در باب وبلاگ شهر و آشفتگی‌هایش

یه مطلبی رو چند هفته پیش در وبلاگ لونه خواندم که من رو واداشت تا این پست رو بنویسم ( میدونم که دیره ولی دیگه باید من رو ببخشید ) به دوستان گرامی پیشنهاد میکنم که اول مطلب نوشته شده توسط  آقای امیر حسین رو بخونن و بعد ادامه نوشته های من را . (ویرایش اول شهریور 1386 : لینک یادداشت مورد اشاره در دسترس نیست، چ نویسنده وبلاگ لونه، وبلاگش رو پاک کرد. این مطلب فقط به منظور حفظ یکپارچگی آرشیو، مجددا منتشر شده است)

یکی از دلایلی که در وبلاگ لونه ذکر شده بود استفاده ناصحیح از وبلاگ و تبدیل شدن اون به یک دفتر خاطرات «آنلاین» بود .
توضیحی که به نظر من آمد این است که وبلاگ همانند هر صفحه اینترنتی دیگه ٬ یه چیز !! شخصی است و نمیشه براش کاربری مخصوصی قائل شد که بگیم حالا بعضی ها تغییر کاربریش داده اند !! هر نویسنده و یا بلاگری هرجور که بخواهد اون رو اداره میکنه . وبسایت های مختلفی با موضوع های متفاوت وجود دارند و هیچ کس مانع این نشده و نخواهد شد که کسی سایت جدیدی رو با رویکرد و موضوع جدید ایجاد کنه . پس به نظر من وبلاگ نویسی قالب و موضوع مشخص و از قبل تعیین شده ای نداره ( گسترش و پویایی آن هم به همین دلیل است ) در ثانی خاطره نوشتن را هم میشود با این عینک نگاه کرد که نویسنده با نوشتن خاطراتش نوعی ابراز احساسات و عکس العمل نسبت به محیط اطراف خودش رو بیان کرده که در این صورت این هم یک مقاله تحلیلی و شاید هم نقد ادبی محسوب بشود .  البته من به هیچ وجه منکر انحراف هایی که در وبلاگ نویسی ایران وارد شده نیستم اما از حق هم نباید بگذریم و شرایط موجود را نباید وحشتناک تر از آنچه هست به نمایش بگذاریم . با این که بیش از ۴ سال از آغاز وبلاگ نویسی در ایران (به صورت حرفه ای ) نمی گذرد بلاگر های جوان از تأثیر گذارترین افراد در زمینه ادبی ٬ سیاسی ٬ فرهنگی و … جامعه ما  هستند و شاهد این مطلب این است که تعدادی از مسئولان کشور ( و یا سیاست مداران بدون پست‌ ) برای ارتباط برقرار کردن با جامعه و به خصوص با نسل سومی ها اقدام به ایجاد وبلاگ ( و یا سایت هایی با رویکرد وبلگ نویسی ) کرده اند ( البته این کار دلایل دیگری نیز چون اظهار جوان مدار بودن ٬ جلب نظر افراد به عنوان طرفدار و … نیز  داشته است .)
↔ حالا بپردازیم به بحث « نظر خواهی » در سیستم وبلاگ ها
من کاملا با نظر لونه در این مورد موافقم ٬ بدون اغراق می توانم بگویم که حدود ۷۰ ٪ از کسانی که در وبلاگ ها کامنت میگذارند برای جلب خوانندگان اون وبلاگ و همچنین خود نویسنده به وبلاگ خودشون این کار را انجام می دهند ( یا حد اقل این منظور را هم از گذاشتن کامنت دارند ) . حدود ۴۰ ٪ از افرادی که پیام می گذارند بدون مطالعه مطالب نوشته شده برای گروه زیادی از وبلاگ ها پیام از پیش تعیین شده ای را ( به طور یکسان ) میفرستند . گروهی از افراد هم از نظر خواهی برای اعلام آپدیت شدن وبلاگ خود استفاده میکنند . عده ای هم صرفا برای مکاتبه با نویسنده از این سیستم استفاده میکنند (خود من هم گاهی جزء این دسته ام ) و شاید تعداد بسیار کمی از این سیستم ( به قول یکی از دوستان : نگو سیستم ٬ بگو سامانه !! ) برای نقد ٬ تأیید و اعلام نظر خودشان درباره مطالب وبلاگ استفاده میکنند . این یکی از بزرگترین ضعف ها و انحرافاتی است که دامن گیر وبلاگ شهر شده است . به نظر من برای برطرف کردن این مشکل از دو بعد می توان اقدامات مؤثری را انجام داد :
یکی از کارهایی که حتما باید انجام بگیرد فرهنگ سازی و گسترش فرهنگ استفاده صحیح از محیط وبلگ است ( حتی در اختیار گرفتن همزمان چند وبلاگ نیز امری است نا هنجار که باید با اقدامات صحیح و سنجیده از جامعه وبلاگی ما زدوده شود ) این کار مطمئنا در بلند نتایج و آثار مثبت خودش را نشان خواهد داد . این یه سر فصل کلی است و راه های اعمال این فرهنگ بر روی جامعه نیاز به مطالعات و تحقیقات بیشتر دارد که در حوصله این مقاله نیست .
از لحاظ فنی هم ٬ جدا کردن پیام ها به دو دسته « نمایش عمومی » و « فقط برای نویسنده وبلاگ » در همان صفحه نظر خواهی ( که توسط فرد پیام گذارنده تعیین میشود ) می تواند تا حد زیادی این مسئله را مرتفع و وضع کنونی را بهبود بخشد . البته این مورد  در بعضی سیستم های ارائه دهنده وبلاگ  مد نظر قرار گرفته است . خوب فکر کنم زیادی رفتم تو خاکی !!
اما نکته آخر ؛
با وجود همه مسائل ( ضعف ها و قوت ها ) پاک کردن صورت مسئله  بدترین ٬ خنده  دار ترین و نابخردانه ترین راه برخورد با مسائل پیش روی وبلاگ شهر است . اگر ما مشکلاتی در جامه وبلاگی ! می بینیم ٬ اگر در  نوشته ها  ضعف بیان موج میزند ٬ اگ مطالب نگارش شده بعضا پوچ و بی محتوا هستند  هیچ کدام دلیلی بر بستن وبلاگ و توقف نوشتن نمی شود . می دانم که در مقطع  کنونی  سو ء استفاده هایی از وبلاگ نویسی میشود  ؛ اما اگر شما دوست عزیزی که دغدغه آینده وبلاگ نویسی ایران را داری میدان مبارزه را به نفع حریف خالی کنی با دست خودت آب به آسیاب دشمن ریخته ای ! پس کجاست آن روحیه مبارزه و ایستادگی در برابر نابسامانی ها ؟ بر عکس اگر به نوشتن ادامه دهی چه بسا موجب تشویق و هدایت بلاگر های دیگری شوی برای درست و منطقی نوشتن ٬ برای این که دیگران هم تصمیم بگیرند نوشته هایی حاصل تفکر و اندیشه ارائه دهند ٬ برای هر چه بیشتر سامان دادن به وضع فعلی .

خوب دیگه کافیه ٬ موعظه و  نصیحت بسه !! امیدوارم که من رو ببخشید که فکتون و همچنین چشم هاتون رو خسته کردم  . به امید اینکه در سیاهی این کوچه تنگ و باریک بارقه ای از نور کسی رو به تفکر واداشته باشه .

 

نوروز باستانی

نوروز با همه یال و کو‍ پالش دوباره مثل همیشه _نه با یه روز تاخیر _ داره میاد و همراه خودش شادی ،خوشحالی ،جنب و جوش و … میاره البته این روی خوب سکه است نا هنجاری های اجتماعی هم هستند که هرسال در چنین ایامی سر و کله شون پیدا میشه البته در همه روزها چنین پدیده هایی وجود دارن اما نزدیکی های عوض شدن سال خودنمایی بیشتری دارن .
حتما فکر کردین می خواهم در مورد مراسم آئینی و ارزشی !!!! چهارشنبه آخر سال صحبت کنم یا در مورد مصرف بیرویه و اصرافگونه آب !
نه عزیز ، منظور من چیز دیگه ست ، هرسال در روزهای منتهی به عید افرادی که خواستار کار در منازل هستند _از شهر های اطراف یا حتی از شهر خودمون _به محله ها سرازیر میشن آدم هایی که بعضیشون خیلی هم آبرومند هستن اما زندگی هم بی رحمی های مخصوص به خودش رو داره !
کارگرانی که _ زن و مرد و کودک حتی _ حقوق ناچیزی میگیرن در قبال بعضا کار های خطر ناک و خسته کننده ، کارهایی که ما خودمون همیشه از زیرش در میریم . انسان های کم توقعی که از دنیا فقط یه غذایی می خواهن برای گرسنه نخوابیدن !
میدونم چی می خواهید بگید ، اختلاف طبقاطی تقصیر عید باستانی نیست اما شاید تقصیر هزینه های بالای شب عید ، احتکار میوه و کالا در این ایام ، خرج های اضافی که جامعه و مد به مردم تحمیل میکنه ، مصرف گرایی که هر روز توی همه رسانه های جمعی و خصوصی تبلیغ میشه و هزارتا نا هنجاری دیگه باشه که همشون با عمو نوروز تشریفشون رو میارن تو جامعه !
قبلا هم گفتم که افراد ضعیف همیشه تو جا معه هستن اما با نزدیک شدن عید باستانی مشهود میشن . افرادی که برای کار کردن میان ، افرادی که دست به تکدی میزنن و … نمونه های همین قشر هستن . وقتی میبینی که برای دوروز کار سخت فقط 5 هزار تومن میگره دلت بحالش میسوزه مخصوصا که میبینی تو کم کم روزانه همین مبلغ رو توی تریا و با دوستان و تو کوچه براحتی خرج میکنی و اصلا به نظرت هم نمیاد !
اره دلت بحالشون میسوزه اما چون نمی خواهی خوشی و شادی نوروز را با این فکر ها خراب کنی سر خودت رو میکنی زیر برف بعد خیلی متفکرانه برای خودت دلیل میاری که بالاخره همه جور آدمی تو جامعه هست و اختلاف طبقاتی رو هم که من اختراع نکردم !؟!
تا بحال شده بجای اینکه آرزو کنی تو یه خانواده میلیاردر بدنیا آومده بودی (البته دیگه میلیاردر قدیمی شد و دیگه تیلیاردر یه چیز کمیابه ) فکر کنی چرا تو یه خانواده سطح پایین تر از حالا بدنیا نیومدی ؟ مگه تو چه فرقی میکردی با اون که حالا تو شدی دارا و اون شده ندار ؟
این رو هم یادت باشه که میل به فزون خواهی فطرتا چیز بدی نیست . این ها رو نگفتم که حالتو شب عیدی بگیرم گفتم که قدر زندگیتو بدونی و هر چند وقت یکبار سرت رو پیش خدا کج کنی و بگی خیلی چاکریم ، دمت گرم ، دست درد نکنه ، خیلی ممنون و …..

 

پدری که هیچ گاه نبود

زانو هاشو تو بغلش گرفته بود و یه گوشه نشسته بود . دونه های شفاف و زلال اشک از گوشه چشم های سرخش آروم روی لباسش می ریخت . همون لباس آبی رنگ که باباش براش خریده بود .

همیشه از دست عقربه های ساعت حرص می خورم ؛
اصلا وقتی قراره هر شب دیر به خونه بیایی , ساعت به چه درد می خوره ؟
چه فرق میکنه من مشق هام رو زود بنویسم یا دیر ؟
وقتی نقاشی هام رو  ورق نمی زنی ٬  دوستی با مداد رنگی ها را می خواهم چه کنم ؟
چند وقته میخواهم به تو بگویم که دیگه میتونم دکمه های پیراهنم رو خودم ببندم و  اسم درس هام رو یاد گرفتم .
چند وقته میخواهم دفتر چهل برگ کاهی ام رو به تو نشون بدم تا ببینی چه طوری نوشتم آب  اما ٬همیشه زودتر از تو خواب میاد و من رو با خودش میبره .
دیشب  به بالشم گفتم وقتی تو اومدی مرا بیدار کنه اما ٬ صبح دیدم پرنده ها آمدن و تو  باز رفته ای . کاش من و تو درخت بودیم و هیچ وقت از هم دور نمی شدیم .

مادر میگه تو بعضی وقتها _از خستگی حتما  _ لبخندت رو تو اتوبوس جا میذاری . مادر میگه اگه تو شب و روز کار نکنی  چرخ زندگی ما نمی گرده . من میگم خوبه یه کم پیاده بریم تا تو کمتر  کار کنی من دیروز به دوچرخه دوستم سنگ زدم بعد از مادر پرسیدم چرا پدر دوستم هیچ وقت سوار اتوبوس نمیشه ؟ چرا کفشه های پدر مثه کفش های اون نیست ؟
امشب بادکنک های دعا رو روی پشت بام  هوا میکنم تا خدا اون ها رو ببینه . دعا میکنم اونقدر بیدار بمونم تا تو بیایی . اون وقت من از شوق مثه انار های باغ پدر بزرگ سرخ میشم . سرخ سرخ . بعد هم خودم تو آغوشت میندازم . به مادر گفتم وقتی تو رو دیدم با قاشق و بشقابم آشتی میکنم و برای لیوانم ترانه می خونم  .

  با اندکی تصرف نوشته آقای مهدیزاده

 

آموزگارِ من

می خواهم یه نیمه خاطره !! براتون تعریف کنم . چند سال پیش ما یه معلم داشتیم که خیلی آدم باحالی بود . معلومات و اطلاعاتش حرف نداشت . روز آخر ؛ آخر کلاس که شد  گفت بچه ها بایستسد یه چیزی براتون بخونم بعد برید و شروع کرد :

.گر از ابر های تیره سفر کردید و
.              روز زوشن فردا را دیدید،
.                     از ما به مهربانی یاد آرید.
.از ما که در تمام عمر شب و جهل،
.               در جستجوی نور سحر،
.                     پرسه میزدیم.
.از ما که تمام عشقمان شما بودید

………………………………………………………….

تقریبا تو چشمهای همه بچه ها اونروز یه اشکی جمع شده بود که جرات بروزش رو نداشتن. معجزه اشک ! و معلم سرش رو زیر انداخت و از کلاس بیرون رفت . یادش بخیر .

 

تمرکز؛ دُرِّ نایافته

توی صف اتوبوس ایستادی و سعی میکنی فکرت رو روی مقاله ای که قراره بنویسی متمرکز کنی اما ، با وجود آدم هی مختلفی که از جلوت رد می شوند و صداها و بوهای مختلی که از اطراف میاید کار دشواری است این تفکر روی موضوع خاص باز اما ، تو با خودت میگی اِ این که نشد ، اگه قرار باشه این موضوعات جزئی مانع تمرکز حواس من بشه که نمی شه! !! پس اراده آدمی کجا رفته توی این عرصات ؟!!
چشم ها تو محکم بهم فشار میدی تا بتونی به افکارت مسلط بشی . کم کم توی فکر کردن به جاهای جالبی رسیدی که از فشار جمعیت متوجه میشی اتوبوس اومده و باید سوار بشی . میری بالا و بعد از اینکه با مکافات توی اتوبوس جات شده ، دوباره تو افکارت غرق میشی حالا مشکل قبلی یعنی شلوغی محیط کمی بر طرف شده اما ، یه مسئله تازه گریبان گیرت شده ، توی فکر کردن هی از شاخه ای به شاخه دیگری می پری . آخه این که نشد !! __این چه بساط َبه قول آقای کتل __
دوباره این اراده آدمی به کمکت میاد و سعی میکنی فقط روی موضوع اصلی فکر کنی و از حاشیه نگری و جنبی پردازی های نا خواسته بپرهیزی بحث بین تو و افکارت تازه داره به جاهای جالب میرسه و تو سعی می کنی از میون سیاهی های مبهم مغزت دنبال نکته ای بگردی که انگار خیلی وقته گمش کردی ، به قول بعضی ها ، در آن هنگامه شور و نوا اتوبوس بخاطر جهش ناگهانی یه پسر بچه که مطمئنا مطالعات وسیع و همه جانبه ای روی رفتار کانگوروی افریقایی داشته به وسط خیابون ، تر مز شددید و در عین حال غیر مترقبه ای میکنه و بر اساس قانون اینرسی و نیروی درونی و … _ میخواهم بگویم که من بچه درس خوانی هستم _بنده و به تبع همه مسافر های اون طیاره عتیقه به جلو پریدن کردیم !!  انقدر که سر اینجانب با کله مسافر جلویی اصابت کرده و ایشان ، یعنی همان فرد مصدوم از ناحیه پس کله ، برای بررسی حادثه تصادف سر به سر ,گردن مبارک را کمی چرخانده و من هم برای فرونشاندن آتش عصبانیت ایشان , ببخشید _ خیلی متاسفم ای حواله اش میکنم و یارو هم با دیدن چهره ملتمس بنده رویش را بر می گرداند .
کمی با ورم کله اش کلنجار میرود و فکر کنم یه سرس کلمات رکیک هم _ که بنده از تکرار آن ها به دلیل باز کردن چشم و گوش بعضی ها خودداری میکنتم _نثار اون بچه جهنده و کارشناس پرش بی نیزه میکنه . القصه تازه متوجه میشی که خیلی وقت پیش از جلوی کوچه منزل رد شدی : حالا توی پیاده روی خیابون واستادی . در این حال چند گزینه در مقابل روت قرار داره :
الف ) به اون طرف خیابون رفته سوار تاکسی بشی و به خونه بزی
ب) به اون طرف خیابون رفته منتظر آمدن اتوبوس بشی و با اون بری
ج ) همین مسیر رو پیاده برگردی
د) هیچ کدام یا همه موارد
حالا با توجه به نکته هایی که تو کلاس کنکور یاد گرفتی ، وقتی جواب قطعی یه تست رو نمی دونی باید سعی کنی با حذف پاسخ های غلط به جواب برسی ، شروع می کنی:
پاسخ (الف) که با جیب جنابعالی جور در نمی آد ! چون بعد از خرید اکانت جدید و چند جلد کتاب ، فقط توانستی با پول خرد های ته کیفت چند تا بلیط بخری .
مورد (ب) هم با وقتی که داری نمی خونه یعنی شب برای ناهار میرسی خونه! .
پاسخ (د) هم که از همه بی ربط تره چون نه میشه توی پیاده رو خوابید و ناهار خورد و نه اینکه هر سه را ه رو ….
پس به ناچار مجبوری از راه سوم با خط 11 شرکت اتوبوسرانی چیز و حومه به طرف خونه بری . در بین راه هم دوباره سرگرم مقاله و تفکر و اینجور چیزها میشی با حفظ مسائل ایمنی یعنی دوری از تمرکز حواس زیادی . وقتی می رسی دم در خونه که دیگه پایان خوبی هم برای مقالت انتخاب کردی و داری اونو صفحه بندی میکنی و داره میره برای مراحل تائید و چاپ و … زنگ میزنی ولی کسی جواب نمی ده به زحمت کلید رو از ته جیبت از بین اون همه خرت و پرت که معلوم نیست چه جوری اون تو جا گرفته پیدا میکنی و میری بالا . در حالی که داری آب سرد رو سر میکشی شماره بابا رو میگیری . قبل از اینکه اون گوشی رو برداره یادت می افته که امروز ناهار خونه خالت اینا دعوت بودید ! و …..  دیگه هیچ

 

Page 42 of 43« First...102030...3940414243
     
     
      Wordpress.com stats not installed!
     
     
    شهید من

    _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _




    شهید مفقود الجسد، حجة الاسلام مصطفی ردانی پور
    فرمانده سپاه سوم صاحب الزمان (عج) و فرمانده قرارگاه فتح .
    روحانی عارف و فرمانده شجاع وادی جبهه ها ، حجت الاسلام « مصطفی ردانی پور» در پانزدهم مرداد 1362 در منطقه حاج عمران و در عملیات والفجر 2، ردای شهادت را به تن کرد (در حالی که تنها دو هفته از ازدواجش می گذشت). و جسم پاکش در حاج عمران مظلومانه برجای ماند و روح عاشورایی اش به معراج پر کشید. و تا این تاریخ نیز، ایشان در زمره شهدای مفقود الجسد است.

    _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

    نکته : شهيد من يک پروژه مقدس است.
    در اين وانفساي فراموشي، هر وبلاگ نويس يک شهيد مي شناسد که توسل به ذات احديت را ، از چنگ زدن به ريسمان مطمئن او، آغاز نموده است.
    گرایش ها

    _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


  • از نگاه لنز‌ها Feed for all posts filed under از نگاه لنز‌ها (۲)
  • اشراق Feed for all posts filed under اشراق (۶)
  • این روز‌های ناب Feed for all posts filed under این روز‌های ناب (۸)
  • جهاد مقدس Feed for all posts filed under جهاد مقدس (۱۳۱)
  • راهنما Feed for all posts filed under راهنما (۱۱)
  • رایانه Feed for all posts filed under رایانه (۳۱)
  • روزانه Feed for all posts filed under روزانه (۱۰)
  • شرحانه Feed for all posts filed under شرحانه (۴۵)
  • لبخند هایت Feed for all posts filed under لبخند هایت (۱)
  • وقتی من گرسنه می‌شوم Feed for all posts filed under وقتی من گرسنه می‌شوم (۱)
  • پیوند‌های روزانه Feed for all posts filed under پیوند‌های روزانه (۰)

  • _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

    نکته مهم : آيکن نارنجي رنگ کنار نام هر گرايش، لينک فيد آن موضوع را نشان مي‌دهد.
    چند نکته

    _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


    کلیه حقوق محتوای این وبلاگ بر اساس توافق نامه Creative Commons 3.0 متعلق به نويسنده است. باز نشر الکترونیک این محتوا همراه لینک به منبع، بلامانع است. PatRiot از سکوی انتشار وردپرس 3.3.2 استفاده می کند.

    اينجـــــــا براي از تو نوشتن، هوا کـم‌است
    دنيا براي از تو نوشتن مــــــــــرا کـم‌است
    اکسير من! نه اينکــه مرا شعر تازه نيست
    مــن از تو مي‌نويسم و اين کيميا کـم‌است سرشــارم از خيال، ولي اين کفاف نيست
    در شعر من حقيقت يک ماجــرا کـم است
    تا اين غـــــزل، شبيه غزل‌هاي مـــن شود
    چيـــزي شبيه عطر حضور شما کـم است گاهی تو را کنـــــار خود احساس می کنم
    امـــا چقدر دل خوشی خواب ها کـم است خون هر آن غزل که نگفته‌ام به پاي توست
    آیا هنوز آمدنت را بها کم است ؟

     

    تماس با من

     

    عکاسخانه
    www.flickr.com
    This is a Flickr badge showing public photos and videos from Pat.Riot. Make your own badge here.

     

    زندگی اجتماعی

     

    آشنایان دیروز، دوستان امروز

     

    ديگر پايگاه ها

     

    آي. تي نويسان

     

    آرشیو ماهیانه


     

    حمایت
     

    بمب گوگلی

     

    طراحی و اجرا

     

    شمارش