<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>Pat.Riot &#124; MohammadAli's Persian Weblog &#187; اشراق</title>
	<atom:link href="http://pat.riot.ir/category/eshraq/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://pat.riot.ir</link>
	<description>بی خوابی های یک برنامه نویس</description>
	<lastBuildDate>Thu, 18 Feb 2010 23:23:33 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.9.2</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>یادنامه‌ی استاد</title>
		<link>http://pat.riot.ir/1387/02/12/yadname-e-ostad/</link>
		<comments>http://pat.riot.ir/1387/02/12/yadname-e-ostad/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 01 May 2008 06:54:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[شهید من]]></category>
		<category><![CDATA[هنگ فرهنگی]]></category>
		<category><![CDATA[شهید مطهری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pat.riot.ir/?p=207</guid>
		<description><![CDATA[متن ترانه
[audio:track07.mp3]
در جریان شناسی روحانیت، پیش و پس از انقلاب، به کرات با تحلیل‌هایی مواجه می‌شویم که شهید مطهری را به صرف تدریس در «دار التبلیغ»، فاقد انگیزه‌های مبارزه با رژیم شاه و جزء اکثریت خاموش حوزه‌ها دسته‌بندی می‌کنند. برخی نیز با استناد به مسئولیت‌های ایشان در رأس شورای انقلاب و عملکرد حساس شهید مطهری [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class="box1" style="width: 80px;"><a title="متن ترانه‌ی پور اسلام" href="http://pat.riot.ir/poor-e-eslam/" target="_blank">متن ترانه</a></div>
<p>[audio:track07.mp3]</p>
<p>در جریان شناسی روحانیت، پیش و پس از انقلاب، به کرات با تحلیل‌هایی مواجه می‌شویم که شهید مطهری را به صرف تدریس در «دار التبلیغ»، فاقد انگیزه‌های مبارزه با رژیم شاه و جزء اکثریت خاموش حوزه‌ها دسته‌بندی می‌کنند. برخی نیز با استناد به مسئولیت‌های ایشان در رأس شورای انقلاب و عملکرد حساس شهید مطهری در دوران گذار و تشکیل دولت موقت، به مخالفت با این دیدگاه برخواسته‌اند.</p>
<p>اما اگر به دور از مناسبات قبیله‌ای به زندگی استاد مطهری بنگریم، پر رنگ‌ترین وجهه‌ی فعالیت‌های ایشان را حرکت فرهنگی و جهاد اندیشه خواهیم‌دانست. مطهری نیز مانند حضرت روح الله(ره) اولویت مبارزه‌ی فکری را به مراتب بالاتر از مبارزه‌ی مسلحانه می‌دانست. از همین رو تدریس در «دار التبلیغ» را پذیرفت و حتی در مواجهه با ماجرا‌های پس از انتشار «شهید جاوید»، نه مانند سنت‌گرایان حوزه، بن‌مایه‌ی کتاب را التقاطی دانست و نه مانند روحیانیون انقلابی چون آیه‌الله مشکینی و منتظری به تأیید آن پرداخت. استاد مطهری «شهید جاوید» را به خاطر صبغه‌ی انتقادی که نسبت به سوگواری امام حسین(ع) داشت، ستود؛ اگر چه محتوای آن را محل اشکال دانست.</p>
<p><img class="post-pict" style="float: left;" src="http://taebi.ali.googlepages.com/motahari.jpg" alt="شهید مطهری" width="115" height="164" />یقیناً دعوت از شریعتی و احیای «حسینیه‌ی ارشاد» نیز هدفی جز روشنگری فکری به عنوان زمینه ساز پیروزی نهضت نداشت؛ هر‌چند اعتماد به نفس بیش از حد شریعتی، این نزدیکی مقدس را به فاصله تبدیل کرد. و این‌جا نیز استاد مطهری بود که برای دوری از تنش بیش‌تر میان نیرو‌ها،‌ مسجد الجواد را کانون فعالیت‌های خویش کرد.</p>
<p>حتی پس از پیروزی نهضت و استقرار دولت موقت، ‌استاد وظیفه‌ی خود را نه در امور اجرایی که در تغذیه‌ی فکری کودکی دانست که 6 ماهه به دنیا آمده‌بود. و این بار، سیر حرکت روشن‌گر استاد، در ایستگاه «اقتصاد اسلامی» بود که فرقان به خونخواهی<sup>(1)</sup> دکتر شریعتی! در چنین روزی این فرصت را از ما گرفت تا شهید مطهری، اسطوره‌ی اندیشه‌ورزی در ایران بماند.</p>
<p>اگر چه مدتی است فعالیت‌های «موسسه‌ی امام خمینی(ره)»  بر روی مباحث مرتبط با «اقتصاد اسلامی»، امید پویایی نظام را بیش از پیش زنده‌ نگه داشته‌است. آن هم زمانی که شدت نزدیکی میان آرای استاد مطهری و آیه‌الله مصباح بر ما آشکار می‌شود و قرابت این موسسه با بدنه‌ی دولت چند روزی است نقل محافل است. با همه‌ی این توصیفات اما، طی مسیر باقی‌مانده بی‌شک، در فقدان «استاد شهید مطهری»، دشوار خواهد‌بود.</p>
<p>(1) اکبر گودرزی، تئوری‌پرداز گروهک فرقان هدف از ترور استاد مطهری را بیانیه‌ی مشترک ایشان و دکتر بازرگان به مناسبت مرک شریعتی عنوان کرد. آن‌جا که در بیانیه آمده است قصد بازنگری در آرای شریعتی دارند. گودرزی، این عمل را ایجاد انحراف در اندیشه‌ی شهید پنجم می‌دانست.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pat.riot.ir/1387/02/12/yadname-e-ostad/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مادر آفتاب</title>
		<link>http://pat.riot.ir/1386/12/10/madar/</link>
		<comments>http://pat.riot.ir/1386/12/10/madar/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 29 Feb 2008 18:44:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[شهید من]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pat.riot.ir/1386/12/10/madar/</guid>
		<description><![CDATA[عن ابی الحسن علی بن موسی الرضا علیه السلام قال:
کانَت لَنا امٌّ صالِحَةٌ ماتَت و هی علیهِما ساخِطَهٌ. و لم یاتِنا بَعدَ موتِها خبرٌ أنَّها رَضِیَت عَنهُما
 امام رضا علیه السلام :
مادر صالحی داشتیم که از دنیا رفت در حالی که بر آن دو  مرد خشمگین بود و پس از درگذشتنش نیز خبری به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>عن ابی الحسن علی بن موسی الرضا علیه السلام قال:<br />
کانَت لَنا امٌّ صالِحَةٌ ماتَت و هی علیهِما ساخِطَهٌ. و لم یاتِنا بَعدَ موتِها خبرٌ أنَّها رَضِیَت عَنهُما</p>
<blockquote><p> امام رضا علیه السلام :<br />
مادر صالحی داشتیم که از دنیا رفت در حالی که بر آن دو  مرد خشمگین بود و پس از درگذشتنش نیز خبری به ما نرسیده است که از آن دو راضی شده باشد.<br />
(الطرائف 252/1 ح 351)</p></blockquote>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pat.riot.ir/1386/12/10/madar/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تو هر کدوم یک سربازه&#8230;</title>
		<link>http://pat.riot.ir/1386/07/12/shahid/</link>
		<comments>http://pat.riot.ir/1386/07/12/shahid/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 04 Oct 2007 11:45:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[شهید من]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pot.riot.ir/1386/07/12/shahid/</guid>
		<description><![CDATA[۵ مکعب مستطیل چوبی هم‌شکل که در پارچه‌های رنگی پیچیده‌اند؛ در سکوتی که کسی نمی‌داند چرا سرشار است و چرا خالی نیست؛ روی دوش بچه‌ها. فاصله درب مصلی تا محراب را انگار که فرشته شده‌اند؛ جاری اند. شناور.
شانه به شانه ایستاده‌ایم و کاری می‌کنیم که شباهتی به نماز‌های روزانه ندارد. تکبیر‌های پیاپی هم مدام آدم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>۵ مکعب مستطیل چوبی هم‌شکل که در پارچه‌های رنگی پیچیده‌اند؛ در سکوتی که کسی نمی‌داند چرا سرشار است و چرا خالی نیست؛ روی دوش بچه‌ها. فاصله درب مصلی تا محراب را انگار که فرشته شده‌اند؛ جاری اند. شناور.</p>
<p>شانه به شانه ایستاده‌ایم و کاری می‌کنیم که شباهتی به نماز‌های روزانه ندارد. تکبیر‌های پیاپی هم مدام آدم را از فکر و خیال بیرون می‌کنند. کمی دعا و آرزوی آمرزش برای &#8230; برای آن آدمی که ۲۱ ساله بوده‌است. چون روی طابوت نوشته‌اند «جزایر مجنون؛ گمنـــــــام؛ ۲۱ ساله» اگر چه نمی‌دام آن استخوان‌های «رمیم» ِ بی‌پلاک ِ جوان ۲۱ ساله چه فرقی با استخوان پیرمرد ۸۰ ساله دارند، اما؛  مهم این است که تکبیر آخر نماز هم نمی‌تواند از این فکر آدم را بیرون بیاورد. این‌که وقتی تو بمیری و جماعت صف ببندند بالای جنازه‌ات، از خدا طلب بخشش برایت می‌کنند و برای این سرباز خفته هم. اگر بالای سر من قرار باشد کسی بگوید «آدم خوبی بود!» به خدای این شهید چه باید بگویند؟ بگویند «فرشته شده بود این اواخر انگار»؟</p>
<p>اصلا بیا بیرون از این فضای سنگین. من می‌گویم خفه می‌کند آدم را وقتی می‌بیند شهید را آورده‌اند به دانشگاه. آخر دفن سرباز ۲۱ ساله کنار کلاس درس من، کلی «کلمه» می‌ریزد توی فضای ذهن آدم. یکیش این‌که، یک روز آدم ۲۱ ساله باید می‌رفت سر کلاس دفاع از دین.  قبول که شد تندیسش را آوردند کنار رفقایش در دانشگاه.</p>
<p>می فهمی چرا می‌گویم این «کلمه» بار سنگین موعود را می‌گذارد روی شانه‌های من که کوله‌ی کتاب و مداد را هم تحمل نمی‌تواند بکند؟ سرباز آمده‌است بگوید: «آهای! واحد‌هایم را پاس کرده‌ام. تو می‌دانی چه کار داری می‌کنی؟ به تو هم می‌گویند سرباز؟ افتادنت با این حساب حتمی شده، رفیق!»<br />
فشار اتمسفر «کلمات» مغز آدم را له می‌کند. دیگر چه انتظاری از زبان که خشک شده‌است و محتوایی ندارد برای پاسخ. خوب شد خود سرباز معرفت داشت که بگوید : «&#8230; سرت را بگیر بالا ببینم. هنوز یک سالی مانده تا ۲۱ سالگیت و اندکی فرصت باقی است هنوز؛ سرباز جوان!»</p>
<div class="box1"><center><embed src="http://taebi.ali.googlepages.com/TrackNo10.mp3" type="application/x-mplayer2" autostart="false" loop="true" showstatusbar="1" showpositioncontrols="1" height="50" width="130"></embed><br />اگر دوست دارید، گوش کنید!</center></div>
<p>بعد نوشت:<br />
دوشنبه‌ی این هفته ۵ شهید گمنام، ۵ مسافر از جزایر مجنون، ۵ جوان وطن را در دانشگاه ما دفن کردند. همین.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pat.riot.ir/1386/07/12/shahid/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>روایت نخست</title>
		<link>http://pat.riot.ir/1386/06/06/revayat-e-nakhost/</link>
		<comments>http://pat.riot.ir/1386/06/06/revayat-e-nakhost/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 28 Aug 2007 13:27:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[شهید مصطفی ردانی‌پور (رض)]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sharh.ir/wp/?p=141</guid>
		<description><![CDATA[روایت همسر :
چند ماهی زندگی مشترک کرده‌بودم. شش ماه هم هر چه خواست‌گار آمده‌بود، رد کرده‌بودم. نمی‌خواستم قبول کنم. مصطفی را هم اول رد کردم. پیغام داده‌بود که «امام گفته‌ن با همسر‌های شهدا ازدواج کنید» قبول نکردم. گفتم «تا مراسم سال باید صبر کرد» گفته بود « شما سید اید. می‌خواهم داماد حضرت زهرا بشم» [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>روایت همسر :<br />
چند ماهی زندگی مشترک کرده‌بودم. شش ماه هم هر چه خواست‌گار آمده‌بود، رد کرده‌بودم. نمی‌خواستم قبول کنم. مصطفی را هم اول رد کردم. پیغام داده‌بود که «امام گفته‌ن با همسر‌های شهدا ازدواج کنید» قبول نکردم. گفتم «تا مراسم سال باید صبر کرد» گفته بود « شما سید اید. می‌خواهم داماد حضرت زهرا بشم» دیگر حرفی نزدم.<sup>1</sup></p>
<p>روایت شارح :<br />
هر مردی که سید نیست، هرچند ته دلش، مادر را مادر می‌داند. اما &#8230; اما سایه غریبه بودن همیشه بر زندگیش چیره است. تنها راه چاره، تنها مسیر خورشید این است که مادر قبولت کند و بشوی داماد او. اینجوری یک پایان خوش در انتظارت خواهد بود. آن روز که هر بیگانه‌ای سر به زیر خواهد بود تو می توانی با افتخار، از خورشید مادر، نور بگیری و &#8230;</p>
<p><sup>[1] ماخذ : یادگاران » کتاب ردانی پور . روایت 80. نویسنده : نفیسه ثبات. انتشارات روایت فتح. </sup></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pat.riot.ir/1386/06/06/revayat-e-nakhost/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>روی ماه یار</title>
		<link>http://pat.riot.ir/1385/06/13/rooye-mahe-yar/</link>
		<comments>http://pat.riot.ir/1385/06/13/rooye-mahe-yar/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 04 Sep 2006 14:47:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[بخوان]]></category>
		<category><![CDATA[دیدمان اشراقی به وجود]]></category>
		<category><![CDATA[گفتار دل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sharh.ir/wp/?p=25</guid>
		<description><![CDATA[بدون مقدمه ؛ چند ماه قبل از کنکور بود ــ اگه اشتباه نکنم ــ با یکی از بر و بچ بلاگ شهر صحبت میکردم . ( امشب دلم می خواد این طوری بنویسم ! خدا رو چه دیدی ؟!! شاید تا آخر کار هوس غلط املایی هم زد به سرم ) یاد ایام پشت کنکورش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بدون مقدمه ؛ چند ماه قبل از کنکور بود ــ اگه اشتباه نکنم ــ با یکی از بر و بچ بلاگ شهر صحبت میکردم . ( امشب دلم می خواد این طوری بنویسم ! خدا رو چه دیدی ؟!! شاید تا آخر کار هوس غلط املایی هم زد به سرم ) یاد ایام پشت کنکورش افتاده بود این رفیق ما . (مونث یا مذکر بودنش مگه توفیری هم واسه تو داره ؟! ) می گفت روزهایی که آدم کاری جز درس خوندن نباید داشته باشه قاعدتا ، هوس میکنه بره کوه ، رمان بخونه ، بره زیر بارون بهاری وایسه عین دیوونه ها تا خیس خیس بشه یا چه میدونم ، بزنه از طالقان تا رشت رو پیاده با زبون روزه گز کنه . ( حالا گیرم همه اینها رو اون نگفته باشه ، من هم یه چیزهایی اضافه کرده باشم . شما علی الحساب گوشا تو وا کن ببین چی میگه این حقیر سراپا تقصیر . اونوقت بگو خب . آخرش کامنت ها رو گذاشتن واسه این جور خورده فرمایش ها . واسه این که بپرسی این دری وری ها چیه می بافی بهم ؟!!  واسه اینکه غلط املایی بگیری . واسه این که بپرسی &#8221; خوبی شما ؟ &#8221; ، واسه اینکه هرچی تو دلته بریزی رو داریه ( همون دایره . اهل هنر و موسیقی بخصوص علی آقای گل واردن )یا  اصلا واسه  این که بزنی تو گوش من بلکه هوش و حواسم بیا سر جاش  ( البته تو دنیای مجازی و اگرنه که&#8230; استغفر الله &#8230;)  چی می گفتم ؟ &#8230; هان . مخلص کلوم . من هم زیر بارون رفتم و تا صبح  زقل قورت ( همون چاییدن خودمون )  بیخ خرم رو ول نمی کرد . من هم صبح علی الطلوع جلو کتاب هام نشستم و رفتم تو نخ سمفونی گنجشک ها اون هم تو اردیبهشت وسط یه دنیا درخت . من هم زدم تو خط رمان . نوشته های بزرگی رو خوندم . کار های آدم های بزرگ . گنده لاتشون شاید همون &#8220;اشراق &#8221; بود که شرحش تو  دو &#8211; سه پست قبل رفت . یک سری از داستانک های &#8220;چخوف&#8221; رو هم داشتم تو برنامه . ( کاف داستانک رو نمی دونم کاف تحبیب بود یا تصغیر ـ داستان کوتاه دیگه  !!!! ــ حالا کوتاه میایی یا نه شما ؟ ) &#8220;من او &#8221; هم که دیگه لازم شده یه پست اختصاصی بزنم واسش . اینجا مجالش نیست .</p>
<p>هویجوری ! یه هویی . کنار &#8220;من او &#8221; یه کتاب دیدم . اعتراف می کنم از عنوانش خوشم اومد که خریدمش . آره داداش . داشتم میگفتم . ( دوباره زدی تو نطقمون . حالا ما به آبجی هامون  هم بگیم داداش چی میشه ؟ قرار شد این یه پست رو با ما بسازی ،با ما راه بیایی ،  چی شد پس ؟ ) من هم خوندمش . &#8220;روی ماه خداوند را ببوس&#8221;  رو میگم .  . ( دیدی تصویر رو جلدشو ؟ ما که نفهمیدیم منظور و مفهومش چی بود !!! یعنی حقیقت امر اصلا نفهمیدم چی چی بود ؟ ) عوض عکس نا مفهوم روی جلد ، محتواش حسابی چسبید . ( عین یک دست نون و  کباب داغ بازار با ریحون تازه و یه پیاله ماست . آره قربونت ! نونش سنگک بود .  داغ داغ . قبول نداری ؟ ببین جای سوختگی کف دستمو ! کار یکی از سنگ های تنوره که با نون اومده بود ملاقات جناب ما ! ) کجا بودیم ؟ تو بازار ؟ نه . رو کاناپه . یه لیوان شیر قهوه مونده تو دستت که ساعت ها پیش می خواستی یک لب بزنی بهش . مگه آقای &#8220;مستور&#8221; گذاشت ؟!! یه نفس باید می خوندیش لا مروت رو .</p>
<p>می دونی ؟ یه جورایی همون دید &#8220;اشراق&#8221; ـــی رو داشت به &#8220;توحید&#8221; . دوباره شروع کردی ؟ مگه ۵ دقیقه سکوت چقدر خفه کننده است ؟ همه جوره پارازیت هات رو تحمل کردم از اول پست تا حالا  ، اما اگه بخواهی بحث های فلسفی رو کلید بزنی ، دیگه آبمون تو یه جو نمی ره  ها !! اخوی ، کی گفته همیشه به این برهان های عقلی فلسفی نیازه ؟ گاهی میشه با کمال سادگی ، پنجره دلت رو وا کنی به طرف &#8221; او &#8221; . اونوقت می بینی چه طوری میشه با قلبت کانکت بشی . بعید میدونم پسورد بخواد ها ! نهایتش چند تا قطره اشک ، از عمق وجودت البته ، ولو به اندازه یه ارزن ، کارت رو راه میندازه .سرعتش هم که دیگه نگو ! حرف نداره . به جون خودم . ( شما تو دلت بگو ایشا الله زنده باشی جوون )  آره داداش گلم ! با نهایت صدق قلب بیا این بار این نسخه رو امتحان کن . نترس . &#8220;روی ماه خداوند را ببوس&#8221; . باید دهن کسی که این کلمات رو گفته &#8230;.. آره  &#8230;.. طلا گرفت . حیف که این بنده خدا از جماعت اوناث بود . تازه یکم هم از نظر اخلاقی مورد داشت بنده خدا و اگرنه &#8230; و گرنه طلاش که آماده است . ( بخیل نباشه ایشا الله رو این کره خاکی . بگو ایشا الله  )</p>
<p>تموم شد . دیدی درد نداشت . بیا &#8230;&#8230; بیا این شکلات رو هم بگیر واسه اینکه بچه خوبی بودی . نه &#8230; نه .. برای دندونات خوب نیست . بده مامانت واست نگه داره بزرگ که شدی &#8230; اونوقت یاد من بیفتی . اگه خستت کردم  به بزرگواریت می بخشی من رو . ( شما بگو : خواهش می کنم جناب ) خلاصه ، مونده بود تو دلم این حرف ها . بیخ خرم رو چسبیده بود لا مذهب . آقایی کردی شدی سنگ صبور ما . خدا عوضت کنه !!!!!  &#8230; نه  ..  هان . .. ببخشید . خدا عوضت بده . اگه نا خواسته توهینی هم کردم به کسی ، بذاره به حساب &#8221; شب است و سکوت است و ماه است و من &#8230;<br />
فغان و غم و درد و آه است و من &#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.<br />
شب و خلوت و بغض نشکفته ام &#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;<br />
شب و مثنوی های نا گفته ام &#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;. &#8221;</p>
<p>گرفتی چی شد ؟ !!! اومده بودم بگم ، از قید و بند محاسبات عقلت بیا بیرون . با این دل آتیشی ات میون بر میزنی . همچی تند و تیز میرسی که خودت هم می مونه حیرون &#8230;..  دمت گرم ! یعنی ما &#8230;. حالا از ما گفتن بود  . این خط این هم نشون . ببین کی گفتم بهت . شنفتی چی گفتم که ؟!!! اگه ملتفت شدی بگو یا علی .   تمت .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pat.riot.ir/1385/06/13/rooye-mahe-yar/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تفاهمی از جنس میثاق امیرفجر ، اشراق و شهاب الدین سهروردی</title>
		<link>http://pat.riot.ir/1385/05/09/eshraq/</link>
		<comments>http://pat.riot.ir/1385/05/09/eshraq/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 31 Jul 2006 14:57:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[بخوان]]></category>
		<category><![CDATA[دیدمان اشراقی به وجود]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sharh.ir/wp/?p=23</guid>
		<description><![CDATA[مدتی بود در بین مشاء و اشراق سر درگم بودم . نوریه قب تو را هدف قرار می دهد و مشاء خرد تو را . عجب غوغایی می کنند در جولانگاه وجود تو این &#8221; دو پادشاه در یک اقلیم &#8221; . قلب و عقل را می گفتم ! اما پیروزی گویا با شهاب الدین [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مدتی بود در بین مشاء و اشراق سر درگم بودم . نوریه قب تو را هدف قرار می دهد و مشاء خرد تو را . عجب غوغایی می کنند در جولانگاه وجود تو این &#8221; دو پادشاه در یک اقلیم &#8221; . قلب و عقل را می گفتم ! اما پیروزی گویا با شهاب الدین سهروردی بوده است . نه به دلیل برتری و استواری استدلالش ــ که قلب را به استدلال کاری نیست ــ بلکه به یاری ابزاری که ابن سینا از آن کم بهره مانده است .  (حد اقل تا امروز ) قلب بشر زودتر از عقل او به بلوغ می رسد . اما شاید دلیل مهمتری که باعث شد من به اشراق متمایل شوم ،  پیش از آنکه بر آن اشراف یابم ، اولین جلد اشراق بود . ( اصلا خنده دار نبود این حرف من اما شما مجازی که بخندی ! )</p>
<p>صحیفه عشق<br />
زبور عشق و عقل<br />
سفر عشق و عقل و اشراق</p>
<p>اینها الفبای آغازین من در پای نهادن به گفتگو های اشراق و مشاء بوده است . اشراق اگر چه آن دروازه ای نبود که من در پی اش بودم اما عجیب راه سهل و همواری بود . میثاق امیر فجر توانایی خود را در نگارش رمان در صحیفه عشق به رخ تو می کشد آنجا که روزگار همراه با &#8221; آیدا &#8221; را به تصویر می کشد و با لحنی مسحور کننده به تو می فهماند که عشق را آن چنان فهمیده است که می تواند آن را در قالب کلمات بر قلب تو نازل کند . هنگامی که دل تو آماده شد و زیر سنگ های آسیا نرم و انعطاف پذیر شد ، ذره ذره فلسفه ی اشراق را به تو می چشاند . &#8221; زبور عشق و عقل &#8221; را می گویم .<br />
و بعد ؛ در &#8221; سفر عشق و عقل و اشراق &#8221; همه مفاهیمی را که رایگان ( یا به نقد سوی چشم هایت ) به تو بخشیده ، یکی یکی باز پس می گیرد که در رسیدن به نور مقدس  &#8211; محبوب ازلی – به هیچ چیز نیاز نداری جز همان دلی که در این چند صباح پروانده ای . ( آنجا که شهاب ها !! زندگی نامه شهاب الدین را در خاک مدفون می کنند ) داشتم می گفتم ؛ شاید اگر کسی توانسته بود رمانی از این دست در معرفی مشاء بپردازد ، مقابله برابر تر می شد . اما اینک ؛ این تو هستی که با قلبی بالغ شده به نور عشق و اشراق ، به یاری اندیشه برخیزی و مشاء را اندک اندک درک کنی . شاید هدف امیر فجر نیز جز این نبوده باشد .</p>
<p>« &#8230;&#8230; و اشراق باز لبخند زد ؛<br />
چه می گویی ؟ &#8230; این طامس نور احدی و اقیانوس نور سرمدی است &#8230; بنگر و به شادمانی نگاهش کن &#8230; در همه عمر جز یکبار و یک نظر نمی توانش دید و تاب آورد . آنجاست &#8230; کوکب دری اوست &#8230; همه هستی اوست &#8230; هوست &#8230; آنک نور الانوار &#8230; ناگاه نسیمی بر خواست &#8230; و نغمه ای آسمانی طنین افکن شد &#8230; که گویی سی مقام بدیع را در یک لحن بدیع می نواخت . نغماتی روحانی و آسمانی و قدسی چونان &#8221; صفیر سیمرغ &#8221; نغمه های هماهنگ و اجلالی سی ساز ، همراه با &#8221; آواز پر جبرئیل &#8221; و آوای قلب آدمی &#8230;<br />
و در این لحظه هر دو که جز یک تن نبودند ، در برابر آن نور ، به خاک افتادند &#8230; و گونه بر خاک نهادند ، نه آندو ، که همه ارواح ، که جز یک روح بیش نیستند . روح تمامی عاشقان ، ساجدان و شیفتگان ، متحد گشته با جان ایشان &#8230; چنین می دیدند و چنین می سرودند :</p>
<p>(بر درخت متبارک و خجسته ی زیتونه ای که نه شرقی و نه غربی است ، نوری می درخشد &#8230; نوری که نوربخش آسمانها و زمین است . داستان نور او به مشکاتی ماند که در آن چراغی تابناک بر می فروزد و آن چراغ در میان آبگینه و زجاجه ای پرتو افشان  ، چونان ستاره ای درخشان و کوکب دری تابان است .<br />
شرق و غرب وجود روشن به نور اوست و بی آن که آتشی روغن آن را بر افروزد ، خود به خود همه هستی و کائنات را روشنایی می بخشد .<br />
پرتو بر پرتو ، نور بر نور &#8230;&#8230;<br />
و او هر که را بخواهد به &#8221; اشراق &#8221; نور خویش به سر منزل نور می رساند &#8230;. ) »</p>
<p>«سوره  مبارکه نور آیه 35 »</p>
<p>چند سالی  بود که کتاب منتشر شده بود و پدرم از همان ایام که خود شیفته نثر این کتاب شده بود – و شاید محتوایش را تحسین می نمود !- مرا به خواندنش ترغیب می کرد اما از طرفی مرا برای &#8221; عشق &#8221; آماده نمی دید . تا سال پیش ، خود او قدم پیش گذاشت و مرا بجای خواندن – عادت می کنیم – &#8221; پیرزاد &#8221; به مطالعه اشراق توصیه کرد  . ( البته من هنگامی که عادت می کنیم را تمام کردم دست به کار آقا شهاب شدم !! ) بار ها دلم می خواست علی رغم توصیه پدر ( نه ممانعت او ) صحیفه عشق را ابتدا کنم . اما همیشه به پیشنهاد هایش ایمان داشته و دارم .<br />
و چه خوب شد که سه جلد ارزشمند در دوران خامی ! حیف و میل نشد !!!! شاید بتوان گفت بهترین گزینه برای امروز علی آقای جوان ! &#8221; اشراق &#8221; بود . این کتاب هم در نگرش من به عشق ( مجازی و حقیقی اش را رها کن ، به قول امیر خانی تا کی در بند الفاظی ؛ عزیزم ؟؟! ) تاثیر شگرف گذاشت و هم در نثر و شیوه نگارش و هم در روش توصیف گری . ( نثری که هنوز نمی تواند شکسته و مستقیم نوشتن را در تمام متن حفظ کند !!)<br />
نمی دانم توصیه کنم حتما آن را بخوانی یا نه . ولی این را به تحقیق می دانم که کتاب سودمندی بود برای من .<br />
کلام اخر ؛<br />
اگر عشق را طریقت خود قرار دهی در سیر الی الله ، بس هموار تر و شیواتر کمال نهایی ات را در آغوش خواهی کشید . و در این سیر ، بسیار به جا خواهد بود اگر عقل را نیز عماد استوار خیمه گاه &#8220;اوشناسی&#8221; ات قرار دهی . (1) یعنی کنکاش و تحقیق پیرامون &#8221; حکمت متعالیه &#8221; را از همین &#8221; لحظه اکنون &#8221; شروع کن ،  که پیوندگاه    عشق و عقل  ؛<br />
اشراق و مشاء ؛<br />
سهروردی و بو علی همان است که صدرای شیرازی بیان داشت .</p>
<p>(1) در این صورت عقل را به حراست دژ بی حصار قلب گماشته ای و دل را قلندر بیشه اندیشه .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pat.riot.ir/1385/05/09/eshraq/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
