<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>Pat.Riot &#124; MohammadAli's Persian Weblog &#187; یادواره‌های نوستالژیک</title>
	<atom:link href="http://pat.riot.ir/blog/category/sharhane/yadvare/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://pat.riot.ir</link>
	<description>بی خوابی های یک برنامه نویس</description>
	<lastBuildDate>Mon, 21 May 2012 18:09:57 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.2</generator>
		<item>
		<title>یلدا کنار مادر</title>
		<link>http://pat.riot.ir/blog/483</link>
		<comments>http://pat.riot.ir/blog/483#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 20 Dec 2008 09:46:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[این روز‌های ناب]]></category>
		<category><![CDATA[یادواره‌های نوستالژیک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pat.riot.ir/1388/03/27/%db%8c%d9%84%d8%af%d8%a7-%da%a9%d9%86%d8%a7%d8%b1-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1/</guid>
		<description><![CDATA[قرار بود امشب، تلخی عبور از پائیز را با یک گل هندوانه‌ شیرین کنیم و با یک استکان چای برویم به استقبال سرمای بی‌پیر زمستان. حکایت آخرین شب آذر، حکایت ماه منیر است که یک عمر غصه‌دار واسطه‌ی فصل بودن بین پدرو مادر بود؛ و فردا، شروع روزگار بدون آذر است. یلدای امسال را کنار [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>قرار بود امشب، تلخی عبور از پائیز را با یک گل هندوانه‌ شیرین کنیم و با یک استکان چای برویم به استقبال سرمای بی‌پیر زمستان. حکایت آخرین شب آذر، حکایت ماه منیر است که یک عمر غصه‌دار واسطه‌ی فصل بودن بین پدرو مادر بود؛ و فردا، شروع روزگار بدون آذر است.</p>
<p>یلدای امسال را کنار «مادر» بودیم. گذر از پائیز هزار رنگ را فراموش کردیم به حرمت یک دقیقه بیشتر کنار هم بودن. جمع شدیم کنار بخاری که گرمایش به زور تنه می‌زد به هرم نفس‌های جمع. سیب سرخ بود عوض انار و گفت شنود بود جای پسته و بادام. چای را روی بخاری عمل آوردند. انگار کن همه‌ی روشنایی خانه جمع شده بود یک گوشه. حتی بخاری هم آماده بود گرما بگیرد از صفای جمع.</p>
<p>آذر رفت؛ از بس که جان ندارد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pat.riot.ir/blog/483/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>من کودکی‌ام را می‌خواهم!</title>
		<link>http://pat.riot.ir/blog/144</link>
		<comments>http://pat.riot.ir/blog/144#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 19 Sep 2007 21:23:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[هنگ فرهنگی]]></category>
		<category><![CDATA[یادواره‌های نوستالژیک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pot.riot.ir/1386/06/29/kudaki/</guid>
		<description><![CDATA[وای خدا! عجب مجموعه‌ی جالبی. اندازه یک تریلی خاطره‌ی قدیمی‌ام زنده شد با دیدنش. الفی، چوبین و تنسی از آن کارتون‌هایی بودند که کودکی من سرشار از شادی‌ها و غم‌هایشان بود. البته در میان این پستر‌ها، هستند مجموعه‌هایی که بارها و بارها تکرار شده‌اند، یا از اساس مال نسل من نیستند. اما &#8230; اما بعضی‌هایشان [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>وای خدا!<br />
عجب <a href="http://web.mit.edu/%7Esalman/Public/weblog/Collection/index.html">مجموعه</a>‌ی جالبی. اندازه یک تریلی خاطره‌ی قدیمی‌ام زنده شد با دیدنش. <a href="http://web.mit.edu/%7Esalman/Public/weblog/Collection/target0.html">الفی</a>، <a href="http://web.mit.edu/%7Esalman/Public/weblog/Collection/thumbnails/chobin.jpg">چوبین</a> و <a href="http://web.mit.edu/%7Esalman/Public/weblog/Collection/target44.html">تنسی</a> از آن کارتون‌هایی بودند که کودکی من سرشار از شادی‌ها و غم‌هایشان بود. البته در میان این پستر‌ها، هستند مجموعه‌هایی که بارها و بارها تکرار شده‌اند، یا از اساس مال نسل من نیستند. اما &#8230; اما بعضی‌هایشان هم از آن <a href="http://pot.riot.ir/category/sharhane/yadvare/" target="_blank">یادواره‌های نوستالژیکی</a> هستند که به جایی از روح آدم چسبیده‌اند و فراموش نشدنی هستند.<br />
مشهور است که کارتون دیدن از پارامتر‌های اساسی در تعیین ضریب هوشی است. از آن مقوله‌هایی است که هر روان‌پزشکی حتی از آدم 20 ساله‌ای مثل من هم درباره‌شان می‌پرسد. نمی‌دانم کودکان امروز را هم با کارتون‌هایی که دیده‌اند، می‌سنجند یا نه. آخر زمان ما هفته‌ای شاید یک کارتون بود و همین باعث می‌شد که رسوخ کند در عمق ذهنمان. اما این روز‌ها، تنوع و تعداد انمیشن‌ها آنقدر زیاد است که بچه فرصت نمی‌کند یکی را ببنید، کمی بهش فکر کند و بعد برود سراغ بعدی. از طرف دیگر، این کارتون‌ها، بچه را بیشتر متوهم می‌کنند تا به فکر فرو ببرند. این را آدمی دارد می‌گوید که به این سن و سال هم که رسیده، عادت کارتون دیدن دارد؛ شدید! (پیر شدیم رفت! )<br />
نکته دیگر این‌که،  مفاهیمی مثل عشق زیر پلی !! به نحو حال بهم زنی مختل کرده این حوزه را. باز خدا پدر و مادر این سیما ! را بیامرزد که یا موضوع را عوض می‌کند و یا &#8230; فکر می‌کنم این روز‌ها کم‌تر به خطر نوعی سطحی نگری و ماده (جسم) محوری در این محصولات ، توجه می‌شود. چیزی که در کارتون‌های دهه 60 کمتر دیده می‌شد، الان شده سوژه اصلی عموم این کارتون‌ها.<br />
وقتی پسر‌عمه‌ی 6ساله‌ام حین تعریف ماجرای کارتونی که به تعداد کلید‌های این کیبرد، از اول تا آخر دیده، از معجره بوسه‌ی عشق می‌گوید و من سرخ می‌شوم و اطرافم را نگاه می‌کنم و از خدا می‌خواهم کسی صدایم کند یا این گوشی زنگ بزند ولی نمی‌زند؛ آن وقت من دلم برای چوبین تنگ می‌شود که با بدی مبارزه می‌کرد یا الفی که پسر خیلی گلی بود! آن وقت کسی ته دلم داد می‌زند «من کودکی‌ام را می‌خواهم!»</p>
<p align="center"><a href="http://web.mit.edu/~salman/Public/weblog/Collection/target0.html" target="_blank"><img src="http://web.mit.edu/~salman/Public/weblog/Collection/thumbnails/alfi.jpg" style="border: 1px solid black; padding: 5px" /></a> <a href="http://web.mit.edu/~salman/Public/weblog/Collection/target9.html" target="_blank"><img src="http://web.mit.edu/~salman/Public/weblog/Collection/thumbnails/chobin.jpg" style="border: 1px solid black; padding: 5px" /></a> <a href="http://web.mit.edu/~salman/Public/weblog/Collection/target22.html" target="_blank"><img src="http://web.mit.edu/~salman/Public/weblog/Collection/thumbnails/huchelberi_fin.jpg" style="border: 1px solid black; padding: 5px" /></a> <a href="http://web.mit.edu/~salman/Public/weblog/Collection/target19.html" target="_blank"><img src="http://web.mit.edu/~salman/Public/weblog/Collection/thumbnails/hadi_o_hoda.jpg" style="border: 1px solid black; padding: 5px" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pat.riot.ir/blog/144/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سوم تیر ؛ مافیای انتخاباتی</title>
		<link>http://pat.riot.ir/blog/76</link>
		<comments>http://pat.riot.ir/blog/76#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 24 Jun 2007 09:32:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[یادواره‌های نوستالژیک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sharh.ir/wp/?p=76</guid>
		<description><![CDATA[مقدمه ؛ یک نکته رو حس می کنم پیش از بیان کردن خاطره های خودم از حماسه 3 تیر خوبه بیان کنم . این چند ماهی که انواع و اقسام بازی های وبلاگی رو تجربه کرده ایم ، به نظرم واسه اینکه این حرکت ها لوس و بیمزه نشوند بهتره هر کس اون رو با [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مقدمه ؛ یک نکته رو حس می کنم پیش از بیان کردن خاطره های خودم از حماسه 3 تیر خوبه بیان کنم . این چند ماهی که انواع و اقسام بازی های وبلاگی رو تجربه کرده ایم ، به نظرم واسه اینکه این حرکت ها لوس و بیمزه نشوند بهتره هر کس اون رو با سلیقه خودش انجام بده . منظورم اینه که اصول کلی حاکم بر هر بازی توسط مبتکرش تعیین بشه و بعد هر فرد اون رو به مقتضای شرایط خودش بازی کنه . این از خصوصیات وبلاگ نویسیه . (در ضمن من رو <a href="http://madreseyema.blogfa.com">دانشطلب</a> دعوت کرده )</p>
<p>با توجه به تفاسیر فوق ! من قصد دارم اول خاطره ام رو از دور اول انتخابات ذکر کنم . بعد از چند ماه کار انتخاباتی که در اوایل بیشتر جنبه آشنا شدن با هر کاندیدا رو داشت و بعد ها حول محور تبلیغ برای یک نفر می چرخید ، طبق برنامه قبلی قرار بود درست روز بعد از رای گیری ، عازم اردوی جهادی بشیم . محل مورد نظر جائی در حد فاصل استان اصفهان و استان چهار محال و بختیاری بود اگه اشتباه نکنم . یک روستای دور افتاده که بخشی از مسیر انتهائی اون رو مجبور بودیم با وسایط نقلیه خاص ! طی کنیم . [1]  نکته مهم و تاثیر گذار در شکل گیری فضا ، این بود که در اونجا موبایل که بالکل خط نمی داد و رادیو های جیبی بچه ها هم اصلا هیچ موجی رو نمی گرفت . مرکز مخابرات هم در چند کیلومتری محل اسکان ما وجود نداشت .  خلاصه در نوعی بی خبری خاص به سر می بردیم . یعنی عملا هیچ کدوم از حوادث اون دوران رو من در جریانش نبودم .<br />
فضای خاصی بود . از اونجائی که من خیلی آدم ریاکاری هستم باید بگم که دوستان می دونن در یک اردوی جهادی ، عموما توصیه میشه با اهالی رابطه گرم و صمیمی بر قرار نشه . (که دلایل خاص خودش رو داره ) حالا ما اونجا بدون هیچ وسیله ارتباطی ، با کار سنگین !! و مشقت زیاد مدرسه سازی ، فکر و خیالات خودمون رو هم داشتیم .<br />
عاقبت یادم هست یک روز راه افتادیم با بچه ها و رفتیم ده بالا ! از طریق دفتر مخابراتی تماس گرفتیم و خبر ها حاکی از اون بودن که صندوق ها به کروبی روی خوش نشون دادن . زمزمه های به دور دوم کشیدن هم مطرح بود . فردا شب هم که گروهان ! دوم اومدن تا پست رو از ما تحویل بگیرن ، خبر های ناگوار تری همراه داشتن . رقابت میان هاشمی و کروبی بود و در بعضی خبر ها آمده بود ستاد احمدی نژاد شاکی بود که چرا مثلا اسامی «احمدی نجات» رو ثبت نمی کنن و در بعضی استان ها هم آرای احمدی نژاد رو نگه داشتن و اعلام نمی کنن . و قص علی هذا . دوستان اصلاح طلب هم که با دمشون گردو می شکستن .<br />
دقیقا یادم هست ، از شب های خاص عمرم من بود . کارد می زدی خونم در نمی آمد . از قسمت سازندگی اردو بیرون اومده بودیم و خیر سرمون بخش تفریحی شروع شده بود اما من اصلا حال خوشی نداشتم . مخصوصا به خاطر دوری از رسانه ها . (من معتاد خبر شده ام در این سالها !!! ) دوستان و رفقا بعضا دلداری می دادن ولی درکل سیاست دوری از من رو پیش گرفته بودن . کسی نزدیک من نمی شد !!!! (خیلی خطرناک بودم حسن ! ) تا اینکه ما حرکت کردیم و در راه بود که تونستم با موبایل تماس بگیرم . خبر گفتگوی معروف مرعشی رو اونحا شنیدم . (یکی از حسرت هائی که توی عمرم خوردم این بوده که چرا نتونستمن اون برنامه رو ببینم ) ما بعد از چند روز تلاش بی وقفه !! و حرص و جوش !!! برگشتیم خونه ! و دیگه از پای کامپیوتر جم نخوردم ! (به جز وقت هایئ که واسه تبلیغات در به در کوچه و خیابون بودم !!!! )<br />
در دور دوم هم کار نکرده باقی نگذاشتم .  از طرفی با بچه ها حرف زدم گفتن ستاد ها نیرو دارن امکانات ندارن . واسه همین من سی دی خام خریدم و توی خونه تکثیر می کردم . به هر کسی می رسیدم می دادم . در آخرین فرصت ها هم یادم هست همه تراکت ها تموم شده بود . چیزی واسه پخش نداشتم . خودم یک چیز هائی توی کامپیوتر سر هم کردم و با پرینتر !!! در تعداد بالا زدم و کل مجتمع مسکونیمون رو تغذیه کردم !!!!!</p>
<p>یادم هست از ساعت 9 &#8211; 10 شب نشسته بودم خبر ها رو می دیدم . یک سایتی بود واسه طرفداران احمدی نژاد . آمار خوبی می داد . هر نیم ساعت آخرین نتایج رو از مراکز استان ها ارسال می کرد . تا ساعت 11:30 کار می کرد بعد وزرات کشور شکایت کرد و گفت نباید کسی جز ما نتایج رو اعلام کنه . خلاصه این سایت درش تخته شد و دقیقا آخرین آپدیت مال همون ساعت بود . تا ساعت 2:30 یا 3 که بازتاب و فارس رسما اعلام کردن احمدی نژاد رئیس جمهور ایران شد !<br />
برای نماز صبح که اهل خونه بیدار شدن واسه همین خبر خوش کلی ازشون مژدگونی گرفتم تا بهشون بگم . خلاصه رئیس جمهور شدن احمدی نژاد از اولش به نفع ما بود !!!!!<br />
پاورقی :<br />
[1] خیال بد نکنید ؛ این وسایل نقلیه خاص الاغ یا همچین چیزی نبودن . نوع خاصی از وانت !! همین .<br />
خوب ! حالا من از این افراد دعوت می کنم که اگه خاطره ای دارن بنویسن :<br />
[1] <a href="http://mirzaqoli.persianblog.com/" target="_blank">میرزا قلی خان راپورتچی</a>   (راپورتچی اعظم )<br />
[2] <a href="http://hezareh3.blogfa.com/" target="_blank">جواد نقی زاده</a> <font size="1">( اگرچه می دونم در ایام امتحاناتش هست و احتمالا فرصت نداره)<br />
</font><font size="2">[3] <a href="http://www.masihm.com" target="_blank">محمد مسیح یاراحمدی</a> (فکر کنم قبلا دعوت شده ، ولی دوباره ! )<br />
[4] نویسندگان <a href="http://hezbollahi.muslimblog.ir/" target="_blank">حزب اللهی ؟!</a> <font size="1">(اگرجه وبلاگشون رو تخته کردن ولی به این امید که برگردن !! )</font><br />
[5] <a href="http://president.taghikhani.ir" target="_blank">امین تقی خانی</a> (به این دلیل که مصلحون هم وارد گود بشن )<br />
[6] <a href="http://www.eilia13.ir" target="_blank">علی الله یاری</a> ( که تازه برگشته بعد از 3 ماه غیبت )<br />
[7] هر کسی که اسمش توی بلاگ رول من هست . </font></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pat.riot.ir/blog/76/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یک ماهی بیرون آب رقصش نمی گیرد !</title>
		<link>http://pat.riot.ir/blog/62</link>
		<comments>http://pat.riot.ir/blog/62#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 04 Jun 2007 16:38:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[ماجرای دل]]></category>
		<category><![CDATA[یادواره‌های نوستالژیک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sharh.ir/wp/?p=62</guid>
		<description><![CDATA[عجب حال مزخرفی دارم ؛ امسال چرا 14 خرداد این طوری است ؟ می دونی ؟ یه جوری شدم . تلویزیون داره مراسم ارتحال امام رو نشون میده . یعنی شاید هم مراحل ارتحال باشه . مرد روی تخت خوابیده و حاج احمد صورت پدر را می بوسد . دیده ای که لابد ؟ می [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>عجب حال مزخرفی دارم ؛ امسال چرا 14 خرداد این طوری است ؟<br />
می دونی ؟ یه جوری شدم . تلویزیون داره مراسم ارتحال امام رو نشون میده . یعنی شاید هم مراحل ارتحال باشه . مرد روی تخت خوابیده و حاج احمد صورت پدر را می بوسد . دیده ای که لابد ؟ می دونی چه حسی دارم ؟ من ۲ سالم بود اون وقت احتمالا ! ولی بعد از ۱۸ سال حال و روزم مثل سعید شده . سعید توی از کرخه تا راین ؛ سعید بود توی تهران ولی ندیده بود . یعنی این چشم ها اینقدر نقش مهم دارن توی انتقال مفهوم ؟<br />
واسه سعید روز ارتحال امام همان وقت بود که در استودیوی خانگی منزل خواهرش فیلم های آرشیوی را نگاه می کرد . من از سینما چیزی نمی فهمم . برداشتم را ولی می گویم . حال امشب من مثل آن روز سعید است . دلم می خواهید دستم را از همین جا بگیرم زیر تابوت امام دلم می خواهد من هم خم شوم و روی روح خدا را ببوسم آن وقت که روی تخت آرام و مطمئن آرمیده است . داشتم فکر می کردم حاتمی کیا چه گونه توانسته بفهمد آدمی مثل سعید چه حسی داشته آن روزها ؟<br />
من اما ، امشب حالم خوب نیست . اگر چه هیچ وقت آن کسانی رو نمی بخشم که نشسته اند تا باز روح خدائی پر بکشد تا برایش مرثیه سرائی کنند . اگر چه ته دلم می گوید پهلوان زنده را عشق است .( پهلوانی که رفت که جایش روی چشم هایمان هست و خواهد بود ، البته ) الان دارد آقای افشار خبر می گوید . اما جوان تر است . از ملت می خواهد برای امام دعا کنند . از همه این ها که بگذریم من هیچ وقت خودم رو نمی بخشم برای آن ۲۰ سالی که معلوم نبود مشغول کدام بازی بچه گانه بودم که دیر آمدم . من برای خودم متاسفم و البته شما هم می توانی باشی .<br />
و حالا آقای حیاتی نمی تواند بغضش را پنهان کند وقتی می خواهد عروج مرد را به اطلاع مردم برساند . جالب بود که بعد از ۱۸ سال با آنکه کلی پیر تر شده است ، امشب حالش خوب نبود انگار . این رو از تپق هائی که در خبر ۲۱ می زد فهمیدم . حتما یاد آن روزها افتاده بود و مگر می تواند یاد آن روزها نیافتد ؟ داشتم می گفتم . من چرا دیر آمدم ؟<br />
شما حالا حق نداری برایم روضه بخوانی که عصر ما هم کم از آن دوران نیست و تو هم فلانی و احتمالا بهمان . من بدون شک حالم از خودم بهم می خورد در این شب اندوهناک . دل است دیگر . بعضی وقت ها حالش بد می شود . بعضی وقت ها می گرید . چرا بعضی ها وقتی آدم اشکش می گیرد می خندند ؟ کجایش خنده دارد ؟ امیرخانی می فهمد درد مرا (و شاید من تازه می فهمم درد او را ) که می گفت ماهی قرمز وقتی از آب بیرون می افتد بالا و پائین می پرد . همین دیگر . این کجایش خنده دارد . بیرون ایستاده ای و فکر می کنی ماهی دارد می رقصد ، که می خندی ؟ نمی فهمی بیرون از آب ماهی رقصش نمی گیرد ؟ من هم یکی از این همه آدم که دلشون گرفته امشب . شاید با این تفاوت که من می توانم اینجا بنویسم و آن یکی می رود حرف می زند و آن یکی رفته امشب کنار مزار آن مرد بزرگ نشسته و سفره دلش را وا کرده که ما بی آب نمی توانیم . خلاصه اینکه امشب است که روح خدا به خدا می پیوندد و مردانگیش بیش از آن است که ما را فراموش کند ، وقتی به خدا پیوسته است .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pat.riot.ir/blog/62/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مثل آندریان نگاه نکن !</title>
		<link>http://pat.riot.ir/blog/31</link>
		<comments>http://pat.riot.ir/blog/31#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 22 Nov 2006 15:12:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ نویسی مدرن]]></category>
		<category><![CDATA[یادواره‌های نوستالژیک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sharh.ir/wp/?p=31</guid>
		<description><![CDATA[دیشب برای n امین بار نشستم از کرخه تا راین حاتمی کیا رو دیدم . اما این بار نه روی سعید زوم کردم ، نه لیلا ، نه نوذر و نه یونس . این دفعه شخصیت اندریان &#8211; هانس نویمن &#8211; بود که توجه من رو به خودش جلب کرد . مردی که همه چیز [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center"> <img src="http://localhost/wordpress/wp-content/uploads/2007/08/az-karkhe-ta-rain11.jpg" title="az-karkhe-ta-rain۱۱.jpg" alt="az-karkhe-ta-rain۱۱.jpg" style="padding: 10px" align="left" border="1" height="117" hspace="5" vspace="5" width="187" /></p>
<p> دیشب برای n امین بار نشستم از کرخه تا راین حاتمی کیا رو دیدم . اما این بار نه روی سعید زوم کردم ، نه لیلا ، نه نوذر و نه یونس . این دفعه شخصیت اندریان &#8211; هانس نویمن &#8211; بود که توجه من رو به خودش جلب کرد .  مردی که همه چیز رو از درون لنز دوربین می بینه . انسان ، گیاه یا حیوان بودنش مهم نیست . چیزی که اهمیت داره این هست که چیزی ارزش سوژه شدن رو داشته باشه و از دید اندران همه چیز چنین پتانسیلی رو تو وجودش داره !!!<br />
مدتی است من هم به این بیماری دچار شدم ( اگه بشه اسمش رو گذاشت مرض ! ) هر اتفاقی می افته ، من به فکر این هستم که چه طوری می تونم ازش یک پست خوب واسه کوچه های تنگ در بیارم . دارم سعی می کنم مثل آندریان ، که آخر فیلم بدون دوربینش رفت دنبال سعید ، بتونم به طبیعت و مردم به خاطر خودشون توجه کنم . اون ها رو به خاطر اینکه مخلوق خداوند هستن و خدا مخلوقاتش رو دوست داره ،  دوست داشته باشم . البته این منافاتی نداره با این که آدم از اتفاقات مختلف یادداشت برداره و اون ها رو برای همیشه ثبت کنه . اما این که چه طوری مردم رو ببینم و سعی کنیم اون ها رو بفهمیم ، چیزیه که باید همه بهش توجه کنن . نمی دونم ؛ شاید همین الآن هم دارم از این موضوع یه سوژه واسه نوشتن خلق می کنم !!! این طور نیست ؟</p>
<p style="text-align: center">&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pat.riot.ir/blog/31/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آموزگارِ من</title>
		<link>http://pat.riot.ir/blog/10</link>
		<comments>http://pat.riot.ir/blog/10#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 13 Jul 2004 13:09:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[یادواره‌های نوستالژیک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sharh.ir/wp/?p=10</guid>
		<description><![CDATA[می خواهم یه نیمه خاطره !! براتون تعریف کنم . چند سال پیش ما یه معلم داشتیم که خیلی آدم باحالی بود . معلومات و اطلاعاتش حرف نداشت . روز آخر ؛ آخر کلاس که شد  گفت بچه ها بایستسد یه چیزی براتون بخونم بعد برید و شروع کرد : .گر از ابر های تیره [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>می خواهم یه نیمه خاطره !! براتون تعریف کنم . چند سال پیش ما یه معلم داشتیم که خیلی آدم باحالی بود . معلومات و اطلاعاتش حرف نداشت . روز آخر ؛ آخر کلاس که شد  گفت بچه ها بایستسد یه چیزی براتون بخونم بعد برید و شروع کرد :</p>
<p>.گر از ابر های تیره سفر کردید و<br />
.              روز زوشن فردا را دیدید،<br />
.                     از ما به مهربانی یاد آرید.<br />
.از ما که در تمام عمر شب و جهل،<br />
.               در جستجوی نور سحر،<br />
.                     پرسه میزدیم.<br />
.از ما که تمام عشقمان شما بودید</p>
<p align="center">&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.</p>
<p>تقریبا تو چشمهای همه بچه ها اونروز یه اشکی جمع شده بود که جرات بروزش رو نداشتن. معجزه اشک ! و معلم سرش رو زیر انداخت و از کلاس بیرون رفت . یادش بخیر .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pat.riot.ir/blog/10/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مادربزرگ خیلی مهربون بود</title>
		<link>http://pat.riot.ir/blog/7</link>
		<comments>http://pat.riot.ir/blog/7#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 13 Jun 2004 14:35:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[یادواره‌های نوستالژیک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sharh.ir/wp/?p=7</guid>
		<description><![CDATA[همینطور که توی خیابون راه میرفت به یاد خانه قدیمی افتاد . توی ذهنش اونو مجسم کرد . خودش را وسط حیاط فرض کرد و به اطراف نگاه کرد .احساس کرد یه چیزی سر جاش نیست ؛ حوض آب درخت سیب همه رو میدید .خونه یه جور دیگه بود . یه سکوت سنگین همه جا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>همینطور که توی خیابون راه میرفت به یاد خانه قدیمی افتاد . توی ذهنش اونو مجسم کرد . خودش را وسط حیاط فرض کرد و به اطراف نگاه کرد .احساس کرد یه  چیزی سر جاش نیست ؛ حوض آب درخت سیب همه رو میدید .خونه یه جور دیگه بود . یه سکوت سنگین همه جا رو پرکرده بود. فقط گلدون شمع دونی مادر بزرگ سر جاش نبود . یکهو تنش لرزید؛ نکنه مادر بزرگ &#8230;.. ضربان قلبش شدید شده بود . همه چیز دور سرش میچرخید . دستشو به دیوار گرفت کمی صبر کرد تا آروم بشه داشت به اطراف نگاه میکرد دنبال یه چیزی می گشت چشم هاش روی تابلوی تلفن همگانی میخکوب شدند .<br />
می خواست شماره پدر رو بگیره اما دستهاش می لرزیدند . وقتی پدر گوشی رو برداشت اول از حال مادر بزرگ پرسید. می دونست که مادر بزرگ ناخوشه اما بازهم پرسید و پدر گفت که نگران نباشه گفت بهترین کاری که میتونی انجام بدی اینه کا براش دعا کنی که بهتر بشه .<br />
بی اختیار راه میرفت از اون مسیری که تو اون چند روز بارها اونو طی کرده بود به طرف حرم میرفت . تو راه به آخرین باری که پیش مادر بزرگ بود فکر میکرد . قرار بود فردای اون روز به مشهد بره و میخواست یه عکس از مادر بزرگ بگیره اما مادر بزرگ گفت که حالا وقت مناسبی نیست و باشه برای یه وقت دیگه و او هم قبول کرده بود .<br />
حالا دیگه مقابل ضریح ایستاده بود بعد از اینکه اذن دخول رو خوند وارد شد چند دقیقه ای محو ضریح شده بود احساس میکرد هیچکس اونجا نیست داشت درد دل میکرد که یکهو دردی در پهلوش احساس کرد بخاطر فشار جمعیت بود که مجبور شد از در دیگه خارج بشه رفت توی یکی از رواق ها  گوشه دیوار نشست سرش رو بین زانو هاش گذاشته بود و آروم آروم گریه می کرد . معجزه اشک !<br />
مادر بزرگ خیلی مهربون بود و اون نمی توانست نبودنش رو حتی تصور کنه . حالا دیگه اروم شده بود به طرف دفتر نذورات رفت یه قبض گرفت و اونو نذر مادر بزرگ کرد یکراست به طرف  هتل حرکت کرد تو راه یاد خواهر کوچیکش افتاد و از یکی از فروشگاه ها یه هدیه کوچولو براش گرفت . &#8230;&#8230;<br />
اصلا توجهی به به بچه هایی که توی لابی هتل با هم شوخی میکردند و مسئول اردو که داشت صداش میکرد نداشت رفت توی اتاق و خودش رو روی تخت ول کرد . کمی سبک شده بود اما یه درد کهنه مال اون قدیم قدیم ها  رو دوباره توی سینه اش احساس میکرد . داشت فرار میکرد از واقعیتی تلخ آخه مادر بزرگ خیلی مهربون بود .صبح که بلند شد بره حرم یاد خوابی که دیشب دیده بود افتاد . خونه قدیمی رو دوباره دیده بود و این بارهم بجز گلدون شمع دونی مادر بزرگ همه چیز سر جاش بود قلبش تند تند میزد . رفت به طرف تلفن . شماره پدر رو گرفت اما اینبار مادرش بود که صحبت میکرد . صبر کرد تا احوالپرسی های مادر تموم بشه بعد پرسید : حال مادر بزرگ چطوره ؟ مادر گفت که دیشب سراغت رو می گرفت انگار یادش رفته بود که رفتی مشهد !</p>
<p>هواپیما می خواست فرود بیاد خیلی تکان می خورد اما در مقابل قلب علی که بالا و پایین می پرید محسوس نبود . مادر منتظرش ایستاده بود با اینکه اصلا حوصله نداشت به سمت مسئول اردو رفت با هاش دست داد و از زحماتش تشکر کرد . پدر توی ماشین مونده بود . توی راه کسی حرف نزده بود یعنی اگر هم کسی چیزی گفته بود اون نشنیده بود آخه نیاز به صحبت نبود و اون از پیراهن مشکی پدر همه چیز رو فهمیده بود اما داشت فرار میکرد از واقیتی تلخ آخه مادر بزرگ مهربون بود . خیلی مهربون بود .<br />
پدر داشت ماشین رو پارک میکرد ولی اون حوصله نداشت مثل همیشه منتظر بمونه تا با هم برن . پارچه مشکی جلوی در اون رو به قبول واقعیت مجبور کرده بود ولی اون سرسخت تر از این ها بود با کلیدی که داشت در رو باز کرد آخه اون هفته ای چند بار به خونه قدیمی می رفت و به مادر بزرگ تو کارهاش کمک میکرد . پسر عموش وسط حیاط ایستاده بود  هم سن بودن با هم . پلاکاردی که روش نوشته بودن &#8230;&#8230;.. درگذشت مادر کرامیتان را به شما و خانواده  &#8230;&#8230;&#8230;. زانو هاشو سست کرد و روی زمین افتاد پدر زیر بفلشو گرفت و بلندش کرد پسر عموش جلو اومد و همدیگه رو بغل کردن پسر عموش گریه میکرد ولی اون ختی نمی تونست گریه کنه باورش نمی شد آخه مادر بزرگ خیلی مهربون بود .<br />
رفت توی اتاق همونجا که تخت قدیمی مادربزرگ بود رفت پایین تخت زانو زد سرش رو گذاشت رو لبه تخت پس مادر بزرگ کجا بود؟ فردا صبح پدرش با عموش می خواستند برن برای سر مزار برای سنگ قبر و &#8230; و اون هم همراهشون رفت وقتی رسیدن یه قبر خاکی که چند تا دسته گل پژمرده کنارش بود رو بهش نشون دادن بالای قبر ایستاده بود اما انگار اروم نمی شد . روی خاکها نشست صورتش رو روی زمین گذاشت . دلش می خواست همونجا بمیره . بالاخره گریه اش گرفت . پدر دورتر ایستاده بود و دستشو روی صورتتش گرفته بو اما صدای گریه عمو رو می شد به راحتی شنید . دلش می خواست همونجا بمیره . آخه مادر بزرگ  خیلی مهربون بود .<br />
قبضی رو که برای مادر بزرگ  گرفته بود رو روی قبر گذاشت  و بلند شد و عقب عقب رفت . آخه مادر بزرگ حیلی مهربون بود .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pat.riot.ir/blog/7/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

