<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>Pat.Riot &#124; MohammadAli's Persian Weblog &#187; دیدمان اشراقی به وجود</title>
	<atom:link href="http://pat.riot.ir/category/eshraq/did-e-eshraqi/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://pat.riot.ir</link>
	<description>بی خوابی های یک برنامه نویس</description>
	<lastBuildDate>Thu, 18 Feb 2010 23:23:33 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.9.2</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>روی ماه یار</title>
		<link>http://pat.riot.ir/1385/06/13/rooye-mahe-yar/</link>
		<comments>http://pat.riot.ir/1385/06/13/rooye-mahe-yar/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 04 Sep 2006 14:47:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[بخوان]]></category>
		<category><![CDATA[دیدمان اشراقی به وجود]]></category>
		<category><![CDATA[گفتار دل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sharh.ir/wp/?p=25</guid>
		<description><![CDATA[بدون مقدمه ؛ چند ماه قبل از کنکور بود ــ اگه اشتباه نکنم ــ با یکی از بر و بچ بلاگ شهر صحبت میکردم . ( امشب دلم می خواد این طوری بنویسم ! خدا رو چه دیدی ؟!! شاید تا آخر کار هوس غلط املایی هم زد به سرم ) یاد ایام پشت کنکورش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بدون مقدمه ؛ چند ماه قبل از کنکور بود ــ اگه اشتباه نکنم ــ با یکی از بر و بچ بلاگ شهر صحبت میکردم . ( امشب دلم می خواد این طوری بنویسم ! خدا رو چه دیدی ؟!! شاید تا آخر کار هوس غلط املایی هم زد به سرم ) یاد ایام پشت کنکورش افتاده بود این رفیق ما . (مونث یا مذکر بودنش مگه توفیری هم واسه تو داره ؟! ) می گفت روزهایی که آدم کاری جز درس خوندن نباید داشته باشه قاعدتا ، هوس میکنه بره کوه ، رمان بخونه ، بره زیر بارون بهاری وایسه عین دیوونه ها تا خیس خیس بشه یا چه میدونم ، بزنه از طالقان تا رشت رو پیاده با زبون روزه گز کنه . ( حالا گیرم همه اینها رو اون نگفته باشه ، من هم یه چیزهایی اضافه کرده باشم . شما علی الحساب گوشا تو وا کن ببین چی میگه این حقیر سراپا تقصیر . اونوقت بگو خب . آخرش کامنت ها رو گذاشتن واسه این جور خورده فرمایش ها . واسه این که بپرسی این دری وری ها چیه می بافی بهم ؟!!  واسه اینکه غلط املایی بگیری . واسه این که بپرسی &#8221; خوبی شما ؟ &#8221; ، واسه اینکه هرچی تو دلته بریزی رو داریه ( همون دایره . اهل هنر و موسیقی بخصوص علی آقای گل واردن )یا  اصلا واسه  این که بزنی تو گوش من بلکه هوش و حواسم بیا سر جاش  ( البته تو دنیای مجازی و اگرنه که&#8230; استغفر الله &#8230;)  چی می گفتم ؟ &#8230; هان . مخلص کلوم . من هم زیر بارون رفتم و تا صبح  زقل قورت ( همون چاییدن خودمون )  بیخ خرم رو ول نمی کرد . من هم صبح علی الطلوع جلو کتاب هام نشستم و رفتم تو نخ سمفونی گنجشک ها اون هم تو اردیبهشت وسط یه دنیا درخت . من هم زدم تو خط رمان . نوشته های بزرگی رو خوندم . کار های آدم های بزرگ . گنده لاتشون شاید همون &#8220;اشراق &#8221; بود که شرحش تو  دو &#8211; سه پست قبل رفت . یک سری از داستانک های &#8220;چخوف&#8221; رو هم داشتم تو برنامه . ( کاف داستانک رو نمی دونم کاف تحبیب بود یا تصغیر ـ داستان کوتاه دیگه  !!!! ــ حالا کوتاه میایی یا نه شما ؟ ) &#8220;من او &#8221; هم که دیگه لازم شده یه پست اختصاصی بزنم واسش . اینجا مجالش نیست .</p>
<p>هویجوری ! یه هویی . کنار &#8220;من او &#8221; یه کتاب دیدم . اعتراف می کنم از عنوانش خوشم اومد که خریدمش . آره داداش . داشتم میگفتم . ( دوباره زدی تو نطقمون . حالا ما به آبجی هامون  هم بگیم داداش چی میشه ؟ قرار شد این یه پست رو با ما بسازی ،با ما راه بیایی ،  چی شد پس ؟ ) من هم خوندمش . &#8220;روی ماه خداوند را ببوس&#8221;  رو میگم .  . ( دیدی تصویر رو جلدشو ؟ ما که نفهمیدیم منظور و مفهومش چی بود !!! یعنی حقیقت امر اصلا نفهمیدم چی چی بود ؟ ) عوض عکس نا مفهوم روی جلد ، محتواش حسابی چسبید . ( عین یک دست نون و  کباب داغ بازار با ریحون تازه و یه پیاله ماست . آره قربونت ! نونش سنگک بود .  داغ داغ . قبول نداری ؟ ببین جای سوختگی کف دستمو ! کار یکی از سنگ های تنوره که با نون اومده بود ملاقات جناب ما ! ) کجا بودیم ؟ تو بازار ؟ نه . رو کاناپه . یه لیوان شیر قهوه مونده تو دستت که ساعت ها پیش می خواستی یک لب بزنی بهش . مگه آقای &#8220;مستور&#8221; گذاشت ؟!! یه نفس باید می خوندیش لا مروت رو .</p>
<p>می دونی ؟ یه جورایی همون دید &#8220;اشراق&#8221; ـــی رو داشت به &#8220;توحید&#8221; . دوباره شروع کردی ؟ مگه ۵ دقیقه سکوت چقدر خفه کننده است ؟ همه جوره پارازیت هات رو تحمل کردم از اول پست تا حالا  ، اما اگه بخواهی بحث های فلسفی رو کلید بزنی ، دیگه آبمون تو یه جو نمی ره  ها !! اخوی ، کی گفته همیشه به این برهان های عقلی فلسفی نیازه ؟ گاهی میشه با کمال سادگی ، پنجره دلت رو وا کنی به طرف &#8221; او &#8221; . اونوقت می بینی چه طوری میشه با قلبت کانکت بشی . بعید میدونم پسورد بخواد ها ! نهایتش چند تا قطره اشک ، از عمق وجودت البته ، ولو به اندازه یه ارزن ، کارت رو راه میندازه .سرعتش هم که دیگه نگو ! حرف نداره . به جون خودم . ( شما تو دلت بگو ایشا الله زنده باشی جوون )  آره داداش گلم ! با نهایت صدق قلب بیا این بار این نسخه رو امتحان کن . نترس . &#8220;روی ماه خداوند را ببوس&#8221; . باید دهن کسی که این کلمات رو گفته &#8230;.. آره  &#8230;.. طلا گرفت . حیف که این بنده خدا از جماعت اوناث بود . تازه یکم هم از نظر اخلاقی مورد داشت بنده خدا و اگرنه &#8230; و گرنه طلاش که آماده است . ( بخیل نباشه ایشا الله رو این کره خاکی . بگو ایشا الله  )</p>
<p>تموم شد . دیدی درد نداشت . بیا &#8230;&#8230; بیا این شکلات رو هم بگیر واسه اینکه بچه خوبی بودی . نه &#8230; نه .. برای دندونات خوب نیست . بده مامانت واست نگه داره بزرگ که شدی &#8230; اونوقت یاد من بیفتی . اگه خستت کردم  به بزرگواریت می بخشی من رو . ( شما بگو : خواهش می کنم جناب ) خلاصه ، مونده بود تو دلم این حرف ها . بیخ خرم رو چسبیده بود لا مذهب . آقایی کردی شدی سنگ صبور ما . خدا عوضت کنه !!!!!  &#8230; نه  ..  هان . .. ببخشید . خدا عوضت بده . اگه نا خواسته توهینی هم کردم به کسی ، بذاره به حساب &#8221; شب است و سکوت است و ماه است و من &#8230;<br />
فغان و غم و درد و آه است و من &#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.<br />
شب و خلوت و بغض نشکفته ام &#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;<br />
شب و مثنوی های نا گفته ام &#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;. &#8221;</p>
<p>گرفتی چی شد ؟ !!! اومده بودم بگم ، از قید و بند محاسبات عقلت بیا بیرون . با این دل آتیشی ات میون بر میزنی . همچی تند و تیز میرسی که خودت هم می مونه حیرون &#8230;..  دمت گرم ! یعنی ما &#8230;. حالا از ما گفتن بود  . این خط این هم نشون . ببین کی گفتم بهت . شنفتی چی گفتم که ؟!!! اگه ملتفت شدی بگو یا علی .   تمت .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pat.riot.ir/1385/06/13/rooye-mahe-yar/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تفاهمی از جنس میثاق امیرفجر ، اشراق و شهاب الدین سهروردی</title>
		<link>http://pat.riot.ir/1385/05/09/eshraq/</link>
		<comments>http://pat.riot.ir/1385/05/09/eshraq/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 31 Jul 2006 14:57:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[بخوان]]></category>
		<category><![CDATA[دیدمان اشراقی به وجود]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sharh.ir/wp/?p=23</guid>
		<description><![CDATA[مدتی بود در بین مشاء و اشراق سر درگم بودم . نوریه قب تو را هدف قرار می دهد و مشاء خرد تو را . عجب غوغایی می کنند در جولانگاه وجود تو این &#8221; دو پادشاه در یک اقلیم &#8221; . قلب و عقل را می گفتم ! اما پیروزی گویا با شهاب الدین [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مدتی بود در بین مشاء و اشراق سر درگم بودم . نوریه قب تو را هدف قرار می دهد و مشاء خرد تو را . عجب غوغایی می کنند در جولانگاه وجود تو این &#8221; دو پادشاه در یک اقلیم &#8221; . قلب و عقل را می گفتم ! اما پیروزی گویا با شهاب الدین سهروردی بوده است . نه به دلیل برتری و استواری استدلالش ــ که قلب را به استدلال کاری نیست ــ بلکه به یاری ابزاری که ابن سینا از آن کم بهره مانده است .  (حد اقل تا امروز ) قلب بشر زودتر از عقل او به بلوغ می رسد . اما شاید دلیل مهمتری که باعث شد من به اشراق متمایل شوم ،  پیش از آنکه بر آن اشراف یابم ، اولین جلد اشراق بود . ( اصلا خنده دار نبود این حرف من اما شما مجازی که بخندی ! )</p>
<p>صحیفه عشق<br />
زبور عشق و عقل<br />
سفر عشق و عقل و اشراق</p>
<p>اینها الفبای آغازین من در پای نهادن به گفتگو های اشراق و مشاء بوده است . اشراق اگر چه آن دروازه ای نبود که من در پی اش بودم اما عجیب راه سهل و همواری بود . میثاق امیر فجر توانایی خود را در نگارش رمان در صحیفه عشق به رخ تو می کشد آنجا که روزگار همراه با &#8221; آیدا &#8221; را به تصویر می کشد و با لحنی مسحور کننده به تو می فهماند که عشق را آن چنان فهمیده است که می تواند آن را در قالب کلمات بر قلب تو نازل کند . هنگامی که دل تو آماده شد و زیر سنگ های آسیا نرم و انعطاف پذیر شد ، ذره ذره فلسفه ی اشراق را به تو می چشاند . &#8221; زبور عشق و عقل &#8221; را می گویم .<br />
و بعد ؛ در &#8221; سفر عشق و عقل و اشراق &#8221; همه مفاهیمی را که رایگان ( یا به نقد سوی چشم هایت ) به تو بخشیده ، یکی یکی باز پس می گیرد که در رسیدن به نور مقدس  &#8211; محبوب ازلی – به هیچ چیز نیاز نداری جز همان دلی که در این چند صباح پروانده ای . ( آنجا که شهاب ها !! زندگی نامه شهاب الدین را در خاک مدفون می کنند ) داشتم می گفتم ؛ شاید اگر کسی توانسته بود رمانی از این دست در معرفی مشاء بپردازد ، مقابله برابر تر می شد . اما اینک ؛ این تو هستی که با قلبی بالغ شده به نور عشق و اشراق ، به یاری اندیشه برخیزی و مشاء را اندک اندک درک کنی . شاید هدف امیر فجر نیز جز این نبوده باشد .</p>
<p>« &#8230;&#8230; و اشراق باز لبخند زد ؛<br />
چه می گویی ؟ &#8230; این طامس نور احدی و اقیانوس نور سرمدی است &#8230; بنگر و به شادمانی نگاهش کن &#8230; در همه عمر جز یکبار و یک نظر نمی توانش دید و تاب آورد . آنجاست &#8230; کوکب دری اوست &#8230; همه هستی اوست &#8230; هوست &#8230; آنک نور الانوار &#8230; ناگاه نسیمی بر خواست &#8230; و نغمه ای آسمانی طنین افکن شد &#8230; که گویی سی مقام بدیع را در یک لحن بدیع می نواخت . نغماتی روحانی و آسمانی و قدسی چونان &#8221; صفیر سیمرغ &#8221; نغمه های هماهنگ و اجلالی سی ساز ، همراه با &#8221; آواز پر جبرئیل &#8221; و آوای قلب آدمی &#8230;<br />
و در این لحظه هر دو که جز یک تن نبودند ، در برابر آن نور ، به خاک افتادند &#8230; و گونه بر خاک نهادند ، نه آندو ، که همه ارواح ، که جز یک روح بیش نیستند . روح تمامی عاشقان ، ساجدان و شیفتگان ، متحد گشته با جان ایشان &#8230; چنین می دیدند و چنین می سرودند :</p>
<p>(بر درخت متبارک و خجسته ی زیتونه ای که نه شرقی و نه غربی است ، نوری می درخشد &#8230; نوری که نوربخش آسمانها و زمین است . داستان نور او به مشکاتی ماند که در آن چراغی تابناک بر می فروزد و آن چراغ در میان آبگینه و زجاجه ای پرتو افشان  ، چونان ستاره ای درخشان و کوکب دری تابان است .<br />
شرق و غرب وجود روشن به نور اوست و بی آن که آتشی روغن آن را بر افروزد ، خود به خود همه هستی و کائنات را روشنایی می بخشد .<br />
پرتو بر پرتو ، نور بر نور &#8230;&#8230;<br />
و او هر که را بخواهد به &#8221; اشراق &#8221; نور خویش به سر منزل نور می رساند &#8230;. ) »</p>
<p>«سوره  مبارکه نور آیه 35 »</p>
<p>چند سالی  بود که کتاب منتشر شده بود و پدرم از همان ایام که خود شیفته نثر این کتاب شده بود – و شاید محتوایش را تحسین می نمود !- مرا به خواندنش ترغیب می کرد اما از طرفی مرا برای &#8221; عشق &#8221; آماده نمی دید . تا سال پیش ، خود او قدم پیش گذاشت و مرا بجای خواندن – عادت می کنیم – &#8221; پیرزاد &#8221; به مطالعه اشراق توصیه کرد  . ( البته من هنگامی که عادت می کنیم را تمام کردم دست به کار آقا شهاب شدم !! ) بار ها دلم می خواست علی رغم توصیه پدر ( نه ممانعت او ) صحیفه عشق را ابتدا کنم . اما همیشه به پیشنهاد هایش ایمان داشته و دارم .<br />
و چه خوب شد که سه جلد ارزشمند در دوران خامی ! حیف و میل نشد !!!! شاید بتوان گفت بهترین گزینه برای امروز علی آقای جوان ! &#8221; اشراق &#8221; بود . این کتاب هم در نگرش من به عشق ( مجازی و حقیقی اش را رها کن ، به قول امیر خانی تا کی در بند الفاظی ؛ عزیزم ؟؟! ) تاثیر شگرف گذاشت و هم در نثر و شیوه نگارش و هم در روش توصیف گری . ( نثری که هنوز نمی تواند شکسته و مستقیم نوشتن را در تمام متن حفظ کند !!)<br />
نمی دانم توصیه کنم حتما آن را بخوانی یا نه . ولی این را به تحقیق می دانم که کتاب سودمندی بود برای من .<br />
کلام اخر ؛<br />
اگر عشق را طریقت خود قرار دهی در سیر الی الله ، بس هموار تر و شیواتر کمال نهایی ات را در آغوش خواهی کشید . و در این سیر ، بسیار به جا خواهد بود اگر عقل را نیز عماد استوار خیمه گاه &#8220;اوشناسی&#8221; ات قرار دهی . (1) یعنی کنکاش و تحقیق پیرامون &#8221; حکمت متعالیه &#8221; را از همین &#8221; لحظه اکنون &#8221; شروع کن ،  که پیوندگاه    عشق و عقل  ؛<br />
اشراق و مشاء ؛<br />
سهروردی و بو علی همان است که صدرای شیرازی بیان داشت .</p>
<p>(1) در این صورت عقل را به حراست دژ بی حصار قلب گماشته ای و دل را قلندر بیشه اندیشه .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pat.riot.ir/1385/05/09/eshraq/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
