نیم شکسته<br />
ای روزن خورشید ندیده                                                     پیوند نفسهات بریده<br />
ای لحظه جان کندن آتش                                         چون بید خزان دیده مشوش<br />
تنهایی یک جمعه خالی                                                ای کوزه متروک سفالی<br />
مفهوم پریشانی پاییز                                                  سرگشته از دغدغه لبریز<br />
دلواپس بی تاب پریشان                                                   آرامش آبستن طوفان<br />
آزرده تکرار نفسها                                                          زندانی ناچار قفس ها<br />
پاییز پر از خش خش مردن                                              ای عقربه مرگ شمردن<br />
ای غصه از یاد فراموش                                                   طوفان نباریده خاموش<br />
خاکستر از باد هراسان                                                 ای آخر خط ، نقطه پایان</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pat.riot.ir/blog/26/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کوچه بی انتها</title>
		<link>http://pat.riot.ir/blog/14</link>
		<comments>http://pat.riot.ir/blog/14#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 29 Aug 2005 14:16:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[سرشارم از خیال]]></category>
		<category><![CDATA[ماجرای دل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sharh.ir/wp/?p=14</guid>
		<description><![CDATA[وقتی وارد کوچه شد هوا دیگه تاریک شده بود ؛  سرش رو انداخته بود پایین و به پاهاش نگاه میکرد ، تو این فکر بود که آیا این پاها میتونن اون رو تا آخر این کوچه یاری کنن ؟ آنقدر توی افکار خودش غرق شده بود که متوجه نگاه های چپ چپ پیرمردی که جلوی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی وارد کوچه شد هوا دیگه تاریک شده بود ؛  سرش رو انداخته بود پایین و به پاهاش نگاه میکرد ، تو این فکر بود که آیا این پاها میتونن اون رو تا آخر این کوچه یاری کنن ؟ آنقدر توی افکار خودش غرق شده بود که متوجه نگاه های چپ چپ پیرمردی که جلوی یک فروشگاه نشسته بود نشد . همیشه فکر می کرد   &#8220;تا وقتی حس نکنی کسی هست که تو او رو دوست داری  یا کسی هست که دوستت داره &#8221; مزه خوشبختی را نچشیده ای . و حالا فکر میکرد آیا انتخابش درست بوده یا  &#8230;.</p>
<p>کم کم داشت وارد قسمت تاریک کوچه میشد . هرچه در تاریکی بیشتر فرو میرفت صدای جیرجیرک ها بیشتر میشد و او را بیشتر عصبی میکرد . انگار صدای اون ها نمی گذاشت صدای قلبش رو واضح بشنو ِ !!</p>
<p>تا حالا به این اندازه سختی انتخاب کردن رو درک نکرده بود . وقتی پسر بچه ای بیشتر نبود هر وقت اشتباه میکرد یا وقتی توی خیابون جلوی مادرش حرکت میکرد و راه را اشتباه میرفت ، این صدای گرم مادرش بود که به کمکش می آمد . خاطرات چند شب پیش به سرعت از جلوی چشم هاش عبور میکرد . مادرش برای چند دقیقه توی چشم هاش نگاه کرده بود . انگار می دید که کسی که جلوش نشسته دیگه اون پسر بچه کوچولو نیست . حالا دیگه مردی شده واسه خودش . مادر چیزی برای بیان احساسش بجز اشک نیافته بود . نه این که فکر کنی مادرش هیچ کمکی بهش نکرده بود ؛ اما این او بود که باید در آخر تصمیم می گرفت .</p>
<p>حالا دیگه به انتهای کوچه نزدیک می شد . کوچه ای که بر خلاف ابتدایش که پر از خانه های ویلایی و رویایی بود با چند آسمان خراش به آخر میرسید . این کوچه  شاید برای همه رهگذر ها هیچ معنی خاصی نمی داد ولی برای او چیزی فرا تر از یه کوچه بود . این یه راه بود که هرچه جلو تر میرفتی پیچ و خم بیشتری پیدا میکرد . یه چیزی آزارش می داد ؛ آیا اون کسی  رو که باید او رو تو این مسیر یاری میکرد می تونست توی این کوچه پیدا کنه ؟  انتخاب کردن سخت تر از همیشه شده بود .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pat.riot.ir/blog/14/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

