<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>Pat.Riot &#124; MohammadAli's Persian Weblog &#187; گفتار دل</title>
	<atom:link href="http://pat.riot.ir/blog/category/sharhane/hearts-talking/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://pat.riot.ir</link>
	<description>بی خوابی های یک برنامه نویس</description>
	<lastBuildDate>Mon, 21 May 2012 18:09:57 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.2</generator>
		<item>
		<title>ریاضت‌کش مغموم</title>
		<link>http://pat.riot.ir/blog/297</link>
		<comments>http://pat.riot.ir/blog/297#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 19 Jan 2010 14:59:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[گفتار دل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pat.riot.ir/?p=297</guid>
		<description><![CDATA[اگر بشود ثابت کرد که در عقیده‌ی صحیح اللهی، ریاضت‌کشیدن و مبارزه با غرائز و خواسته‌های طبیعی، احسان محسوب نمی‌شود و اساساً بشر به خاطر رنجی که بر خویشتن تحمیل می‌کند &#8211; و این رنج به خاطر فاصله‌ای است که میان زندگی مطلوب و زندگی صحیح وجود دارد &#8211; ماجور نیست؛ و چه‌بسا به خاطر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اگر بشود ثابت کرد که در عقیده‌ی صحیح اللهی، ریاضت‌کشیدن و مبارزه با غرائز و خواسته‌های طبیعی، احسان محسوب نمی‌شود و اساساً بشر به خاطر رنجی که بر خویشتن تحمیل می‌کند &#8211; و این رنج به خاطر فاصله‌ای است که میان زندگی مطلوب و زندگی صحیح وجود دارد &#8211; ماجور نیست؛<br />
و چه‌بسا به خاطر تلاش نکرده در جهت اصلاح شرایط و جو حاکم که لاجرم مسیر زی صحیح را بر او مسدود یا صعب نموده‌است، مواخذه خواهد‌شد؛<br />
اگر بشود بافته‌های ذهنی موهوم بشر را زائل نمود؛ تازه به عمق «اندوه» و «غم»‌ی که زندگی آدم‌ها از آن سر‌شار است پی می‌بریم!</p>
<p>- از مجموعه یادداشت‌های ممنوعه</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pat.riot.ir/blog/297/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اوج می‌گیرد</title>
		<link>http://pat.riot.ir/blog/722</link>
		<comments>http://pat.riot.ir/blog/722#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 09 Aug 2009 15:10:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[گفتار دل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pat.riot.ir/?p=722</guid>
		<description><![CDATA[اون‌جایی که دیگه نمی‌دونی هنوز کاراکتر فیلم‌ه که پیانو می‌زنه یا موسیقی متن این‌قدر اوج گرفته!]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اون‌جایی که دیگه نمی‌دونی هنوز کاراکتر فیلم‌ه که پیانو می‌زنه یا موسیقی متن این‌قدر اوج گرفته!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pat.riot.ir/blog/722/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مدار‌های تنفسی</title>
		<link>http://pat.riot.ir/blog/573</link>
		<comments>http://pat.riot.ir/blog/573#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 17 Feb 2009 20:49:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[جامعه]]></category>
		<category><![CDATA[گفتار دل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pat.riot.ir/?p=573</guid>
		<description><![CDATA[پول خودت، جوونی خودت، ریه‌ی خودت. بکش! هر‌چی دوست داری سیگار بکش. فقط خواهشاً وقتی می‌نشینی توی تاکسی، یا وارد سوپر مارکت می‌شی یا بعد مدت‌ها من رو می‌بینی، سعی نکن اون نفس عطر‌آگین‌ت رو بپاشی توی صورت من! نه این‌که از سیگاری که می‌کشی خوشم نیاد یا بخواهم ژست حقوق شهر‌وندی بگیرم، رفیق. کار [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div id="attachment_575" class="wp-caption alignleft" style="width: 160px"><a href="http://pat.riot.ir/wp-content/uploads/2009/02/42-18285575.jpg"><img class="size-thumbnail wp-image-575" title="مدار‌های تنفسی" src="http://pat.riot.ir/wp-content/uploads/2009/02/42-18285575-150x150.jpg" alt="..." width="150" height="150" /></a><p class="wp-caption-text">...</p></div>
<p>پول خودت، جوونی خودت، ریه‌ی خودت. بکش! هر‌چی دوست داری <a href="http://oldestfashion.blogspot.com/2008/08/blog-post_7166.html" target="_blank">سیگار</a> بکش. فقط خواهشاً وقتی می‌نشینی توی تاکسی، یا وارد سوپر مارکت می‌شی یا بعد مدت‌ها من رو می‌بینی، سعی نکن اون نفس عطر‌آگین‌ت رو بپاشی توی صورت من!</p>
<p>نه این‌که از سیگاری که می‌کشی خوشم نیاد یا بخواهم ژست <a href="../1387/02/28/privacy/" target="_blank">حقوق شهر‌وندی</a> بگیرم، رفیق. کار خدا، بعد هر بار هنرنمایی شما، دست کم یک ساعت این نفس وامونده‌ی من یک خط در میون اتصال کوتاه می‌شه و … اینه که لطفاً مراعات کن.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pat.riot.ir/blog/573/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>من خسته‌ام، تو ببار</title>
		<link>http://pat.riot.ir/blog/534</link>
		<comments>http://pat.riot.ir/blog/534#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 01 Feb 2009 04:23:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه]]></category>
		<category><![CDATA[گفتار دل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pat.riot.ir/?p=534</guid>
		<description><![CDATA[Endless Flight Gustavo Santaolalla آن‌قدر این آیکان‌های گوشه‌ی مرورگر، هوای آفتابی خشکِ بدون ابر نشانم داده‌اند که برای من هم دیگر سخت نیست پیش‌بینی وضع هوا. امروز یک‌شنبه 13 بهمن 1387 مصادف با … هوا آفتابی و خشک. خشک و خسیس. اما حالا که قرار است رحم کنی به دل خسته و تنگ من و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style='text-align:left;display:block;'><p><object type='application/x-shockwave-flash' data='http://s1.wp.com/wp-content/plugins/audio-player/player.swf' width='290' height='24' id='audioplayer1'><param name='movie' value='http://s1.wp.com/wp-content/plugins/audio-player/player.swf' /><param name='FlashVars' value='&amp;bg=0xf8f8f8&amp;leftbg=0xeeeeee&amp;lefticon=0x666666&amp;rightbg=0xcccccc&amp;rightbghover=0x999999&amp;righticon=0x666666&amp;righticonhover=0xffffff&amp;text=0x666666&amp;slider=0x666666&amp;track=0xFFFFFF&amp;border=0x666666&amp;loader=0x9FFFB8&amp;soundFile=%3AEndless_Flight.mp3' /><param name='quality' value='high' /><param name='menu' value='false' /><param name='bgcolor' value='#FFFFFF' /><param name='wmode' value='opaque' /></object></p></span>
<div class="box1" style="border: 1px solid silver; float: left; width: 170px; margin-right: 10px; text-align: left;">Endless Flight<br />
<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Gustavo_Santaolalla" target="_blank">Gustavo Santaolalla</a></div>
<p>آن‌قدر این آیکان‌های گوشه‌ی مرورگر، هوای آفتابی خشکِ بدون ابر نشانم داده‌اند که برای من هم دیگر سخت نیست پیش‌بینی وضع هوا. امروز یک‌شنبه 13 بهمن 1387 مصادف با … هوا آفتابی و خشک. خشک و خسیس. اما حالا که قرار است رحم کنی به دل خسته و تنگ من و رخ ابری نشانم بدهی، پس ببار خوش انصاف. ببار که طاقت این لب‌های ترک خورده مدت‌هاست تمام شده. وقت اضافی زندگی است و گل‌ طلایی که این روزگار قدّار یک ریز می‌کارد وسط دروازه. و چه گلی. چه گلی. هــــــی!</p>
<p>همین. فقط این‌که ببار. پائیز را می‌توانستم سرد و خشک دوام بیاورم. او پائیز بود و حسابش فارغ از ماجراهای دل من و تو. اما تو ببار زمستان سرد. ببار آن گل‌یخ‌های بلوری را که لطافتشان تاب هرم نفس ما را ندارند. ببار که روز‌های آخر است.</p>
<p>- اندلس فلایت، فوق‌العاده است. با لباس رسمی از سید‌علی تشکر می‌کنم به خاطر هدیه‌ی خوبش!<br />
پ.ن: امروز باران آمد. برای خودم هدیه خریدم؛ جشن گرفتم. پیاده زیر باران خیابان‌گردی کردم و …</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pat.riot.ir/blog/534/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پاپوش‌های من؛ پاپوش‌های با مرام من</title>
		<link>http://pat.riot.ir/blog/511</link>
		<comments>http://pat.riot.ir/blog/511#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 19 Jan 2009 04:17:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[گفتار دل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pat.riot.ir/?p=511</guid>
		<description><![CDATA[خانم والده، مدت‌هاست به اودکلن جات حساسیت دارند. برای همین شیشه‌ی اسپری و اودکلن ما، عوض کنار آئینه و روز میز، همنشین جا‌کفشی پشت در است. جاکفشی را هم اگر نمی‌شناسید، می‌گویند کمد چوبی‌است که کفش‌ها و لوازم کفش را در آن می‌گذارند. می‌گویم «می‌گویند» چون کفش‌های من یکی تا الان درون همچین قفسی نرفته‌اند. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خانم والده، مدت‌هاست به اودکلن جات حساسیت دارند. برای همین شیشه‌ی اسپری و اودکلن ما، عوض کنار آئینه و روز میز، همنشین جا‌کفشی پشت در است. جاکفشی را هم اگر نمی‌شناسید، می‌گویند کمد چوبی‌است که کفش‌ها و لوازم کفش را در آن می‌گذارند. می‌گویم «می‌گویند» چون کفش‌های من یکی تا الان درون همچین قفسی نرفته‌اند. خلاصه کنم؛ اگر نبود هم‌خانگی لاجرم اودکلن و کفش در خانه‌ی ما، این پاپوش‌های با‌مرام من همین سالی چند مرتبه هم زبری برس و نرمی واکس را روی گرده‌شان حس نمی‌کردند.<br />
برای همین است که می‌گویم هیچ چیز بی‌حکمت نیست. حتی حساسیت خانم والده مکرمه به اقلام بو‌دار.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pat.riot.ir/blog/511/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>من شکایت دارم!</title>
		<link>http://pat.riot.ir/blog/188</link>
		<comments>http://pat.riot.ir/blog/188#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 07 Mar 2008 09:42:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[گفتار دل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pat.riot.ir/1386/12/17/shaaki/</guid>
		<description><![CDATA[من شاکیم؛ خدا یا، من به تو شکایت می‌کنم. می‌دانم که شکایت دارم،‌اما از کدام درد شروع کنم؟! پیشنهادی نداری؟ از درد نبود پیامبرت شکوه کنم؟ و غم یتیمی امت اسلام بعد از او؟ آخر می‌دانی، تا زمانی که رسول الله بود، امیدمان به کوه استوار وجود او بود و وقتی در بستر افتاد، زخم‌های [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span dir="ltr"><span style='text-align:left;display:block;'><p><object type='application/x-shockwave-flash' data='http://s0.wp.com/wp-content/plugins/audio-player/player.swf' width='290' height='24' id='audioplayer1'><param name='movie' value='http://s0.wp.com/wp-content/plugins/audio-player/player.swf' /><param name='FlashVars' value='&amp;bg=0xf8f8f8&amp;leftbg=0xeeeeee&amp;lefticon=0x666666&amp;rightbg=0xcccccc&amp;rightbghover=0x999999&amp;righticon=0x666666&amp;righticonhover=0xffffff&amp;text=0x666666&amp;slider=0x666666&amp;track=0xFFFFFF&amp;border=0x666666&amp;loader=0x9FFFB8&amp;soundFile=%3Avangelis.mp3' /><param name='quality' value='high' /><param name='menu' value='false' /><param name='bgcolor' value='#FFFFFF' /><param name='wmode' value='opaque' /></object></p></span></span><br />
من شاکیم؛ خدا یا، من به تو شکایت می‌کنم. می‌دانم که شکایت دارم،‌اما از کدام درد شروع کنم؟! پیشنهادی نداری؟<br />
از درد نبود پیامبرت شکوه کنم؟ و غم یتیمی امت اسلام بعد از او؟ آخر می‌دانی، تا زمانی که رسول الله بود، امیدمان به کوه استوار وجود او بود و وقتی در بستر افتاد، زخم‌های بدر و احد و حنین یکی یکی در پیکرمان، سر باز کرد. و این‌جا آغاز بیت الاحزان بود.<br />
یا شاید بهتر است از غم نبود امام شکیات کنم. و درد‌های بیدرمان و مسائل بی‌پاسخ. بعد از رسول الله، امیدمان به امام بود که می‌تواند پل باشد میان ما و حقیقت، مسیر باشد به سوی خدا؛ و اینک، دوران غیبت. چه درد جانکاهی است! تلخ‌ترین شرنگی که می‌تواند در دهان بشر ریخته‌شود، فهم این موضوع است که میان ما و او، میان کثرت و وحدت، شاهراهی نیست!<br />
بگذار از درد دیگری بنالم، بگذار از اندک بودن جمعمان شکایت کنم. و بسیاری دشمنان. و تفرقه‌ای که میانمان هست. 72 ملت! 72 فرقه، گروه، دسته. و سخت تر از آن، درد روزگار است و مردمی که از همین جمع اندک پر تفرقه‌مان، گرفتار فتنه‌های آن می‌شوند. اندک اندک جمع مستنان می‌روند!!! (1)<br />
حکایت غریبی‌است، داستان مسلمانی ما. و انسان،‌این موجود ترحم‌انگیز، گاهی اوقات چاره‌ای ندارد جز فراموش کردن. وقتی بار مصائب سنگین می‌شود، پناهگاهی نباشد، حلقه‌ی دوستانی نباشد و تفرقه، آه از نهاد بشر بر‌انگیزد، آن زمان مردم دو گروه می‌شوند! دسته‌ای فراموش می‌کنند و دسته‌ای خرد می‌شوند اما کنج گنج‌خانه‌ی قلبشان، سرودی است که گرچه حزین ولی طراوت‌بخش است. کسی می‌گفت «به امید آسمان آبی فردا »<br />
1] ترجمه‌ی آزاد از بخشی از دعای افتتاح « اللهم انا نشکو إلیک فقد نبینا صلواتک علیه وآله وغیبة إمامنا وکثرة عدونا ، وشدة الفتن بنا وتظاهر الزمان علینا ، فصل على محمد وآل حمد وأعنا على ذلک بفتح تعجله ، وبضر تکشفه ، ونصر تعزه ، وسلطان حق تظهره ورحمة منک تجللناها ، وعافیة تلبسناها ، برحمتک یا ارحم الراحمین»</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pat.riot.ir/blog/188/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
<enclosure url="http://pat.riot.ir/wp-content/audio/vangelis2.mp3" length="345339" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>جاده، آن‌جا که «عبور» معنا می‌یابد</title>
		<link>http://pat.riot.ir/blog/30</link>
		<comments>http://pat.riot.ir/blog/30#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 14 Nov 2006 04:16:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[زندگی در رویا]]></category>
		<category><![CDATA[گفتار دل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sharh.ir/wp/?p=30</guid>
		<description><![CDATA[تا حالا شده کنار جاده بایستی و عبور ماشین ها رو تماشا کنی ؟ اون هم یه جاده کوهستانی ، تویه هوای نم زده ، یک باد خنک مرطوب هم می وزه . سمت چپ جاده یک روستا باشه تو دامنه پرشیب کوه . از اون روستا هایی که اسطوره و نماد وابستگی در زندگی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> <img src="http://localhost/wordpress/wp-content/uploads/2007/08/karaj-chalus-road1.jpg" title="karaj-chalus-road۱.jpg" alt="karaj-chalus-road۱.jpg" style="padding: 10px" align="left" border="1" height="256" hspace="10" vspace="10" width="196" />                 تا حالا شده کنار جاده بایستی و عبور ماشین ها رو تماشا کنی ؟ اون هم یه جاده کوهستانی ، تویه هوای نم زده ، یک باد خنک مرطوب هم می وزه . سمت چپ جاده یک روستا باشه تو دامنه پرشیب کوه . از اون روستا هایی که اسطوره و نماد وابستگی در زندگی اجتماعی است . (۱)  کنار جاده ایستاده بودم ، کاپشن ام رو روی شونه هام انداخته بودم . هر جرعه از لیوان چای مثل زندگی می مونه که تو کالبدی بی جان دمیده باشن .<br />
تا حالا به این فکر کردی که تعداد ماشین هایی که از جاده می گذرن ، چقدر می تونه اهمیت داشته باشه ؟ کنار جاده ایستاده بودم ، اما ، دیگه از اون موقع ها خیلی گذشته که هر وقت تو جاده بودم ، تفریح و سرگرمی ام  آمارگیری از از تعداد بنز و بی ام و ها می شد . خیلی &#8230; کنار جاده ایستاده بودم . ماشین ها وقتی  از پیچ جاده می گذشتن ، انگار که برای تو چراغ بزنن ، مثل ستاره های سر شب تو آسمون ، یک هو پیدا می شدن . می تونستی از اون دور دور ها یک ماشین خاص رو دنبال کنی . بجز اون چند لحظه که پشت یک پیچ دیگه پنهون می شدن .<br />
تا حالا شده کنار جاده بایستی ؟ می دونی ؟ ماشین ها آرام آرام بهت نزدیک می شوند و درست تو همون لحظه ای که بیش از هر وقت دیگه به تو نزدیکن ، یک هو ، غیبشون میزنه و از اون ها جز یک صدای که هر لحظه محو تر میشه هیچ چیز ، حتی خاطره ای ، باقی نمی مونه . تو این شرایط ، چه اهمیتی داره چند تا ماشین از جاده می گذرن ؟ چه اهمیتی داره چه ماشین هایی از اون عبور می کنن ؟<br />
تا حالا شده تو چنین موقعیتی باشی ؟ می دونی ؟ توی این چند سال خوب یادگرفتم چه طوری میشه هیت و ویزیت صفحه رو برد بالا ! می تونی زرد بنویسی ؛ می تونی چشم ها تو ببندی روی همه چیز و هر چه از دهنت در میاد با حکومت و دولت کنی ؛ می تونی پورن بنویسی ؛ می تونی خاطره یک روز دانشگاه رو بنویسی که چه طوری فلان استاد رو گذاشتی سر کار یا چه جوری بهمان کلاس رو دو در کردی ؛ می تونی شایعه رو پر و بال دی و از نو منتشر کنی ( یک کار مولد !! ) ؛ می تونی راحت با آبروی افراد بازی کنی و هزار تا کثافت کاری دیگه &#8230;. ( خودت مودب باش ! حال و حوصله هیچ بچه مثبتی رو ندارم . )<br />
<img src="http://localhost/wordpress/wp-content/uploads/2007/08/wallpaper028-thumb1.jpg" title="wallpaper۰۲۸-thumb۱.jpg" alt="wallpaper۰۲۸-thumb۱.jpg" style="padding: 10px" align="right" border="1" height="155" hspace="5" vspace="5" width="207" /> تا حالا شده به فکر این کار ها بیفتی ؟ اما من این رو هم فهمیدم که تعداد ماشین های تو جاده هیچ وقت برام مهم نبوده .  شاید بهتره بگم دیگه واسم اهمیت نداره . اگه یکی از این ماشین ها ، کنار قهوه خونه نایسته ، رانندش پیاده نشه و یکی نزنه زیر گوشت و تف نندازه جلوی پات ! چه دلیلی داره بعد از چند ساعت هنوز یادت بمونه ؟ یادت بمونه یک همچین ماشینی هم تو جاده بوده ؟  ( اشتباه نکن ، هوس یه کتک جانانه نکردم جون حاجی ) اصلا بذار این طور بگم : اگه یکی از  این ماشین ها کنار جاده نایسته و تو از توی چشم های رانندش نخوانی که چیزی رو که توی چشم هات بوده ، خوانده !! چرا باید یادت بمونه او رو دیدی ؟ ( دیدی گفتم همون مثال قبل واضح تره ، تقصیر خودته دیگه )<br />
تا حالا شده از تعجب دهنت باز بمونه ؟  تعجب می کنم چه طور جامعه وبلاگ های فارسی گاهی ، وقتی حس می کنه یک جایی بوی توطئه میاد و قراره یک عنوان فارسی دستخوش تحریف بشه ، اون قدر تحسین بر انگیز عمل میکنه که اسوه دولت میشه و گاهی ، گاهی سرش رو زیر برف می کنه تا حتی خودش رو هم نبینه . ( در ضمن پست سخت نگیر رو حذف کرم . کی گفته بعضی حرف ها اگه توی دفتر خاطرات بمونن بهتر نیست ؟!!!! شاید وقت گفتنش حالت نبود !! (۲))</p>
<p>تا حالا شده &#8230; ولش کن !</p>
<p>واسه من نوشتن مهم نیست . هیچ وقت هم چنین رویه ای نداشتم که در مدت معین آینجا به روز کنم ( که اگر می کردم شاید بهتر بود . ) نوشتن فی نفسه واسم اهمیت نداره . این هدفه که داره ارزشه . اگه حتی همین حالا به این نتیجه برسم که  تا آخر این جاده به این وسیله نمی تونم برم ، مطمئن باش سوار یه اتوبوس دیگه می شوم . شاید هم پیاده گز کنم راه رو .  ولی شاید بهتر باشه مسیر اتوبوس رو عوض کنم .  ببینم !؟ می تونم رو تو حساب کنم ؟؟</p>
<p>پ . ن :<br />
۱) هر خونه ای روی پشت خونه ی دیگه ای بنا شده . به هم متکی هستن . ریشه هر کدوم به اون یکی بستس . خلاصش حیات و مماتشون با همه .<br />
۲) فکر می کردم توی اون پست حرفم رو واضح گفته باشم . ولی این طور که پیداست قلم من خیلی کوچیک تر از این حرف هاست !!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pat.riot.ir/blog/30/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>روی ماه یار</title>
		<link>http://pat.riot.ir/blog/25</link>
		<comments>http://pat.riot.ir/blog/25#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 04 Sep 2006 14:47:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[بخوان]]></category>
		<category><![CDATA[دیدمان اشراقی به وجود]]></category>
		<category><![CDATA[گفتار دل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sharh.ir/wp/?p=25</guid>
		<description><![CDATA[بدون مقدمه ؛ چند ماه قبل از کنکور بود ــ اگه اشتباه نکنم ــ با یکی از بر و بچ بلاگ شهر صحبت میکردم . ( امشب دلم می خواد این طوری بنویسم ! خدا رو چه دیدی ؟!! شاید تا آخر کار هوس غلط املایی هم زد به سرم ) یاد ایام پشت کنکورش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بدون مقدمه ؛ چند ماه قبل از کنکور بود ــ اگه اشتباه نکنم ــ با یکی از بر و بچ بلاگ شهر صحبت میکردم . ( امشب دلم می خواد این طوری بنویسم ! خدا رو چه دیدی ؟!! شاید تا آخر کار هوس غلط املایی هم زد به سرم ) یاد ایام پشت کنکورش افتاده بود این رفیق ما . (مونث یا مذکر بودنش مگه توفیری هم واسه تو داره ؟! ) می گفت روزهایی که آدم کاری جز درس خوندن نباید داشته باشه قاعدتا ، هوس میکنه بره کوه ، رمان بخونه ، بره زیر بارون بهاری وایسه عین دیوونه ها تا خیس خیس بشه یا چه میدونم ، بزنه از طالقان تا رشت رو پیاده با زبون روزه گز کنه . ( حالا گیرم همه اینها رو اون نگفته باشه ، من هم یه چیزهایی اضافه کرده باشم . شما علی الحساب گوشا تو وا کن ببین چی میگه این حقیر سراپا تقصیر . اونوقت بگو خب . آخرش کامنت ها رو گذاشتن واسه این جور خورده فرمایش ها . واسه این که بپرسی این دری وری ها چیه می بافی بهم ؟!!  واسه اینکه غلط املایی بگیری . واسه این که بپرسی &#8221; خوبی شما ؟ &#8221; ، واسه اینکه هرچی تو دلته بریزی رو داریه ( همون دایره . اهل هنر و موسیقی بخصوص علی آقای گل واردن )یا  اصلا واسه  این که بزنی تو گوش من بلکه هوش و حواسم بیا سر جاش  ( البته تو دنیای مجازی و اگرنه که&#8230; استغفر الله &#8230;)  چی می گفتم ؟ &#8230; هان . مخلص کلوم . من هم زیر بارون رفتم و تا صبح  زقل قورت ( همون چاییدن خودمون )  بیخ خرم رو ول نمی کرد . من هم صبح علی الطلوع جلو کتاب هام نشستم و رفتم تو نخ سمفونی گنجشک ها اون هم تو اردیبهشت وسط یه دنیا درخت . من هم زدم تو خط رمان . نوشته های بزرگی رو خوندم . کار های آدم های بزرگ . گنده لاتشون شاید همون &#8220;اشراق &#8221; بود که شرحش تو  دو &#8211; سه پست قبل رفت . یک سری از داستانک های &#8220;چخوف&#8221; رو هم داشتم تو برنامه . ( کاف داستانک رو نمی دونم کاف تحبیب بود یا تصغیر ـ داستان کوتاه دیگه  !!!! ــ حالا کوتاه میایی یا نه شما ؟ ) &#8220;من او &#8221; هم که دیگه لازم شده یه پست اختصاصی بزنم واسش . اینجا مجالش نیست .</p>
<p>هویجوری ! یه هویی . کنار &#8220;من او &#8221; یه کتاب دیدم . اعتراف می کنم از عنوانش خوشم اومد که خریدمش . آره داداش . داشتم میگفتم . ( دوباره زدی تو نطقمون . حالا ما به آبجی هامون  هم بگیم داداش چی میشه ؟ قرار شد این یه پست رو با ما بسازی ،با ما راه بیایی ،  چی شد پس ؟ ) من هم خوندمش . &#8220;روی ماه خداوند را ببوس&#8221;  رو میگم .  . ( دیدی تصویر رو جلدشو ؟ ما که نفهمیدیم منظور و مفهومش چی بود !!! یعنی حقیقت امر اصلا نفهمیدم چی چی بود ؟ ) عوض عکس نا مفهوم روی جلد ، محتواش حسابی چسبید . ( عین یک دست نون و  کباب داغ بازار با ریحون تازه و یه پیاله ماست . آره قربونت ! نونش سنگک بود .  داغ داغ . قبول نداری ؟ ببین جای سوختگی کف دستمو ! کار یکی از سنگ های تنوره که با نون اومده بود ملاقات جناب ما ! ) کجا بودیم ؟ تو بازار ؟ نه . رو کاناپه . یه لیوان شیر قهوه مونده تو دستت که ساعت ها پیش می خواستی یک لب بزنی بهش . مگه آقای &#8220;مستور&#8221; گذاشت ؟!! یه نفس باید می خوندیش لا مروت رو .</p>
<p>می دونی ؟ یه جورایی همون دید &#8220;اشراق&#8221; ـــی رو داشت به &#8220;توحید&#8221; . دوباره شروع کردی ؟ مگه ۵ دقیقه سکوت چقدر خفه کننده است ؟ همه جوره پارازیت هات رو تحمل کردم از اول پست تا حالا  ، اما اگه بخواهی بحث های فلسفی رو کلید بزنی ، دیگه آبمون تو یه جو نمی ره  ها !! اخوی ، کی گفته همیشه به این برهان های عقلی فلسفی نیازه ؟ گاهی میشه با کمال سادگی ، پنجره دلت رو وا کنی به طرف &#8221; او &#8221; . اونوقت می بینی چه طوری میشه با قلبت کانکت بشی . بعید میدونم پسورد بخواد ها ! نهایتش چند تا قطره اشک ، از عمق وجودت البته ، ولو به اندازه یه ارزن ، کارت رو راه میندازه .سرعتش هم که دیگه نگو ! حرف نداره . به جون خودم . ( شما تو دلت بگو ایشا الله زنده باشی جوون )  آره داداش گلم ! با نهایت صدق قلب بیا این بار این نسخه رو امتحان کن . نترس . &#8220;روی ماه خداوند را ببوس&#8221; . باید دهن کسی که این کلمات رو گفته &#8230;.. آره  &#8230;.. طلا گرفت . حیف که این بنده خدا از جماعت اوناث بود . تازه یکم هم از نظر اخلاقی مورد داشت بنده خدا و اگرنه &#8230; و گرنه طلاش که آماده است . ( بخیل نباشه ایشا الله رو این کره خاکی . بگو ایشا الله  )</p>
<p>تموم شد . دیدی درد نداشت . بیا &#8230;&#8230; بیا این شکلات رو هم بگیر واسه اینکه بچه خوبی بودی . نه &#8230; نه .. برای دندونات خوب نیست . بده مامانت واست نگه داره بزرگ که شدی &#8230; اونوقت یاد من بیفتی . اگه خستت کردم  به بزرگواریت می بخشی من رو . ( شما بگو : خواهش می کنم جناب ) خلاصه ، مونده بود تو دلم این حرف ها . بیخ خرم رو چسبیده بود لا مذهب . آقایی کردی شدی سنگ صبور ما . خدا عوضت کنه !!!!!  &#8230; نه  ..  هان . .. ببخشید . خدا عوضت بده . اگه نا خواسته توهینی هم کردم به کسی ، بذاره به حساب &#8221; شب است و سکوت است و ماه است و من &#8230;<br />
فغان و غم و درد و آه است و من &#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.<br />
شب و خلوت و بغض نشکفته ام &#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;<br />
شب و مثنوی های نا گفته ام &#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;. &#8221;</p>
<p>گرفتی چی شد ؟ !!! اومده بودم بگم ، از قید و بند محاسبات عقلت بیا بیرون . با این دل آتیشی ات میون بر میزنی . همچی تند و تیز میرسی که خودت هم می مونه حیرون &#8230;..  دمت گرم ! یعنی ما &#8230;. حالا از ما گفتن بود  . این خط این هم نشون . ببین کی گفتم بهت . شنفتی چی گفتم که ؟!!! اگه ملتفت شدی بگو یا علی .   تمت .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pat.riot.ir/blog/25/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دو نکته</title>
		<link>http://pat.riot.ir/blog/21</link>
		<comments>http://pat.riot.ir/blog/21#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 29 Jun 2006 14:50:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[این روز‌های ناب]]></category>
		<category><![CDATA[گفتار دل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sharh.ir/wp/?p=21</guid>
		<description><![CDATA[:: نکته اول :: قاصدکی در فضا &#8230; بوی عشق به مشام می رسید &#8230; مادر مهربان بود &#8230; حسن صورتش را به صورت مادر چسباند &#8230; اشک مادر صورت حسن را تر کرد &#8230; مادر دست زینب را فشرد &#8230; هاله ای از اشک چشمان زینب را پوشاند &#8230; حسین پای مادر را بوسه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>:: نکته اول ::</p>
<p>قاصدکی در فضا &#8230;<br />
بوی عشق به مشام می رسید &#8230;<br />
مادر مهربان بود &#8230;<br />
حسن صورتش را به صورت مادر چسباند &#8230;<br />
اشک مادر صورت حسن را تر کرد &#8230;<br />
مادر دست زینب را فشرد &#8230;<br />
هاله ای از اشک چشمان زینب را پوشاند &#8230;<br />
حسین پای مادر را بوسه زد &#8230;<br />
مادر خسته بود &#8230;<br />
خسته و عاشق &#8230;<br />
و پدر &#8230;<br />
پر از بغض &#8230;<br />
مادر به آسمان پرواز کرد &#8230;<br />
او تمام وجود حسین را با خود برد &#8230;<br />
تمام قلب زینب &#8230;<br />
تمام احساس حسن &#8230;<br />
و نمام هستی علی را &#8230;<br />
مادر برای همیشه رفت &#8230;<br />
او تنهای تنها رفت &#8230;</p>
<p>شعر : مهدی صادقی</p>
<p>:: نکته دوم ::</p>
<p>من علی هستم ، &#8221; یک جوان پشت کنکوری &#8221; یا همان &#8221; خرگوش کوچولوی عید پاک ! &#8221;</p>
<p>حکایت غریبی است . در این دوره زمانه ملاک های عجیبی برای سنجش و اندازه گیری ابداع شده است ، مثلا میزان برتری بر ثروت یا مقام بنا شده است . در جه تقوا در حجم ریش فرد خلاصه شده است یا در تسبیحی که هیچ گاه از کف نمی دهند . در این میان ، میزان سواد تو را هم با کنکور می خواهند بسنجند و عجب سنگ محک سخت و محکمی است این کنکور !</p>
<p>حاصل یازده سال تحصیلت را باید در اولین و آخرین سال دانش پژوهیت ! نشان دهی و نتیجه این یک سال در همان چهار ساعت و ده دقیقه صبح روز 9 تیر مشخص خواهد شد ، نه یک ثانیه بیشتر و نه حتی اندکی کمتر ــ چون عمر مقدر شده بشر و زنهار ! کسی را از مرگ گریزی نیست « اَینَ المَفَر ؟ » ــ</p>
<p>و من آیا چون دن کیشوت ، با سپری چوبین و نیزه ای بلند ، رستم خوان هشتم ام و شیر مرد عرصه ناورد های هول (۱)  ؟!!</p>
<p>اگر چنین هستم یا نه ، تا به حال به یقین دانسته ای لابد که ، آزمون فردا کوچکترین شباهتی با آسیاب های بادی و کوچک سیلور استاین ندارد .</p>
<p>پس برایم دعا کن</p>
<p>۱ )  بر گرفته از &#8221; خوان هشتم &#8221; اثر مهدی اخوان ثالث ( م . امید )</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pat.riot.ir/blog/21/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یک آسمان ابری و دل‌های بارانی</title>
		<link>http://pat.riot.ir/blog/20</link>
		<comments>http://pat.riot.ir/blog/20#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 08 Apr 2006 16:23:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[گفتار دل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sharh.ir/wp/?p=20</guid>
		<description><![CDATA[.       چون کتابی در مسیر باد ، .       می خورد هردم ورق اما ، .                   هیچ کس او را نمی خواند . . .       برگ ها را می دهد بر باد ، .       می  ر و د  ا ز  یــا د ، .                    هیچ چیز  از او  نمی ماند . . .        بادبان کشتی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>.       چون کتابی در مسیر باد ،<br />
.       می خورد هردم ورق اما ،<br />
.                   هیچ کس او را نمی خواند .<br />
.<br />
.       برگ ها را می دهد بر باد ،<br />
.       می  ر و د  ا ز  یــا د ،<br />
.                    هیچ چیز  از او  نمی ماند .<br />
.<br />
.        بادبان کشتی او در مسیر باد ،<br />
.        مقصدش هــــر جا که بـادا باد ،<br />
.        بــا د بان  را ناخـــد ا باد است ،<br />
.                   لیــک او را<br />
.                                هــم خـــدا ،<br />
.                                               هــم نا خـــد ا<br />
.                                                                 بـــاد است .</p>
<p>هر روز که به تیر ماه نزدیک تر می شویم ، فشار عصبی و دلهره ام دو چندان می شود . پب ها تمام مطالبی که خوانده ام جلوی چشمانم رژه  می روند . (شبیه رزمایشی با شکوه !! ) بعد کم کم با قاطی (شما بخوانید مخلوط ) می شوند و دست آخر همه چیز محو می گردد . با خودم فکر می کنم &#8221; کنکور که مسئله خیلی مهمی و خاصی نیست ، فوقش قبول نمی شوی ! که چی ؟ ( شما بگو خدا نکند !! ) این همه دلهره دیگه واسه چیه؟ &#8221; راست میگه دلم . دلهره نداره اما ، اما شاید به خاطر حرف های دوستهایم ، شاید به خاطر سخنان اطرافیانم ، اصلا شاید به خاطر این هوای گرفته  ــ که همیشه عاشق هوای ابری و بارونی بودم اما حالا ، به دلتنگگی هام اضافه میکنه ــ نمی دونم .</p>
<p>گاهی اوقات به عقربه های ساعت مگاه می کنم که چه سریع حرکت میکنند . آخر چرا باید من از بهترین ساعات عمرم را بنشینم با این کتاب ها سر و کله بزنم  ــ کتابهایی که معلوم نیست سر و تهش چی می خواهد بگوید !  ــ و بعد از این همه درد دل با خودم از آینده ــ آینده ای روشن ــ برای خودم دلگرمی درست می کنم .</p>
<p>اگر دقیق به همه روزهای زندگیت نگاه کنی می بینی هیچ خوشی توی این دنیا پایدار نیست و هیچ وقت لذت محض وجود نداره !! اصلا نمی تونی ادعا کنی که توی این دنیا فقط به تو خوش گذشته . محنت و خوشی رو همزمان تجربه میکنی همیشه .</p>
<p>نمی خواهم بگویم زندگی قشنگ نیست ، بر عکس خیلی هم قشنگ و دوست داشتنی است اما همه زیبایی هاش توی سختی های اون نهفته شده . حالا دلم می خواهد به حال خودم بخندم !!</p>
<p>خنده داره واقعا !! &#8230;. خنده داره که روح بزرگ یک آدم به خاطر یک امتحان معمولی ــ که معلوم نیست روی هم رفته چقدر ارزش داشته باشه ــ دستخوش ناراحتی ، غم ، اندوه و دلهره بشه !!</p>
<p>درست نگاه کنی می بینی همه چیز می تونه زیبا باشه ، حتی همین درس خوندن !! همین درس خوندن چون غیر عادی است می تونه زندگی آدم رو از یکنواختی در بیاره .</p>
<p>تعجب نکنیند از این همه تناقض گویی !! خودم هم نمی دونم دارم چی می نویسم !! انگار بخاطر درس خوندن زیاد زده به سرم !! یکی نیست به من بگه : آخه بچه !! وبلاگ نوشتنت دیگه چیه ؟ پاشو برو بجای نوشتن این چرت و پرت ها ( بلا نسبت کوچه های تنگ!! ) بشین سر درس و مشقت !</p>
<p>صدای رعد قشنگی آمد ، دارم می روم بنشینم لب پنجره با آسمون ابری آشتی کنم ، آخه ما خیلی سال با هم رفیقیم . نمی دونم کار کی بود که بینمون شکر آب شده چند روز . اما خودمونیم !! این نوشتن هم معجزه میکنه ها . کلی سبک شدم و سر حال آمدم . توی این وقت ها شعری که در کودکی خیلی دوست داشتم و موقع بازی کردن زمزمه میکردم خیلی به دادم میرسه :</p>
<p>.بشنو از من ، کودک من<br />
.                 زندگانی خواه تیره ،<br />
.                                  خواه روشن ،<br />
.                                         هست زیبا ، هست زیبا ، هست زیبا<br />
.<br />
* قیصر امین پور</p>
<p>بعد نوشت :<br />
۱ &#8211; امروز آغاز دوران زعامت و امامت مهدی موعود (عج) است . بر همه شما مبارک باد . دعا  و عمل بری نزدیک شدن فرج وظیفه ماست .<br />
۲ &#8211; نمی دونم چرا این اسکریپت تعداد نظرات رو اشتباه نشان میدهد . اگر کسی میدونه من رو راهنمایی کند .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pat.riot.ir/blog/20/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

